قصر شیشه ای

ماهی های عیدمان بلاخره دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی شتافتند. اولی یک ماه پیش و دومی دو روز قبل . لذا آخرین بازمانده های داستان عید و هفت سین بازی از خانه ما رخت بربست.
تنگ ماهی ها در واقع گلدانی است که به تشخیص بنده به ظرف ماهی تبدیل شده، حبابی بزرگ و تقریباً بیضی شکل از جنسی مرغوب که حاشیه ای از گلهای ظریف سفید رنگ روی بدنه اش نقش بسته است. از بازارچه پارک لاله یک عالمه سنگ شیشه ای رنگاوارنگ و تیله های براق خریده و کف آن ریخته بودم، یک زنگوله چینی کوچک هم کف تنگ بود. تنگ زیبایی که ماهی های قرمز زیباترش می کردند.خودپسندی نیست اگر بگویم این زیبایی به دلیل توجه خانوم خانه به جزئیات پدیدار شده بود.
من از زندگی با ماهی قرمزها چیزهای مهمی آموختم. مثلا یاد گرفتم گاهی فرق آدم ها دراین است که چقدر خیرشان به بقیه موجودات می رسد. خیر من به ماهی ها نمی رسید. آبشان را اصلاً عوض نمی کردم، یعنی ماهی ها یک ماه تمام با یک آب سر می کردند تا همسی بیاید و به دادشان برسد. تابستان بخشی از این آب تبخیر می شد و من فقط ناراحت این بودم که آب تبخیر شده روی تن تنگ خط می اندازد. همچنین ناراحت می شدم که بدنه ی تنگ و سنگ ها و تیله های شیشه ای کف آن براق نیستند.
یک ماه در میان همسی می آمد خانه و هفته ای یکبار تنگ ماهی ها را تر و تمیز و آبشان را عوض می کرد. هربار ته دلم دوست داشتم مانعش شوم چون همه اش خیال می کردم الان سینک ظرفشویی استخر انگل شده است، انگلهایی که لابد در بدن ماهی ها هستند. نمی دانم واقعاً چنین انگل هایی وجود دارند یا نه؟ اما این حدس یکی از دلایلی است که مرا از ماهی ها دور نگه می داشت.
همسی بر خلاف خانوم خانه سلیقه ی قابل عرضی ندارد. مثلا ممکن است از ماهی ها در یک تشت پلاستیکی کوچک نگهداری کند، بدون این گمان که این ظرف پلاستیکی نه زیباست و نه برازنده.
اما همیشه به فکر رفاه ماهی ها بود. این را وقتی دقیق ترفهمیدم که سر هر وعده غذا چند سرسوزن نان برای ماهی ها می ریخت.یک آن به خودم آمدم و دیدم چقدر آدم بی خیری هستم. از انگل های خیالی می ترسم قبول، اما چرا به این بدبختها غذا نمی دهم. از آن پس گاهی به کارگر نظافت خانه می سپردم آبشان را عوض کند و البته تنگ را حسابی براق کند. اما متاسفانه فرصت نشد به آنها غذا بدهم و به جرگه ی خیرین بپیوندم.

در واقع فرق من و همسی در این است که من ماهی ها را در قصری شیشه ای از کریستال چک می میرانم و او می تواند در ظرفی هرچند پلاستیکی و محقر به آنها زندگی ببخشد.
به بیانی دیگر پشت زیبایی سنگ های شیشه ای کف تنگ ماهی ها، تیله های رنگی،زنگوله ی چینی و گلهای سفید تراش دار، خودخواهی رذیلانه ای نهفته است که امیدوارم روزی بر آن غلبه کنم. این موضوع به ویژه زمانی نگران کننده می شود که خدای ناکرده به باقی زندگی و رفتار ها و روابط اجتماعی آدم قابل تعمیم باشد. آن هم خیلی موذیانه و نامحسوس. مثل همه تغییراتی که آدم بزرگ ها دچارش می شوند.

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحیدی

خوبه که هنوز قابلیت خود پندگیریت رو حفظ کردی:دی من شمارو دوس دارم ولی نظرم به آقای همسی نزدیک تره:دی آسایش، راحتی و تمیزی همیشه اولویت بالاتری نسبت به زیبایی واسم داشته. هر چند تو این امر اونقدر اصرار کردم که حتی ظاهرمم متفاوت شده با دیگران.که این خوب نی وقتی گیر ملت باشی:دی

بنفش ِ یواش

سلام جالب بود هم روایت به سبب نثر و هم نگاهی متفاوت به تُنگی از علایق آدمی . رها کردن تا سر حد مرگ و نیم نگاهی به سبب ارضای حس زیباپسندی یا جلوه گری و دیگری مراقبت در لوکیشنی هر چند زشت ولی ایمن و مرفه. اندکی به توفیر نگاه ای مردانه و زنانه به برخی پدیده های زندگی می ماند نه ؟

chyz

اِهین...[زبان] اینچنین ماهی ای داریم ما

ميله بدون پرچم

سلام يه دغدغه اي ايجاد شد! مردن در قصر شيشه اي بهتر است يا زنده ماندن در ظرف پلاستيكي؟ [ابرو]

بهداد

سلام وای میدونی چه قدر وقته اینترنت نداشتم. آره منم تازگیا متوجه شدم، دخترا اصلن اخلاق گرا نیستن. فکر می کردم میشه زیباییشناسانه این قضیه رو یه جوری فیصله داد اما واقعن درک نمی کنم چرا مثلن در یک مورد خاص اصلن اگه دروغ نگن فکر می کنن یه چیزی ازشون کم میشه. چه حس خوبیه اومدم اینجا، چه خبر؟

مرز روشنی

دو سال پیش، ماهی ما بعد از دو سال و نیم رکورد، مرد! وقتی مرد، یادمان نرفت برای همیشه که تا آن موقع طی زمان های مختلف سه بار خودش را به بیرون پرت کرده بود ولی هر بار یکی اطراف بود تا بگیردش و بیاندازدش دوباره داخل تنگ اش! عجب موجود بی قرار و دشواری بود! وقتی مرد غمگین شدیم و جای خالی اش را مدتی حس می کردیم، مگر یک موجود 5 سانتی چقدر جا می گیرد؟ آن موجود 5 سانتی را دخترم مجبورم کرد در خاک باغچه خاک کنیم. لعنتی! اصلا هم مجبور نشدم، خودم با علاقه مراسم کفن و دفن را بجای آوردم. وقتی زنده بود دلم برایش می سوخت که چقدر باید این تنگ نیم وجبی را دور بزند، وقتی هم مرد دلم برایش سوخت که چه موجود بدبختی بود اسیر دست ما. اما هر چه بود یک ماهی واقعی بود، می شد از استقامت اش درس گرفت، حاضر نشد مثل ماهی های دیگر از ضعف بمیرد، این ریسک را به جان خرید و به امید دریا خودش را چند بار به بیرون پرتاب کرد ولی آخر از نومیدی و افسردگی مرد، شاید راهی برای اضمحلال خودش پیدا کرد، مثل یک انسان زنده با روحی واقعی، چرا باور نمی کنی این حرف های مرا؟!

میله بدون پرچم

سلام بژ [پلک]

بهداد

دوباره سلام اینترنت نداشتم چون جایی که هستم فقط مبین نت جواب می ده و مبین نت تعرفه هاشو دوبرابر کرده بود، منم به نشانه ی اعتراض حسابمو شارژ نکردم خلاصه اعتراضمان به گوششان رسید و ... قید "تازگیا" رو از روی صمیمیت نوشته بودمش، اصلن چه دلیلی داره تو بخوای چنین فکری در مورد من بکنی ولی به هر حال فکر یا حدث یا هر چه که بود درست بود. بنازم به این هوش. چه کتابایی می خونی ما هم از روش بخونیم. اما خلاصه دختره دمار از روزگار ما در آورد از بس دروغ می گفت. البته فقط دروغ نبود، آدم به شدت جزیی نگری هستم و اگر بخوام در مورد تمام چیزایی که گذشت و حرفایی که رد و بدل شد و تمام استدلالهایی که نهایتاً منتهی به این نتیجه گیری شد که چرا دخترا اخلاقگرا نیستن و خیلی چیزای دیگه هم نیستن و خیلی چیزای دیگه هم هستن، بهت بگم، همه ی اینارو، خودش یه کتاب در حد "تراکتاکوس" و به همون پیچیدگی میشه. حالم خوبه تقریبن اگه دقیقتر بخای دو بار بستری شدم به خاطر اون دختره تو این هفته. به هر حال دیگه به هیچ دختری اعتماد نمی کنم مگه اینکه عاشقش بشم. تو هم کم نیار یه داستان پلیسی تعریف کن جان من.

میله بدون پرچم

سلام استاد؟ استاد در گند زدن شاید [لبخند] فرمودید بستگی داره چه رنگ ماهی ای باشم... من هم گفتم شانسم رو روی رنگ بژ بگذارم!