قاطی نویسی

این باغبان ما اقماری است. اقماری یعنی کسی که  کاری گند و دشوار دارد که چندهفته در دریاها یا بیابانها یا هر جای دور و بی آبادانی کار می کند و درعوضش چند هفته هم در خانه می ماند. اما هیچ وقت 4هفته کار 4هفته استراحت نبوده. میلیون ها هفته کار و یک یا دوهفته استراحت. و این نبودنهایش خل وضعی های مرا مشدد می کند. به هر حال با اینکه هست و خوشحالم که هست اما خسته هم هستم.
دلم می خواهد تا صبح بنویسم. جایی خواندم کسی از زندگی شکوه ای کرده بود، عزیزش پرسیده بود شکوه اش از چیست؟ پاسخ این بود که تلخی ها و غصه ها ریشه در گذشته دارد ولی حالا با آن عزیز شاد است.یاد خودم افتادم. من گذشته ها را بدجوری دفن کرده ام. شاید لازم است با روشنی و دقت گذشته را به یاد بیاورم و بپذیرم ریشه خیلی از زخم ها و دردهای امروز در گذشته است. شاید باید به روشنی به یاد بیاورم که گذشته تلخ و دردناکی داشته ام و حتی هولناک. بعد به خودم حق بدهم که کمی بی ثبات و زخم خورده ام و به خودم حق بدهم که با یک سیکل سینوسی خسته و درمانده می شوم و دوباره جان می گیرم. انکار که دردی را دوا نمی کند، فراموشی هم که مطلق نیست پس فرار از گذشته بی معنی است و برای همین دنبال یک روانشناس امین و خوب می گردم.  در تمام مدتی که می نویسم همسی با صدایی بسیار بلند تلفن می حرفد و جارو برقی می کند خانه را و البته رادیو پس فردا گوش می کند. از این همه همهمه تورم عروق مغز گرفته ام. با همین شلوغ بازیهایش به همه چیز این خانه جان می دهد.

باز هم دلم می خواهد بنویسم اما با این سر و صدا نمی شود.

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زنبور

سلام نظر دادن توی این وبلاگ کلا سخته و این یه پست خیلی سخت تر. فقط میتونم بگم قدر این شوهر ماهت رو بدون. آدم به این با درکی توی این روزگار کم پیدا میشه.

دایناسور

سلام شما و همسر گرامی خسته نباشید. البته بیشتر ایشون چون جارو برقی زدن خیلی سخته[لبخند] در ضمن آپیدم

مهرگان

شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش... اگر روانشناس واقعا دردت رو درمون کرد حتما آدرسش رو به من بده... منم دارم فرار میکنم.چشمهامو بستم. گوشهامو گرفتمو با سرعت نور دارم در خلاف جهت گذشته توی حال و به سمت آینده میدوم! به همسی نازنینت سلام منو از گرمترین نقطه ی ایرون برسون. خدا برای هم نیگهتون داره خواهر[گل]

سفینه ی غزل

سایه ی همسی مستدام دوستکم... می فهممت . من هم . بیا برویم با هم گذشته ها را شخم بزنیم. خرابتم به خدا . ضجه موره هاتم خداس...[ماچ] هر وقت سر و صدا تموم شد بیا بازم بنویس.

منیر

باز یه جوری نوشتی که بت بگم سلام عروس گلم تو که میدونی ادامه مطلبت هر چقدرم دنباله دار باشه دوستای جون جونی داری که می خوننت و می نویسند برات دیگه ناز نکن ! "حال ندارید نروید ادامه مطلب " یعنی که بروید و حالشو ببرید (: البته خوندن سختیها ی دوست ، دوست داشتنی نیست ولی داشتن دوست خوب که بشه درگوشی دو کلمه دل خالی کرد از غبار ، خوبه . .... هی رها !! یه شب بی غیر با تو طلبم ! تا نیایی دست از طلب ندارم !

فرزانه

سلام موجودات نازنینی هستیم با نوشتن از خستگی خستگیمونو در می کنیم [رویا]

لیلا

من باب همسی ات: هر انکو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد [قلب] من باب خستگی هات هم: نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام قامت سرم که این قدم دارد [لبخند]

آنا

کار سختی است بانو که کمی هیجان بدهی به زندگیت ؟ من که با هین نوشتنها و نوشتنها .... خواندنها و خواندنها پر از حس و هیجان می شوم

قصه گو

چی بگم این شخم زدن گذشته گاهی وقتا گند می زنه به حال. برو مادر برو شخم هات رو بزن شاید که حالت خوب شد من که مدتهاست دست از شخم زدن برداشتم و سعی می کنم زخم هام رو نبینم

ترنج

دیوانه شده ام. و از این دیوانگی خسته شده ام.