فقط ما عاقلیم

مصیبت انکار ناپذیریه که هر روز صبح زمانی بیدار بشی که دسته کم به نیم ساعت خواب بیشتر نیاز داری. با این وجود به هر زور و زحمتی شده، لشت رو از خونه گرم و نرمت بکشی بیرون و بعد از دوتا تاکسی عوض کردن و کلی پیاده روی لش مذکور رو برسونی پشت میز کارت. بعد در حالی که داری در حسرت یه کنج گرم، نیمه تاریک و آروم، ذره ذره آب میشی و این پتانسیل رو داری که مثل یه گربه وحشی کلافه به صورت هر جنبنده ای پنجه بکشی، مجبور باشی دائم به چهره سرحال اطرافیانت لبخند بزنی. و تازه از اینا سخت تر اینکه یه همکار وراج پر انرژی داشته باشی که کله سحر، از اولین لحظه ای که می بیندت آمادگی داره هزارتا آسمون ریسمون برات به هم ببافه و با چشای سبز پر انرژیش زل بزنه به صورت کرختت و منظرجواب باشه ...
عین هر روز ازت بپرسه خانوووووووووم شما چرا صبحانه نمی خوری و تو درحالی که دلت داره از گشنگی ضعف میره اما از کرختی حال صبحانه خوردنم نداری لبای ماسیده ات رو به زور بجنبونی و بگی: میل ندارم و اون دوباره شروع کنه درباب فواید صبحانه و زیان های رژیم بی برنامه و ... قصه بافتن. اووووف ... البته توی این ماه رمضونی بعضی روزا حاضربودم یک لیوان چای شیرین رو به قیمت 20 هزارتومن با شعف و رضا بخرم اما دریغ از یک قرون خرج اضافی. آه ای بهشت ... به سوی تو شتابانم حتی اگر نخواهم .
هر روز دور و بر ساعت 9 و 10 صبح کم کم داره یخ من وا میشه  و یه ذره خلق سگیم میاد سرجاش.
این تسلسل بی پایان منو دچار پدیده ای کرده که من اسمش رو میذارم «خستگی تجمعی». یعنی در هر روز، خستگی روزانه من تقریباً حاصل اتفاقات 10 روز گذشته است که فرصتی برای از بین بردنشون پیش نمیاد. همین موضوع باعث شده که در سه هفته گذشته 5شنبه، جمعه پامو از خونه بیرون نذارم و ترجیحاً بیش از یکی دومتر از تختخواب فاصله نگیرم. کامپیوتر و چای وشکلات و آب و کتاب و قلم و کاغذ و موبایل و تلفن و... همه روی تخت و دور تخت. این دقیقاً همون پوزیشنیه که دراز کشیدن به نشستن، نشستن به ایستادن و ایستادن به راه رفتن مقدمه.
همه اینا رو گفتم که داد بزنم انصافتون رو شکر! والله به خدا یک روز تعطیلی در هفته خیلی کمه. حالا حتماً باید یه ماه روزه باشن ملت که تعطیلی بشه دو روز؟!!!تمام دنیا مخشون معیوبه که ویک اند و کوفت و زهر مار دارن؟ اینم یکی دیگه از بی عقلی های مردم دنیاست؟ چه سوالیه می پرسم، مگه به جز ما کسی وجود داره که عقل تو سرش باشه. حتماً هست دیگه، یعنی حکماً اینم یکی دیگه از نابخردیهای جهانیانه.

/ 31 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

دیگه چایی به راه شد نیکا جان

فرواک

سلام نیکا جان. خستگی بدر شد؟ صبحانه چی؟ می خوری با همکارا یا نه؟ نون داغ می چسبه تو ادره. امتحان کن...

فاطمه

خانم .... ما منتظر بعدی ها هستیم .. هیچ جا نمی ریم، همینجا هستیم .... این رو با صدای تماشاچی های استادیوم آزادی بخون [بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ]

میله بدون پرچم

سلام بيا ديگه تا كار به جاهاي باريك نكشيده [لبخند][نیشخند]

یه مرد امیدوار

من فکر می‌کنم شاید یه جورهایی با کارتون هم مشکل دارین؟ یادمه زمانی داشتم از جایی استعفا می‌دادم و این اقدامم مورد مخالفت همه اطرافیان بود. روزی یه آدمیو خدا از آسمون انداخت جلوم و بدون مقدمه گفت برو جایی کار کن که صبح که چشمت رو باز می‌کنی دوست داشته باشی از رختخواب بکنی و بری سر اون کار.

فرزانه

یادم باشه به کسی نگم صبحانه بخوره تا تو دلش به من لیچار نگه درس خوبی بود[چشمک]

گودول

کار با اعمال شاقه را بر بیکاری در عین بی پولی ترجیح میدم و تعطیلی که نتونم خودم را تخلیه کنم را هم نمیخوام