سفر

سه شنبه شب :
تلفن خانه را بر می دارم تا  به جایی زنگ بزنم، بعد از شماره گیری به جای بوق پیغام می دهد: مشترک  گرامی تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد، برای وصل مجدد به یکی از مراکز مخابرات مراجعه  فرمایید.
اما تلفن ما بدهی ندارد،مطمئنم.
چهارشنبه شب :
پرده ها را برای شستشو درمی آورم. پنجره های خانه، تمام قد پذیرای آسمان می شوند.
پنج شنبه صبح :
امروز تعطیل هستم. پیک بدقول خشکشویی دیشب نیامد و پرده ها روی زمین مانده است. بیرون را نگاه می کنم. حیرت آور است. آسمان دیروز حتی زمزمه ی باران هم نداشت. امروز اما هلهله ی برف همه جا را سپید پوش کرده است.
به قول اخوان زمین را بارش مثقال مثقال، فرستد پوشش فرسنگ فرسنگ.
می خواهم در خانه بمانم اما یادم می آید تلفن یعنی اینترنت، اینترنت یعنی روزنامه،اسکایپ، وایبر، وبلاگ،ایمیل و ... مسئله شوخی بردار نیست. باید امروز قضیه ی تلفن را حل کنم. یک مرکز تلفن نزدیک میدانی این حوالی دیده ام. چایی می خورم. بارانی مشکی کوتاه می پوشم با شلوار جین. چکمه ی قهوه ای بدون عاج و شال زمستانی سبز. زمانی که ماشین نداشتم محال بود برای زمستان کفش بی عاج بخرم. آنجا جای پارک پیدا نمی شود، ماشین نمی برم.
برف زیادی نشسته است. من فوبیای سرخوردن دارم، لیز خوردن، کله پا شدن. به این پیاده روی مشکوکم. با سرعت حلزون چلاق راه می روم. پسر آقای زارعی همسایه ی طبقه پایین با ماشین از کنارم عبور می کند بدون کوچکترین تعارفی برای رفتن تا سر خیابان حتی. ما آدمهای لوتی مسلکی نیستیم ولی این دیگر خیلی بی مرامی است. من که همیشه با لبخند سلام می کنم، هیچ وقت به سگشان روی ترش نمی کنم و می پرسم جسیکا خوبی، باید یک تعارف می کرد. حقشان است که مژگان خانوم از آسانسور پیاده نمی شود مگر اینکه آنها وسگشان از پله ها راهی طبقه خودشان شده باشند.
پیاده می روم تا سر خیابان بعدی. در جدال با پیاده رو لغزنده  مغلوبانه سوار تاکسی می شوم. تاکسی پشیمان می شود و تا مقصد  نمی رود. مسیر یک طرفه است و باید پیاده رفت. خاطره چند سال پیش که در یک روز برفی در پیاده رو همین حوالی دراز کش به سمت میدان روان بودم یادم است. یعنی سر خوردن و افتادن در حد بوندس لیگا. این پیاده روی کار من نیست. به مغزم فشار می آورم. اسم مرکز تلفن منطقه ما شهید قدوسی است. از 118 آدرسش را می پرسم. همانجایی است که سوار تاکسی شده بودم. عجب! دوباره سوارتاکسی می شوم و بر می گردم سرجای اولم. بازهم مسیر یک طرفه است. برف بیشتر و بیشتر شده و فوبیای سرخوردن قدرت راه رفتن را از من گرفته است. نزدیک خانه ام. وسوسه میشوم برگردم خانه چراکه برای رفتن به آن سوی خیابان باید از پل لغزنده عابر پیاده استفاده کنم. اما تصمیم را یکسره می کنم. از برف لذت می برم، خیلی خیلی آهسته قدم برمی دارم و محل زندگیم را با نگاهی صبورانه کشف می کنم. مثل یک مسافر.
خیابانهای اینجا درختان تناوری دارند که با این برف سرزده زیبایی دوچندانی یافته اند. خیابان  فرعی یک طرفه  پر از ساختمانهای اداری است و دو طرف خیابان کیپ تا کیپ ماشین پارک شده است. در این خیابان کوتاه حداقل 9 بانک مختلف شعبه دارند.
تراکم شعب بانکها و پرکار بودنشان در این پنج شنبه ی برفی  نشان از پرپول بودن این خیابان است. پیرمردهای شیک و اتو کشیده، آقایانی با کروات و حضرات اجنبی چشم رنگی در رفت و آمدند. غروبها که من خانه هستم و ممکن است از این خیابان بگذرم اینجا سوت و کور است. نه بانکی باز است و نه این گروه از عابران اینجایند. این صحنه ها برایم تازگی دارد. راستی این اجنبی ها اینجا چیکار دارند؟ به تحریم ها لبخند می زنند؟ بر تحریم ها سوارند؟ بر ما و تحریم ها سوارند؟ شاید هم هیچ کدام.
از اواسط تا انتهای خیابان فروشگاه های مختلف، سوپرمارکت، قنادی و میوه فروشی  قرار دارد. خانم های جوان یا میانسال این حوالی زیادند. این خیابان پر پول، زنهای خانه دار شیک و خوش پوشی دارد. با ماشین های مدل بالا، صورتهای آراسته، موهای مرتب و لباس های زمستانی چشمگیر. شبیه تصویرعمومی مادرهای مظلوم و همیشه نگران ایرانی نیستند. گمانم جالب باشد که مادر خانه تا بدین پایه آلاگارسن باشد. با این خانم ها که چشم در چشم می شوی با خوشرویی و لبخند نگاهت می کنند و این حس خیلی خوبی به آدم می دهد. رفاه اقتصادی  رفتارهای اجتماعی را کن فیکون می کند.
دائم ممکن است سربخورم و یک خط در میان خودم را سرزنش می کنم اما ذهنم را با رصد کردن اطراف مشغول نگاه می دارم. پیرمرد رهگذر با عینک دودی و کلاه، از سوپر مارکت خارج شده و با لبخند به من می گوید صبح عالی به خیر. ناخودآگاه نیشم باز می شود. چه اهالی خجسته ای. بلاخره به مرکز تلفن شهید قدوسی می رسم. کارمند مربوطه آخرین قبض تلفن پرداخت شده را از من می گیرد و پس از یک دقیقه می گوید تلفن شما دیروز وصل شده. اشتباهی در کار بوده که برطرف شده است. کسی در منزل هست که کنترل کند؟ می گویم خیر. دو روز پیش قطع شده بود و من دیروز فکر نمی کردم وصل شده باشد....

یک ساعت و بیست دقیقه ی پیش از خانه خارج شده بودم. سردم است و ... درطبقه دوم یک برج اداری کافه ای هست که دوست میدارمش. با شیشه های سرتاسری رو به یک از بلوارهای اصلی شهر. ساعت ده و نیم صبح است و تنها میهمان کافه ی نیمه تاریک می شوم با موسیقی خوب، قهوه ی گرم، یک برش کیک نه چندان خوشمزه و تماشای بارش برف از ارتفاع، تلفن هم که وصل است. چه سعادتی بالاتر از این. پایان خوشی است برای یک سفر کوتاه. سفری تا آن سوی خیابان.

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدی

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است . ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است .. جالب بود

بهداد

جسارتن چه سرد و بی واکنش آدمی که فردای بعد از دیروزی که تلفنش قطع بوده بر نمیگرده با اندک امیدی دوباره چکش کنه خیلی سرد و بی واکنشه، نه دوسی؟ یه چیزی میگم به دل نگیریا، از بس اخوان میخونی دچار اخوانیسم فکری شدی؛ در ضمن کمی بیشتر در مورد اون واژه ی کذایی صحبت کن، همونی که ما نمی فهمیدیم و ازت سوال نکردیم، همونی که عمدن مورد استفاده قرار گرفته بوده.

امید

دوست دارم این نوشته هایت را از جلوه های خوب زندگی در پایتخت دود و گوگرد ... مردمی که لبخند می زنند, شیک پوش اند , باکلاس اند ... سهم ما از ایران این نبود :)

ماهی

سلام تراکم خانم های شیک پوش در صبح ها بیشتر است درسته ؟

سفینه ی غزل

ما خانم های غیر شیک پوش شلخته صبح ها خوابیم نیک نیک جان. گاهی برای یک کار اداری ضروری هم نمی توانم بیرون بزنم... مریضم نه؟! اجازه بده برای این قدر خوشگل نوشتن دورت بگردم من...[ماچ]

زنبور

چه سفر جالبی بود. یه زندگی کامل توش جریان داشت. و آخرش کافه نشینی تنها....

درخت ابدی

برا منم پنج‌شنبه‌ی خوب و غیرمنتظره‌ای بود. به محض این‌که کار تموم شد، رفتم پارک ملت و عکاسی و کافی‌شاپ تنهایی و نمایشگاه عکس کیارستمی. سفرنامه‌ی درون‌شهری خوبی بود و لذت بردیم. چند سال پیش، یکی از دوستان انگلیسی دوستانم اومده بود ایران و با تعجب می‌پرسید چرا انقدر شما بانک دارین.

یک لیلی

چند روزی بود نخوانده بودمتان و فکر نمی کردم این همه دلم تنگ شده باشد. این قدر که نتوانم ساکت بمانم. سلام!

مرز روشنی

من چقدر خوشبختم، همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم، تلفن پابرجاست، غصه ها خوابیدن، اینترنت مهیا است، زندگی چه زیباست...! چرا ما با آرامش بیگانه ایم؟ متن زیبایتان آدم را دچار ترس می کند!

الی

همیشه نه، اما گاهی سفر از همینجا شروع می شود، از باز شدن در خانه به کوچه، کوچه ای باریک ......