نو پرابلم

از پست گذاشتن راجع به روز تولد بدم میاد. برام بی معنیه. اما به این معنی نیست که از کسانی که این کار رو می کنند بدم بیاد. به نظرم روز تولد هیچ فرقی با باقی روزای زندگی نداره تازه گاهی بدتر هم هست. من مرده به دنیا اومدم. خفه شده. چون زمان تولدم سال شصت و شب یه عملیات خفن جنگی بوده که از قضا رزمندگان اسلام اصلاً هم در جبهه نبرد حق علیه باطل پیروز نبودن و متاسفانه حتی راهروها و باغچه های بیمارستان مملو از مجروحین و تلفات حمله  رژیم بعث صد دام بوده.خیابونا منع عبور و مرور داشته و مادر خیلی دیر به بیمارستان میرسه. دکترا مامان رو معاینه میکنن و میگن بچه علائم حیاتی نداره و بیمارستان خیلی شلوغه و وعده میدن که فردا عملش کنند. القصه مامان به گریه زاری میفته و یه دکتری پیدا میشه که نیمه شب یه گوشه اتاق عمل بچه عتیقه رو دنیا میاره. بچه خفه شده بوده و گریه نمی کرده. بعد بچه رو حسابی کتک می زنند اما بچه واکنشی نشون نمیده. جماعت داشتن اتاق رو ترک می کردن که پزشکی خلاق پیشنهاد میده یه سطل یخ بیارن. سطل رو آب می کنند و شب چله زمستون پنجره رو باز می کنند و بچه رو از پا آویزون می گیرن بیرون پنجره و آب یخ رو خالی می کنند رو بچه. شوک آب سرد بچه کتک خورده رو احیا میکنه و نفسش جا میاد و عر و عور گریه اش بلند میشه. ظاهراً این ابتکار در زمان خودش دهان به دهان نقل میشده. این حکایتیه که من راجع به تولدم از مامان شنیدم و به نظر میرسه روز تولدم بدترین روز زندگیمه چون پر از کتک و شکنجه و خفگی و جدال مرگ و زندگی بوده. گویا از اولش هم می دونستم که اینجا همچینم خبری نیست. اما تولد امسال با ده سال گذشته یه فرقی داشت اونم اینکه همسی تولد منو فراموش کرد. اصلاً روز تولدم زنگ نزد. فردا شبش با نیش باز زنگ زد که یلدا مبارک! همسی به هیچ روزی اعتقاد نداره، نمی دونم چرا یلدای امسال استثنا شده. منم با تمسخر و گنده دماغی گفتم چه آشی؟ چه کشکی؟ یلدا تو سرم بخوره . تا دوزاریش بیفته که دیروز تولد من بوده و چه خبطی کرده ده دقیقه طول کشید بعدشم قاه قاه خندید. همسی واسه هر روزی که فراموش میکنه یه بهانه ای داره. سالگرد ازدواج رو یادش میره میگه ما هرروزمون تازه است و سالگرد ازدواجه، عقد که دیگه جای بحث نداره، روز زن اساساً یه خریت دسته جمعیه که نباید بهش توجه کرد، ولنتاین و باقی قضایا که کاملاً معلوم الحالن. سوغاتی نمی خره میگه تو هرچی بخوای خودت می خری. مطمئنم میاد این پست رو می خونه،خوب بخونه. نباید از چیزی که هست ناراحت بشه. مگه من از چیزی که هست ناراحت میشم؟ نه، من میگم نو پرابلم، این عبارت شیک واسه همین وقتاست دیگه. حالا مگه روز تولد ما چی بود که فراموش کردنش چی باشه. ما وارد دهه دوم رابطه امون شدیم و شاید فرمول دهه دوم با فرمول دهه اول فرق داره . به هرحال در سالهای نه چندان دور که دوست بودیم و اعصاب و روان خانواده هامون رو سرویس کرده بودیم چندین تولدهیجان انگیز و عاشقانه داشتیم. بعد همه رفتن رو مخمون که این  غائله رو ختمش کنید و عقدی کوفتی چیزی... ما هم عقد کردیم. بعد مدتی دوباره داد همه در اومد که آخه عقد یه سال دوسال سه سال این غائله رو ختمش کنید. ما هم غائله رو ختم کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون و تقریباً از روزی که ازدواج کردیم دیگه همو ندیدیم. چون برپایی و ادامه این غائله به شدت هزینه داره. حالا شاید 30درصد از زمان رو با هم سپری می کنیم اما در عوض خیال همه راحت شده. می خوام بگم وقتی شرایط عوض میشه حتی اگه آدما عوض نشن که حتماً میشن، یه چیزایی توی زندگی کم و زیاد میشه و این گریز ناپذیره و جای دلگیر شدن نداره. شاید این فراموشیا به خاطر فاصله هاست، نمی دونم به هر حال همونطور که عرض کردم نو پرابلم. دقیقاً نوپرابلم اما تو باور مکن. نهایتاً میشه امیدوار بود : چون که طی شدت دولت شبهای وصل، بگذرد ایام هجران نیز هم.

/ 37 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیره

دسته گل گفتی و کردی کبابم ! دریغ از یه شاخه گل ! یعنی به یک شاخه رز کاشته شده توسط کارگران شهرداری هم راضی بودم ... خب چه کنم دخترم ... روحیه اش با گل سازگار نیست . یعنی نبود .. وقتی قد سیامک بود ... درست میشه سبد سبد گل میاره برات [چشمک] مرسی که داداش ما رو اینقد دوست داری که منهدمش نمیکنی [لبخند][قلب] .............. قبلن عرض کرده بودم کرگدنم ! نکرده بودم ؟ من خسته نمیشم [چشمک]

آفتاب پرست

عزیزم... راست میگی خیلی اوقات اونروز غمگین تره واسه من هم یادمون باشه که ما توی این دنیا اومدیم... گریه رو بلد بودیم! خنده رو یاد گرفتیم!... یه حس اکتسابی... پس کلا گریه همچینم بد نیست اگه فکرشو کنی! البته عبارت کلیشه’ تولدت مبارک و بهت میگم اما خوب... تفاوت ها قشنگن بعضی اوقات... امیدوارم که تولد های بعدیت یه حس های متفاوت باشن... مستدام باشی رفیق

محمد رضا ابراهیمی

موقع سی سالگی ترس عجیبی داشتم اصلا باورم نمی شد که 30 سالمه. یه احساس دپرسی شدید ولی چاره ای نبود حالا دو سه ساله هر سال روز تولد همین حس رو دارم. مثل اینکه مردا همه مثل همن در زمینه روزهای خاطره انگیز. (لااقل خودمو می گم). اینکه این دنیا زیاد چیز تحفه ای نیست رو خوب اومدید. ولی بازم تولدتون مبارک[گل][گل][گل][گل]

اكرم

گمان مي‌كنم با واقعيات وجودي يكديگر بايد كنار بياييم. مردان به اين نوع مسائل به ديد تمسخر نگاه مي‌كنند. اصولا قادر به نگهداري تاريخ نيستند و اغلب قصد آزردن ما را ندارند. اگر اين را بدون غم و كينه بپذيريم روابط بسيار دلپذيرتر مي‌شوند و درك‌ها بسيار بيشتر. شايد شما كلا مخالف باشيد اما من يكي سال‌هاست كه با اين قضيه كاملا كنار آمده‌ام و نتيجه بسيار خوبي هم گرفته‌ام. تقريبا تمام مردان زندگي من از پدر و برادرم گرفته تا همسرم به خاطر همين پذيرش رفتاري بسيار بهتر و همدلانه‌تر با من دارند تا ديگر زنان فاميل. بعضي وقت‌ها شنا كردن در مسير رود به سود همگي ماست.

پری چهره

به امید بهترشدن حالت... بهتری؟

پری چهره

به امید بهترشدن حالت... بهتری؟

منیره

ای وای راستی سیامک کی بود ؟ اشتباه شد همون که تو دانی [خجالت][لبخند]

منیره

اومدم ببینم کجایی ؟ چطوری ؟ از پست گذاشتن برای بعد از تولدت که خوشت میاد ... بنویس ن. ی . ک . ا

سماء

قراره تا تولد سال دیگه نیاین؟بابا دلم پکید از تنگی...[افسوس]