ریچارد براتیگان

اگر فقط کمی شبیه ریچارد براتیگان بودم، منظورم یک شباهت خیلی خیلی ناچیزه ، اونوقت هر روز می تونستم یه پست تازه بذارم و درباره مسائل خیلی کوچیک و روزمره زندگی حرف بزنم. چون این انبوه خاکروبه که روح من رو تشکیل داده حاصل همین اتفاقات بی اهمیت و کوچیکه.
اول از همه می گفتم که حالم از صدای تلویزیون به هم می خوره اما این همسر چشم آبی ریش قرمزی تا منو به جهنم نفرسته حالیش نمی شه که صدای این جعبه نکبت رو کم کنه.
بعد راجع به مینو می نوشتم که چند هفته است متولد شده و انگار پاره ای از وجود منه و یه توهم یا تصور مبهمی به من میگه که من و این دختر در آینده با هم کار مهمی خواهیم داشت و چقدر دلم می خواد این دختر آلمانی بدونه که یه خانم ایرانی هست که دربست در خدمتشه و ...
و بعد ناله می کردم که تا چشام رو می بندم کابوس می بینم، یا امتحانی که بهش نمی رسم یا جلسه دارم و مقنعه ام رو پیدا نمی کنم یا روی پوستم دونه های چرکی زده ...
بعد یه پست می ذاشتم و یه فحش مبسوطی می دادم به صدر تا ذیل مملکت. چون دکتر میگه باید روزی بیست دقیقه در معرض نور مستقیم آفتاب باشی اما همچین جایی برای من که از صبح تا غروب حمال دولتم و حتی اگه بهم حقوقم ندن بازم مثل خر کار می کنم وجود نداره. ویتامین دی بدنم 5 هست که باید 35 باشه... و بعد براتون توضیح می دادم که چرا روزای تعطیل نمی رم استخر رو باز و به رغم اینکه دلایلم به قوت خودش باقیه ولی امروز رفتم استخر رو باز سرکوچه امون و اصلاً هم برام اهمیتی نداشت که هیکل من مثل عروسکای دور و برم بی نقص نبود، صورتم آرایش نداشت، موهام رو با یه گیره در پیت جمع کرده بودم و مایو و کلاه شنام ربطی به هم نداشتن. اما یه چیزی درونم فریاد میزد گور بابای همه وجوه فانتزی استخرهای روباز، بوی عطر زنای برنزه و سیگارهای بلند و آرایش هنرمندانه و خطوط مصنوعی لبخندهاشون،گوربابای اینکه نجات غریق ایکبیری که حتماً 6تا تاکسی سوار شده تا خودشو به استخر سرکوچه ما برسونه جوری نگام می کنه که انگار کلفت ننه اشم. کمی ویتامین دی می خواستم. همین.

چقدر نوشتن حال آدم رو بهتر می کنه...

/ 34 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سفینه ی غزل

ای ویتامین دی که می روی به سویش/ از جانب من ببوس رویش![ماچ] من یکی حس استخر رفتن ندارم یه مدته کشک می خورم اونم خالی خالی[گریه] بعد از اینم دیگه باید به اونی که کشک می خوره باید گفت الهی "دی" شه بچسبه به استخونت![ابرو]

قصه گو

اما من خوشحالم که شبیه براتیگان نیستی چون اونوقت انقدر با نثرت حال نمی کردم. منم دلم ویتامین دی می خواد

مرز روشنی

البته نمی خوام اینجا با بحث های حاشیه ای (!)* از اصل مطلب دور بشیم. اما اینجا یه خوبی که داره حرفها کتبی زده می شه و هر کسی با مرور کامنت ها می تونه بگه حق با کیه... وگرنه فکر کنم شما از اصل موضوع رو حاشا می کردین!؟

نِد نیک

می خواستم بگم چقدر در دنیای مجازی ریچارد براتیگان داریم. من استخر سرپوشیده میرم. اما بعد و قبلش به قدری افتاب پیمایی دارم که همه شکلاتهای تو کیفم آب میشه. استخر را خیلی دوست دارم. موافقم نوشتن خیلی خوبه. به خصوص زمانی که حسهای منفی اومده سراعت. خدا منم از صدای تلویزیون متنفرم. اما در سال جدید با تغییر دکوراسیون که دادم فاصله تلویزیون را با اتاق خودم حد اکثر کردم. گاهی اوقات ایجاد ی سرو صدای ممتد هم میتونه مفید واقع بشه. برای من صدای کولر سیار اتاقمه. دیگه صداهای بیرون اتاق را نمی شنوم

مرز روشنی

*می خواستم بگم یه مسابقه ی بی حاشیه می خواستیم راه بندازیم که نشد! متقابلا از شما هم ممنون.

سفینه ی غزل

هر وقت از زیر سرم اومدم بیرون جواب شعرت رو می سرایم.... ای خدااااا!![بغل]

مرز روشنی

صبر کنین! منظورم این نبود که مسابقه انجام نمی شه، منظورم این بود که مسابقۀ "بی حاشیه" می خواستیم راه بندازیم که ... مثل بقیۀ مسابقات این مملکت، حاشیه اش قبل از خودش درست شد! بله جریمه اش سنگینه. حاشیه رو هم باید حتی الامکان کمتر کرد.

مرز روشنی

خواستم اطلاع بدم امروز فرصت کردم پست دوم رو گذاشتم. کم کم این مسابقه طرفدارای خودشو پیدا می کنه... انتخاب اعضای هیئت داوری، نحوۀ امتیازدهی و بخصوص امتیازات منفی و از همه مهمتر جریمه و البته جایزۀ نهایی و ... (آیین نامۀ برخورد با جرزنی و ...) باید کم کم تصمیم گیری بشه.

مرمر

گور بابای همه وجوه فانتزی استخرهای روباز، بوی عطر زنای برنزه و سیگارهای بلند و آرایش هنرمندانه و خطوط مصنوعی لبخندهاشون،گوربابای اینکه نجات غریق ایکبیری که حتماً 6تا تاکسی سوار شده تا خودشو به استخر سرکوچه ما برسونه جوری نگام می کنه که انگار کلفت ننه اشم. کمی ویتامین دی می خواستم. همین.

نیلی

بخش استخر رو خیلی خوب توضیح دادی:)