ساده و خوشبخت

عجیبه، برام  عجیبه که به طرز شگفت آوری از انجام کارهای کوزت مآبانه لذت می برم.
از خریدن، پاک کردن و خشک کردن پونزده کیلو سبزی. از خرید 20 کیلو بادمجان و یک هفته کشتی گرفتن با سرخ کردن و کبابی کردن بادمجانهای عزیز، هرچند باعث بشه همراهی با کتابهای میله بدون پرچم رو از کف بدم و هرچند هر روز از 7صبح تا 4 بعد از ظهر سرکار باشم.
از اینکه مهرگان طفلک نهصد کیلومتر راه بیاد تا تهران، بعد بشینیم با هم پیاز پاک کنیم و هویج و کرفس خرد کنیم که شور بندازیم. از اینکه شیشه های کوچیک مربای خونگی توی یخچال خونه ردیف کنم. از تی کشیدن سنگ هایی که هیچ وقت برق نمیفته و از شسته و تمیز بودن حوله های رنگاوارنگ توی سرویس بهداشتی. این کارها گاهی از شب شعرهای خونگی هم بیشتر مشعوفم می کنه. حس می کنم زنده ام. حس می کنم ساده ام و این سادگی به من احساس آرامش میده.
از اینکه زن فلانی بگه خونه شما همیشه برق میزنه همونقدر خوشحال میشم که از تعریف شوهر عمه پیر شوهرم وقتی میگه مرحبا که فلان شعر رو حفظی.
البته این لذت ها از یک جنس نیستن اما لذت هایی که منشاشون از تلاش های کوزت وار ناشی میشه حس زن خانه دار پنجه طلایی رو بهم میده. با خودم فکر می کنم شاید فقط یه زن بتونه از این بهانه های ساده شاد زیستن لبریز احساس زندگی بشه و البته تجربه خوشبختی به نرخ قیمت سبزی و بادمجان واقعاً از منظر اقتصادی به صرفه است.
فضای جدی بازار کسب و کار و به قولی دنیای منسوب به مردها رو سالهای ساله که دارم تجربه می کنم، نقش های جدی زیادی داشتم و شکست و توفیق و تحقیر و غرور رو توی این دنیا تجربه کردم، اما در نهایت عاشق زن بودنم به خاطر تمام احساسات بی پیرایه ی زنانه و دلایل ساده و پرزحمتی که گفتم.

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نِد نیک

ی حس و حالیه. یه زمانی من هم همین حالت را داشتم. عاشق تمیز کردن و مرتب کردن بودم. اما الان تا جایی که بتونم سراغش نمیرم. حوصله خونه داری را ندارم. مگه اینکه مجبور بشم.

سلمان محمدی

سلام. چه ساده و چه صمیمی نوشته اید. مرحبا. خوش به حال تان که کسی را دارید که نهصد کیلومتر برای تان بکوبد و بیاید باتان بادمجان پوست کند. خوش به حال آن کس هم. کاش همه جفتها همین طور باشند ان شاء الله بمحمدٍ و آله صلی الله علیهم اجمعین

محمد رضا ابراهیمی

آشپزی رو خیلی دوست دارم به خدا قسم: لذتی که در آشپزی (با اعصاب راحت) وجود دارد در هیچ بشور و بساب و مربا درست کردنی وجود ندارد. بحارالغذا جلد 3 ص239

مرز روشنی

کاش همه ساده و خوشبخت بودیم یا کاش لحظات ساده و خوشبخت بودن مان بیش از این ها می شد. ما در لحظات خیلی کوچکی خوشبختیم اما در زمان های خیلی بزرگی بی هیچ سادگی بی هیچ اقبالی در سراسیمگی و بیهودگی غوطه وریم... وقتی دوستی گفت چقدر دلش می خواهد جایی زندگی کند که همۀ غذایش را بکارد و بچیند و مستقیما طبیعت را لمس کند فکر کردم شاید ما را کسی زندانی ابدی کرده اینجا و آنقدر طولانی شده که ما هم تصور دنیای خارجی را از دست داده ایم.

مرز روشنی

زیبایی ِ نهفته در نماهای آجری...! آن شهر گِلی بنا شده پشت در پشت تا رفته به اوج، آمیخته با زمینۀ انار...! آنقدر دوست می دارم که با -Ctrl یا +Ctrl نزدیک و دور می شوم به این ها تا چشم اندازشان را خوب ببینم، خوب حس کنم اینها را... چه شد که نماهای آجری را دور انداختیم؟ در خانۀ پدری یکی از خوشی های در دسترس، حس خوب بوی دیوار نمناک بود!

مهرگان

عجیب نیست اصلا . زندگی همینه. این روح زندگیه که تو خونه ات جریان داره! چیزی که خیلی ها بنا به هر دلیلی ازش محرومن! ... آخ اگه بدونی اون مهرگان طفلک خودش سرش درد میکنه برای اینکارا!!! :کیک و مربا و شور و آشپزی از شورها که نخوردم اما مرباها عالی بودند.[پلک](اسمایلی رزا منتظمی و نجف دریابندری)!

فرواک

راست می گی نیکا این یکی اصلاً به فکرم نرسیده بود. [نیشخند] چقدر خوب می شه اون وقت. پیش بند هم ببنده، ظرف بشوره، بادمجان سرخ کنه. کهنه بچه عوض کنه.[رویا]

رامک

نگو کوزت مآبانه. بگو هنرهای ظریف زنانه. هیچ به دستانت دقت کرده ای چه مفید می شوند اینجور وقت ها؟ چه قدر حرف برای گفتن دارند؟ اگر عکاسی بلد بودم حتما نمایشگاهی می گذاشتم با سوژه ی دستان زن هنگام انجام کارهای خانه.

فرواک

همون هم اگه پی پی ای بشه، شستن اینا داره دیگه. هیچی به این اندازه براشون شکنجه نیست.[نیشخند] برا من که همه چی دست خودم رو می بوسه.[قهقهه]

قصه گو

بابا دست مریزاد داره 20 کیلو بادمجان؟ شوخی می کنی؟ اما چه خوب توصیف کردی. این از اون حس و حال هاییه که فقط ما زنها می تونیم درکش کنیم.