داستان «تونل» اثر ارنستو ساباتا

در مورد کاستل بدبینی با گذشت زمان به مرز تنفر و نهایتاً بی قراری نزدیک می شود. خوان پابلو و ماریا به اقرار دوطرف، عشق دیریافته هم از آب در می آیند؛ انسانهایی شبیه هم بادرکی متقابل و روحی آشنا. اما این آشنایی و همدلی نتیجه گفتگو نیست بلکه حاصل دریچه ای است که به واسطه نقاشی های خوان پابلو به روی ماریا گشوده شده است. اما چون رشته گفتگو برای انسان خودمحور از اساس گسسته است، فرصت شناخت ماریا هرگز برای خوان پابلو فراهم نمی شود چراکه روح مهربان، صبور و اندوه ناک ماریا در تاریکی و سکوت چون شبحی لغزان از لا به لای روزهای نقاش عبور می کند. دریک نگاه منصفانه می توان گفت هر دو سوی رابطه به غایت بر فردیت خود اصرار می کنند و اثری از عطوفت ها و ازخودگذشتگی های معمول عاشقانه در این داستان نیست. اندک انعطاف ماریا با سکوت عالمانه ای همراه است که احساس حقارت و سفاهت را در خوان پابلو بیدار و او را به غایت عصبانی می کند. شوهر ماریا نابیناست. پس او هم از دنیای ماریا سر در نمی آورد. تمام شخصیت های داستان به جز راوی بی هیچ توضیح و نشانه ای از لابه لای صفحات داستان عبور می کنند. همانگونه که انسان شهرنشین امروز با انبوه کسانی در ارتباط است که اغلب بعد از مدتها از هیچ کدام، هیچ چیز نمی داند. از نظر خواننده ای که من باشم نه تنها خوان پابلو که تمامی انسانهای این قصه در تونل های تنهایی خود در حال عبورند. اما امان از عشق! این نقاش بد بین و منتقد کج خیال و نق نقو، فقط یک جا زندگی را زیبا می بیند و به زیبایی آن معترف می شود. آن هم صد البته از دولت عشق است. آنجا که در اولین دیدارهای عاشقانه با ماریا به معجزه عشق جانی دوباره در او دمیده شده،  زیبایی های ریز و درشت زندگی را تصویر می کند. از پیاده روهای خیابان تا بازی کودکان همه برایش زیبا جلوه می کنند. اصلاً در جای جای داستان، تنها چیزی که این جماعت نا آشنا و مرموز را به هم متصل نگاه میدارد، رشته عشق و الفت است. ماریا و شوهر نابینایش. نقاش و ماریا. ماریا و هانتر. هانتر و زن وراج... به هرحال از صحبت های راوی در این داستان به روشنی می توان فهمید که از دروغ بیزار است و دغدغه حقیقت دارد. حتی فکر می کند به دنبال عشق حقیقی است. (البته خودش اقرار می کند که به تدریج می فهمد که اساساً نمی داند عشق حقیقی چه جور چیزی هست) اما علیرغم میل شدید رسیدن به حقیقت، اغلب از آن دور می شود. نتیجه گیریهایش توجیه پذیرند اما برای خواننده ای که از نعمت سلامت روان بهره مند است منطقی و واقع بینانه نیستند. با دید روانشناختی می توان مدعی شد که روند نتیجه گیری های وارونه براساس داده های غلط بسیار سلیس و ساده به رشته تحریر درآمده به نحوی که از نتیجه گیری های اشتباه و غیرواقع راوی تعجب نمی کنیم. حتی گاه آنچه راوی می بیند از تخیل پراضطراب و بدبین او نشات گرفته و ما به ازای بیرونی ندارد.خوان پابلو خودشیفته و خودمحور است. اما در مقابل ماریا اعتماد به نفس ندارد. دائم می ترسد که برای ماریا کم باشد و ایمان به این کاستی، او را به این باور می رساند که ماریا به او وفادار نیست. او نقاش موفقی است و خلاقیت بارزترین توانایی یک نقاش است. اما برخلاف تصور اجتماع لزوماً در همه عرصه ها خلاق نیست. هیچ خلاقیتی در روابط انسانی ندارد و این یکی از مهمترین وجوه افتراق زندگی فردی و حرفه ای افراد موفق دوران ماست. فاتحان عرصه های هنری، سیاسی یا اجتماعی و ... که غمزدگان کنج خانه های کوچک و بزرگ خود هستند.حتی می توان مدعی شد این موضوع ریشه بسیاری از مشکلات هنرمندان بدقلق و بدعنقی است که اغلب مغرور و خودشیفته تلقی می شوند. یکی از شاه کلیدهای معمای جمع گریزی بسیاری از افرادی که اعتبار و موجودیت خود را به واسطه اجتماعات انسانی کسب می کنند. همان تونل هایی که هرکس به نوعی در آن گرفتار است. حال ممکن است مثل خیلی از تونل ها به روشنایی ختم شود یا مثل تونل کاستل و ماریا به مرگ و تیرگی و در خاتمه از نظر این خواننده غیر خودشیفته! در ورای پیام های معمول قابل استنباط از این داستان درخصوص زیان های وسواس و بدبینی و تمامیت خواهی افراطی! درعشق، این بدیع ترین تصویری است که در این داستان ترسیم شده است.

/ 21 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام اومدم بابت راهنماییت در مورد لب چشمه تشکر کنم .. چون از وقتی صفحات قبلی بسته شده بود من کلی غصه می خوردم واسه خودم!!!!! خیلی سورپرایز خوبی بود

كاميار

جان گرفتن دوباره وبلاگ جانانه تان را تبريك گفته و رنگ و رويي شاد و دلنواز برايش آرزومندم از معرفي كتاب هم سپاسگزارم

لیلی

سلام نیکادل عزیز اونقدر خوب و صادقانه نقد کردی که مشتاق شدم برم این کتابو بخونم ... اومدم دست دوستی به سویت دراز کنم. موفق باشی همیشه

ميله بدون پرچم

سلام بر نیکادل اول این که شما لطف کن و همیشه جفت پا بپر توی کفش ما... ظاهراَ من مدتی بی اجازه پام توی کفش شما بوده ! زیاده عرضی نیست دوم و سوم هم نداشت!

فرواک

سلام بر نیکادل عزیز. مطلب‌تون فوق‌العاده بود. اتفاقا من هم می‌خواستم یه معرفی تو وبم راجع به تونل بذارم. راستش تا حالا احساس نکرده بودم که با معرفی کتاب‌هایی که با وب میله می‌خونیم پا تو کفش میله می‌کنم. یکم خجالت کشیدم. راجع به کتاب هم زحمت می‌کشید... جوابی تو وبم برای کامنتتون گذاشته‌ام... ممنونم بسیار زیاد[گل]

لیلی

عزيزي... ممنون از اينكه گيرم زدي گوشه ي وبت ... فردا منم گيرت ميزنم ... بچه ها رو آماده كن بيان قند بسابن فردا پيوندمون مبارك ميشه[نیشخند]

لیلی

نیکادل خوشم میاد مثل خودم دیوونه ای... زود باش انگشترمو دستمو کن زشته مردم دارن می بینن... میخوام چشم حسودو همچین بزنی بتروکونیم با هم[نیشخند]

لیلی

آی من شاسی بلند دوست دارم ... کلا شاسی بلند هم به قد و هیکلم بیشتر میاد... ولی فعلا چون کارمند کوچولو ام باید به MVM رضايت بدم و پولامو جمع كنم ببينم چي ميشه بالاخره امسال موفق ميشم يا نه... آخي دلم باز ميشه يكي عين خودم شر و شلوغه [هورا][هورا]

امید

سلام . خودت می دونی که چه خدمتی می کنی به رمان-نخوان هایی مثل من ... حالا همه جا می توانم کلاس بگذارم که این کتاب را خوانده ام [نیشخند] ممنون

فرزانه

سلام نیکادل جان این نوشته ات یک سبقت اساسی بود سبقتی که منو بدجوری جاگذاشت در تونل ساباتو ... هر کدام از ما میتوانیم یک تونل برای خودمان داشته باشیم و ازش خبر هم نداشته باشیم ... وحشتناکه [وحشتناک] خراب این پست های معرفی کتابم ... اون هم با این همه کتاب نخوانده رو قفسه ها و ... دیوانه ام می کنند