فصل نو

سوالی می پرسد.
یک جواب الکی می دهم.
جدی می گیرد.
می گویم الکی گفتم و می پرسم چند سال دیگر باید با من زندگی کنی تا بفهمی کدام حرفم الکی است و کدام راستکی؟
می گوید فهمیدنش غیرممکن است چون هر روز یک ورژن جدیدی از دیوانه بازی هایت رو می کنی.

راست می گوید. از شما چه پنهان عاشق همین خل بازی ها هستم. به نظرم خیلی خوب است که آدم بتواند راحت دیوانه بازی در بیاورد.
پست قبل اسمش فصل عبور بود. نصف بیشترش را عملی کردم. با قدرت دیوانه وار تصمیم گیری سریع. یکسال مرخصی بدون حقوق گرفتم و آمده ام در یک شهر دوری زندگی می کنم. احتمالا خانه امان را فردا تحویل می گیریم. نشسته ام روی تخت  هتل  و تایپ می کنم.
خودم را مرور می کنم و احساس می کنم دوازده سال در قفس بودم. محل کارم را می گویم. نه در یک قفس انفرادی بلکه در قفس بزرگ یک باغ وحش که حیواناتش اصلا طبقه بندی نشده اند. یا شاید چیزی شبیه بند عمومی زندان مثلاً اوین. چقدر هر روز استرس داشتم. هر روز خسته بودم. هر روز حرص و جوش می خوردم. واقعاً راحت شدم.
همه به اتفاق می گفتند جای خوبی کارمی کنی. موقعیت شغلی و پیشرفت شغلی و کوفت شغلی خوبی هم داشتم اما حالا اینجا چشمم به سازمانهای مشابه  که می افتد تنم می لرزد. همسی می گوید رزومه خوبی داری برو در یکی از این موسسات مشابه مشغول شو. اما راستش اصلا دلم نمی خواهد. می خواهم برای همیشه با این سازمان مزخرف خداحافظی کنم.

دلم می خواهد هوای تازه استنشاق کنم و یک کسب و کار دیگری داشته باشم. یا اصلا هیچ کسب و کاری نداشته باشم.

به هرحال فکر می کنم تصمیم خوبی گرفتم که خودم را از آن جهنم متوسط (محل کارم) و آن یکی جهنم بزرگ (تهران را می گویم) خلاص کردم. این آزادی را مدیون دیوانه بازی هایم هستم. بعد از این دیوانه سازم خویش را...

/ 16 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلووووووووووو

[گل][گل][گل][گل] [ابله]

لیلووووووووووو

اون اسمایلی آخری اشتب شد [قلب]

منیر

بی شک دوست یعنی همین . جات توی کافه خالیه نیکا .

غربتی

حکایت، حکایت فرزانگی و پروانگی است: برخیز که خود را به چراغی برسانیم تا قوت برهم زدن بال و پری هست و اما در ارتباط با جمله یکی از دوستان، به ذهنم رسید که از قضا به شکل سرگرم کننده ای همه ما خاص و منحصر به فردیم. شاید خنده دار ترین وجه شباهت ما همین است که اغلبمان از این تفاوت ، بی اطلاعیم![لبخند]

parykateb

mana azizam shoke shodam chand ruzie be khatere samg kolie bastari budam shomare hamrahet ro nemidunam chera tu gushim nadaram...kojaee negaranetam divune zang bezan forie fori

زانیار

سه لام ... حالمان زور باشه ... رسم الخطمونم یاد گرفتی باهوشی ها فقط تو چند روز کوردی هم یاد گرفتی [گل]

كتي

بعيد ميدونم بتونم بفهمم ودرك كنم....همسر همسي چي بهش مي گيد... همون همسرتون هم گويا اذعان كرده كه نمي تونه شما را بفهمه..من نادان كه جاي خود دارم..من كجا وفهميدن حال چون شما ادم خاص و متفاوت كجا...[لبخند]

درخت ابدی

لاریب فیه، تنوع خوبیه و از یکنواختی درت میاره. والا اگه منم یه همسی داشتم و از مجانین عقلا بودم، مدام وسوسه می‌شدم و یه روز بلاخره دست به عمل می‌زدم. حالا فوقش، چند تا فحش می‌خوری و اینم که باد هواس. یک سال مرخصی در شهری غریب عجیب می‌چسبه. خوش باشی.

ققنوس خیس

رفتی واقعن؟ [لبخند][گل]

كتي

منظورتون چيه اي پي ات اشناست[متفکر].....برنامه ي مچ گيري از دوستان قديميه كه با اسم ناشناس ميان؟[خنده]...نه من فقط يكي دوباري توي ارشيوتون سرزدم وخوندم كه به همسرتون مي گيد همسي..[لبخند] به هر حال حس كردم اين جمله بوي تهديد ميده ووقتي از كسي ناراحت ودلخور باشن بهش ميگن...اگه از من دلخور شديد معذرت [گل]