سودای آفتاب

آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو ...

خستگی و دلزدگی من دارد تغییر ماهیت می دهد. به چیز بهتری تبدیل نمی شود. دارد به چیزی بدتر تبدیل می شود. به نفرت.
آن دختر خوش بین و خوش قلب روزگاران پیش دارد در شلوغی زندگی گم می شود.
اما من نمی توانم متنفر باشم. متنفر بودن اذیتم می کند.
ممکن است تو واقعاً به من کمک کنی تا از همه آن چیزها که به بندم کشیده سخن بگویم و از همه آنها رها شوم؟
ممکن است تو واقعاً به من کمک کنی تا این وسوسه رفتن را به جد تجربه کنم و از این حسرت رها شوم.
ممکن است تو واقعاً دستم را بگیری و بگویی همه چیز درست است حالا آرام باش.
ممکن است تو بتوانی یک روز واقعاً مرا شیر فهم کنی که من کجاها درست رفته ام و کجاها کم گذاشته ام و حالا وظیفه ام چیست؟
من به دریافت های خودم از زندگی مطمئن نیستم.
و من نمی خواهم این پیچیدگی های آزاردهنده برای همیشه با من باقی بماند.
من باید چیزی را تغییر بدهم. یا همه چیز را یا خودم را.

/ 7 نظر / 12 بازدید
ققنوس خیس

یه تیکه از سناریوی "خیالبافها" ی برتولوچی رو خیلی دوس دارم! پدرِ "تئو" که یه شاعره رو میز غذا به پسرش حرفایی می زنه که بی ارتباط با پست تو هم نیستش... برات می نویسمش؛ Listen to me, Theo! Before you can change the world... You must realize You yourself are part of it. You cannot stand outside… looking in. You're the one who stands outside!!

ققنوس خیس

Listen to me, Theo!// Before you can change the world..// You must realize// You yourself are part of it// You cannot stand outside… looking in // You're the one who stands outside

زنبور

یک دوست. یک همراه. یک همراز لازمه تا کمک کنه به آدم و همه چیز رو واکاوی کنی. که کجاها درست رفتی کجاها رو غلط. اما این تویی که باید آخر سر از دل این همه شک و حقیقتهای گمشده راه خودت رو پیدا کنی

بزرگي مي گويد: اگر يك تخم مرغ توسط نيروي بيروني بشكند، زندگي پايان مي يابد. اگر يك تخم مرغ توسط نيروي دروني بشكند، زندگي آغاز مي شود. بهترين چيزها از درون اتفاق مي افتد.

به گوينده توجه نكن. به جمله توجه كن.

مرز روشنی

کسی آن طرف تر ایستاده و صبورانه و صمیمی گوش می دهد: اسمش باید "ناتالی" باشد. او می تواند به تو کمک کند، او خیلی چیزها می داند، خیلی چیزها می فهمد. او می تواند دستت را بگیرد و اطمینان را به قلبت بازگرداند... او از برکه های آیینه عبور کرده و راهی بسویت جسته است. دریافت های خودت از زندگی را رها کن، پیچیدگی ها را برای همیشه رها کن، دیگر به تغییر فکر نکن، همه چیز را رها کن... خودت را به او بسپار، ناتالی آنجاست!