از روزهای دور

دختر بچه ی ترسو و پر احساسی بودم. گمانم اغلب دختربچه ها چنین خصلت هایی داشته اند. ما اجازه نداشتیم به کوچه برویم. خواهرم از من کوچک تر بود و تنها هم بازی ما،دو پسر عمه ام بودند که بعدها هر دو را در یک حادثه از دست دادیم. روزی هفتصد هزار بار با آنها قهر می کردم. چون مرا مسخره می کردند. عمق اندوهی که از این تمسخر بر من مستولی می شد یادم است. دختربچه ها و شاید اصولاً بچه ها خیلی عمیق غمگین می شوند. همانطور که به غایت شاد می شوند و خارج از تصور بزرگترها به وجد می آیند. چون قدرت تخیلشان خیلی عجیب است. یادم است چادر مادرم را روی دوشم می انداختم و تصور می کردم کلاغ هستم و پرچین های چوبی خانه ی استرلینگ را در هال خانه مان به وضوح می دیدم. شاید حتی خود رامکال را هم در خانه دیده باشم.
 پسر عمه ها به من می گفتند نارنجی. همان موشی که در مدرسه موش ها همه اش می گفت ایششش و دائم قهر می کرد. هربار هم وقتی آشتی می کردیم می گفتند هورا نارنجی آشتی کرد و من در آستانه آتش بس دوباره مورد تهاجم حرفهای تمسخر آمیز قرار می گرفتم و استیصال وجودم را تسخیر می کرد. چه دردهای عمیق التیام پذیری.
چه شد یاد آن دوران افتادم؟ متن دوستی را می خواندم درخصوص اینکه اگر فلان کار را بکنی مثل آدمکی می شوی در یک نقاشی چهار بعدی که از تابلوی نقاشی بیرون بپرد.
یادم آمد بچه که بودم همیشه و همیشه این توهم را داشتم که نمی دانم آیا این زندگی واقعی من است یا ما یک گروه بازیگریم که داریم نقش یک خانواده را بازی می کنیم. به این فکر می کردم که خانواده واقعی ام چه شکلی ممکن است باشند؟ هر روز صبح با احتیاط چشم هایم را باز می کردم چون می ترسیدم فیلم تمام شده باشد و من در محیط دیگری چشم بازکنم.
بارها به دلایل این توهم دوران کودکی فکر کرده ام. گمانم به خاطر داستانهای کارتونی آن زمان باشد. دنیا متاثر از جنگ جهانی دوم داستان کودکانی را روایت می کرد که پدر و مادر نداشتند یا پدر و مادرشان را گم کرده بودند یا بزرگ می شدند و می فهمیدند که والدین واقعی شان کسان دیگری هستند. این باور در مغزم رسوخ کرده بود بدون اینکه بدانم این کارتونها، قصه ی غصه ی دیگران است.

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

جنگ جهانی دوم را جالب گفتی ... به علتش فکر نکرده بودم . من هر وقت آهنگ اول پرین (بی خانمان) را می شنیدم یاد "مرگ" می افتادم . هنوز هم همینطورم :) اونها به قول قصه غصه ی دیگران بود ... تو که دستت به نوشتن آشناست , دل از جنس دل خسته ماست , دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي دل مــا رو بنــويس ! بنـويس هـر چه که مــا رو به سـر اومـــد بـد قــصه هـا گــــذشــت وبــدتـــر اومـــد ...

فرزانه

سلام آخی ... اتفاقاً من از اون موش های کوچولو نارنجی رو بیشتر دوست داشتم چه قدر بامزه بودن ... الان وقتی برای پسرم تعریف می کنم ما مدرسه موشها می دیدم می گوید حوصله تون سر نمی رفت ؟ اون کارتونهای پر از آه و ناله را بگو دلم کباب می شود برای بچگی مان . کوزت . فانتین ، حنا ، نل ، سارا ، بچه های مدرسه ی والت ، سباستین ، آنت و لوسین ... وای خیلی گناه داشتیم با چشم های باز و دماغهای آویزون چه چیزهایی نشانمان دادند از مرگ از بی کسی از فقر الانم که بی نصیب نیستیم [نگران]

زنبور

خدا خیرت بده. سوال مهم یه دوست رو حالا میتونم جواب بدم که چرا کارتونهای اون دوره همه بچه ها یا مادر نداشتن یا دنبال مادرشون می گشتن. بسیار سپاس

رها

نسل تربیت یافته نوستالژی و غم !

درخت ابدی

شما از دوران کودکی اهل شکسپیر بودی و خبر نداشتی. منظورم اون توهم کودکیه. جدا از جنگ جهانی، جنگ خودمون هم توی انتخاب این کارتون‌ها بی‌تاثیر نبوده. حاضر نیستم برگردم عقب. من به همه‌ی کامنت‌ها لایک می‌زنم.

ماهی

من هم نارنجی جمع بچه ها بودم ، حتی یک دقیقه از کارتون های اون زمان را این روزها نمی توانم ببینم از بس که غمگین است ، من به خاطر تفاوت چهره باخواهر و برادرم و تاثیر این کارتون ها همیشه فکر می کردم که سر راهی هستم ، دنیای بچگی ات را دوست داشتم.

مرز روشنی

بله چه دردهای عمیق التیام پذیری یا التیام ناپذیری (هر دو درست اند)... غصه ها و ناراحتی هایی که واقعی جلوه می کنند به اندازۀ همان ها که واقعی هستند تاثیر گذار اند. خوب، داستان نسل ما کمی فرق می کند. دوران بچگی ما قبل از انقلاب طی شد. ما گاهی در نقش بازیگران فیلم های کابوی و جنگ با سرخپوست ها و تارزان و غیره ظاهر می شدیم. البته همیشه متقاعد کردن طرف مقابل به اینکه گلوله هایی که شلیک شده اند به هدف اصابت کرده اند کمی سخت بود!

الی

توهم داشتن چیزهای جز آنچه که داریم فقط توهم بچگی نیست همین حالا هم گاهی در تجسم همین آرزوها غرق تخیل می شویم...

میله بدون پرچم

سلام من هم اون زمان مدام به اين فكر مي كردم كه يه بچه سرراهي بودم و اينا! منو از سر نيكوكاري زفت و رفت كردند [اضطراب]

ف

مثل ِ اين پست ِمن بود: http://nbdfg.blogfa.com/post/164