فصل عبور

شاید اگر مطمئن بودم که می خوانی ام، می توانستم هر روز، هر ساعت ، هر دقیقه یک پست جدید در این وبلاگ بگذارم. یعنی اینقدر خراب خوانده شدن توسط توام. خراب دیده شدن از چشمان نافذ تو، خراب گپ زدن با تو، خراب شنیدن حرفهایت، خراب قهقهه زدن به جوک هایت، خراب رفیق تو بودن، خراب کنار تو بودن.
خررررراب....
در همین خرابی ها بی پناه شده بودم چندی پیش، کورمال کورمال و ناامید دنبال یک کنج امن و امان می گشتم که رسیدم به دوستی، به عزیزی که ... که سخت می شود توصیفش کرد.
از آن دوست هایی که معمولاً در نقطه آخر حوصله؛ پناهت می دهد. بعد هی حرف زدیم و حرف زدیم. از این حرفهای بی سر و ته اما کارساز، از مذاکراتمان این درآمد که اسم این اسفند را بگذاریم فصل عبور. بهمن ماه بود که این نامگذاری را به ثمر رساندیم.
قرار شد این اسفند بشود فصل عبور. عبور از من. چرا؟ چون در من چیزهای زیادی است که اگر جایی در مسخره بازیهای زندگی جا بماند، می توانم مثل یک گنجشک سبک بال شوم، مثل یک پر... می توانم آنقدر کوچک شوم که تو با دست هایت، با سر انگشتانت مرا بلند کنی و بگذاری روی میز صبحانه. مثل همان نمایشنامه ای که هفتصد سال پیش باهم در پارک ساعی می خواندیم و یکی از لابه لای ستاره ها پایین آمد و گفت می نوشم به سلامتی شما و ما به فال نیک گرفتیم.
آدم عبور کردنم، اما ... مثل اغلب آدم بزرگ ها خاک گرفته ام، سنگین ام، هجو و عقده ای، اغلب آدم بزرگ ها همین اند حتی اگر پشت کتابها و نوشتن ها و کافه و سیگار قایمش کنند بازهم تابلو است که چقدر چرک گرفته و ثقیل اند.
بیا و کمک کن بتوانم به خودم کمک کنم. تقاضای پیچیده ای است، می دانم.  اما تو می توانی برایم انجامش بدهی، به این دلیل ساده که من خراب توام.
به این دلیل ساده که اگر دستم را بگیری می توانم از تمام کهکشان عبور کنم، حداقل در این شب ملس، در این سبک بالی دست ساز، در این ترکیب دلچسب شب و موسیقی. حالا اگر یحتمل خواندی اینجا را، پیش خودت هم که شده از قربان و صدقه ی من رفتن دریغ مکن، فکرش هم دلچسب است.

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی.

/ 23 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هم بند

... بقا اجباری نیست!

میله بدون پرچم

سلام داشتم فكر مي كردم كه جايگاه "خراب" يا به قول تو "خرررراب" بهتر است يا "خرابٌ عليه" كه همان "مخروبٌ به" است...اين بهتري و بدتري هم از آن حرفهاست! به هر حال در "خراب" يك جور استقلال و وارستگي هست كه آن را از حالات ديگر متمايز مي كند و بخاطر همين وارستگي است كه اگر چند "خراب" يكجا جمع شوند "خرابات" به وجود مي آيد كه قرن هاست شاعران آرزوي حضور در آن را داشته اند: در خرابات مغان گر گذر افتد بازم... حالا حساب كن "خررررابات" چه جور جايي است! ، حكماً جايي است كه آدم چندان سبك مي شود كه نه تنها به راحتي در كنار باقي گزينه ها روي ميز قرار مي گيرد بلكه به اشارتي از كهكشانها نيز عبور مي كند و ديگر نيازي به خرج مخارج آنچناني نظير آنچه كه انوشه كرد نيست ...در این ماه اسفند که به اندازه یک فصل کش می آید، حجرالاسودمان را مي گذاريم وسط، خيره به در ...اميدواريم كه محمد امين از در درآيد.

زنبور

سلام وقتی آدم خراب کسی است چقدر میبرد و میدوزد و چقدر بالا و پایین می کند و نقشه میکشد، که عبور می کند که رها می کند که ..... اما خراب بودن ماندن در همین چارچوب همگانی است.

پنهان

سلام ياد شعري از زنده ياد حميد مصدق افتادم "زندگي قافيه شعر من است شعر من وصف دل آرايي توست در ازل شايد اين، سرنوشت من بود مي نويسم به اميدي كه تو خواني، ورنه آخرين مصرع من قافيه اش مردن بود"

خانم پری خله

salam azizjan sale not mobarak duste khuba va arzeshmandam mikhaham beguyam gereftari man ra be hesabe bi maraami nazr...man ham kharaabe marefate toam

فانی

سلام.سال نوت مبارک عزیزم. جایی برای نوشتن ندارم رها جان!(من همیشه پیش خودم تو رو رها صدا می زنم) سال 93 بر عکس تو برای من سال ایستادن و مکث کردن باشه کاش.از بس که از همه ی زندگیم مثل برق و باد عبور کرده ام.و زیبایی هاشو ندیده جا گذاشتم. برات آرزوی شادکامی و شادبامی دارم!بوس.

یه مرد امیدوار

چسبید...بسیار . و بسیار. سال نویتان پر برکت و عبوری انشاالله

محمد...

این ذرا ت غبار بدجور عالم گیر شده..... غبار روبی احتیاج داری... البته اگه از نوع مشهد مقدس باشه ما هم هستیم..هاهاها

فانی

شادبامی عزیزم یک وضعیت شاد از نوع سرپوشیده است!مثل استخر سرپوشیده!ولی اونی که شما گفتی هم تعبیر بسیار دلنشینی است که به فکر من نرسیده بود! fani.fall@gmail.com