امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشیهاست
.
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ...        

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگارنده

برادر میله!!! من هم هر وقت برای دیگران تحمل ناپذیر میشم، سریع این شعر رو تجویز می کنم که یه کم قابل تحمل تر بشم برای اطرافیان در ضمن شما کلاً طبعتان عالی است، سلیقه تان بینظیر، .. فکر کنم طبختان هم خوب باشد .. یه دفعه منو دعوت کن!!!! تو رو خدا[خوشمزه]

مرز روشنی

اما معمولا قصه های ما از غصه ها انباشته اند و ما باز به خواب می رویم با آنها، هر جا که بتوان سری به دامان گذاشت با آرامش دل. پس قصه ها برای کودک چشم بهانه ای بیش نیستند، اگر که بحد کافی نغز باشند.

میله بدون پرچم

سلام آره درسته ...آخه من چایی رو هم بدون قند می خورم و قهوه رو هم بدون شکر... ................ از همین جا سلام به نگارنده [نیشخند] و سلام به بهداد

راضیه

من تو را نمی سرایم !.. تو خود در واژه ها می نشینی ..! خود قلم را وسوسه می کنی !! و شعر را بیدار می کنی

مرز روشنی

آخر تا کی باید از واژه های بیگانه و نامانوس غربی (مثل لایک و ...) استفاده کنیم؟ این همه معادل های اصیل و مانوس در زبان فارسی که در دسترس اند و به دلایل موهوم استفاده نمی شوند و خلاصه در حق شان جفا شده. [چشمک]

مرمر

من عاشق این قصیده ام! و از برم!

قصه گو

آخه قربون شکلت اگه نمی دونستم که اون لایکه که نمی گفتم من هم بیلاخ. نکنه فکر کردی من انقدر بی ادبم که هی شست دستمو نشون مردم بدم؟ البته بی ادب هستم اما نه دیگه انقدر

زمزمه

می​خواهم لابه​لای یاس​های پیراهنت بخوابم برای ابد.