سالها دل طلب جام جم ...

یک) به محض اینکه وارد فرودگاه شدم... چه کردم؟ چه کردم؟ همان کاری که از نان شب واجب تر است؟  رفتم یک سیم کارت خریدم و 4 برابر بیشتر پول دادم که اینترنت هم داشته باشم روی خطم. اینترنت گوشی موبایل، آدم را از چاه تاریکی و بی خبری بیرون می آورد، اما نمی شود با آن پست آپ کرد،  کامنت گذاشت و هزار کار حیاتی دیگر. پس یک روز در میان می رفتم شرکت همسی و با کامپیوتر کوچکم یک گوشه ای می خزیدم. این وسط همکاران رنگاوارنگش را می دیدم. هندی ها، رومانیایی ها، سودانی ها، مصری ها و ... انواع آدم های دیگر. بعد هر روز ظهر با نسب و همسی می رفتیم و ناهار آشپز مصری شرکت را می خوردیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید.  نسب دوست قدیمی همسی است  و رییس درجه دوی شرکت.

دو)شرکت همچین محیط جالبی ندارد و همسی خیلی خوشایندش نبود که من هی در شرکتشان پرسه بزنم. یک روز می گفت چرا کم حرف میزنی، برو با بقیه صحبت کن، یک روز می گفت نیا بالا، یک روز دیگر می گفت بیا بالا، هی وز وز می کرد در مغز من. همین موضوع منشا جر و بحث و دلخوری می شد. نسب می گفت هفتصد سال بدون هم زندگی کردید، ببینم می توانید یک سال با هم زندگی کنید. راست می گفت، با این عقل نخودیش سوال فلسفی به جایی مطرح کرد.

غذای گند مصری، انبوه آدم های غریبه و غرو لندهای همسی را فقط به عشق اینترنت لپ تاپ تحمل می کردم.

سه)اینجا جمعه و شنبه تعطیل است؛  اما اینها از فرط بی کس و کاری در این ولایت و البته به دستور نسب، شنبه ها سرکار می روند. دیروز تصمیم داشتم امروز که شنبه باشد بروم شرکت بلکه گشتی در اینترنت بزنم و کامنت بازی کنم. تصمیمم را به همسی اعلام کردم. یک هو شکفته شد و گفت بیا ببینم می شود از اینترنت موبایلت روی لپ تاپ استفاده کنی. امتحان کرد و شد!!! و این یکی از بهترین کارهایی بود که تا حالا برایم انجام داده. نمی دانم چرا در این چند هفته به عقلمان نرسیده بود. آنقدر از خوشحالی بالا و پایین پریدم که نگو. همسی از شر من خلاص شد من هم از شر شرکت. حالا از دیروز ماسیده ام روبروی لپ تاپم.

چهار)امروز صبح همینجور زده بودم زیر آواز "در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...". یادم آمد چند سال پیش با دوتا از همکاران اهل دلم می رفتیم کلاس آواز. بعد باید در خانه مرتب تمرین می کردیم. تمرین های من در خانه، خواهرم را به مرز جنون مماس کرده بود. اعلان جنگ کرد؛ من هم بی خیال کلاس آواز شدم. حالا در این خانه حیاط دار که صدا خوب اکو می شود؛ می توانم تمریناتم را شروع کنم. شاید به امید خدا به دلیل ایجاد آلودگی صوتی از اینجا بیرونمان کردند. می آیم تهران برایتان کنسرت می گذارم از حالا هم بلیط ها را پیش فروش می کنیمJ. مدیر برنامه هام را خانم رویای تفاوت اعلام می کنم، آخر بین ما قشر کارگر همین یکی مدیر از آب درآمده. ضمنا به واکنش خواهرم توجه داشته باشید، کیفیت صدا و کنسرت بر شما هویدا خواهد شد. بلیط ها را تاراج خواهید کرد.

/ 11 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زانیار

معتاد شدیم رفت ... اینترنتو میگم من اگه یه روز چراغ ای دی اس الم روشن نباشه بدنم درد میگیره تو بگو حتی هیچ کاری با اینترنتم نداشته باشم فقط باید این چراغ سبز خوشگل مشگل روشن باشد . [خنده]

بهارک

ببین اصلا وای فای تو هرم مازلو رفته نشسته تو قاعده هرم. یعنی خیلی وقته که نیازهای اولیه بشر تغییر پیدا کرده...[گل]

آنا

عجب دیوونه ای هستی / باشه بذار قیمت بلیط ها رو چک کنم اعلام می کنم بهت [پلک][چشمک]

:)

[بغل]

درخت ابدی

و بدانیم که اگر نت نبود، زندگی چیزی کم داشت. پس احتمالا با استعدادهای شکوفا به آغوش مام وطن برمی‌گردی. خوش به حال ما[لبخند]

ماهی

عاااااااااااااشقتم

بهداد

یعد بگو سالی یه بار میای. بابا تو خودت معلوم نیست کجا هستی. یه روز تهرانی فرداش میری سری لانکا بعد فصل عبور میشه میری ناکجاآباد الانم که دبی. صداتم که خوبه. تابلو هست. اصلن بهت میاد صدات خوب باشه. جدی میگما.

که

خوبی دوست جون؟ فکر می کردم رفتی یه جای نزدیک. تازه فهمیدم رفتی یه جای دور! انقد خوشم میاد اصولن آماده به تغییری. :) بیکاریم خوبه، تا دو سه ماه ولی. بعدش یهو کلافه میشی. بیا واسه ما آواز بخون، ما قول می دیم هیچجا فرار نکنیم :*

مترجم دردها

سلام حدیثی ست قدسی که می فرماید :"مهاجرت خوب است". کاری بس خوب کردی نیکاجان که رفتی،البته اگر برآیندش هم برای خودت خوش آیند باشد.مدت هاست که فکر می کنم که چقدر میل دارم بروم در یکی از شهر های شمالی بزیم،بیشتر رشت مد نظرم است.البته اگر کاری پیدا کنم.چند باری که رفتم تجربه خوش آیندی بوده قدم زدن در آن شهر و مردم گشاده اش. شما هم بیشتر از مقتضیات دوبی(؟) برای ما بگو ببینیم آن حوالی را چگونه یافتی

افتاب پرست

آواز ایده خوبیه! یه کاری واسه جدایی از روزمرگی... [تایید]