نوشته ی یک دوست
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ

دوستی دارم که قلم بسیار خوبی دارد و ذهنی هوشمند و چشمی نازک بین. عالمی دارد این دوست معناگرا و خوش قریحه. ایمیلی برایم فرستاده بود که عین متنش را در اینجا قرار می دهم :
«امروز بعد از مدتها که لذت نوشتن را شاید فقط به خاطر کم همتی، از خود دریغ می کردم، قصد کردم چیزی بنویسم! اما مگر کار به همین سادگی بود! اولین سوالی که به ذهنم خطور کرد این بود که چه بنویسم؟ در واقع، حقیقتش را بخواهید شاید این دومین سوال بود! سوال اول این بود که چرا باید بنویسم؟ اصلاً چرا ما اغلب فکر می کنیم که باید چیزی بنویسیم؟ چه حرفهای ناگفته ای داریم که ما را به سمت نوشتن سوق می دهد؟ آیا اهمیت حرفهایی که برای گفتن داریم، ما را به نوشتن وا می دارد یا نفس نوشتن (فارغ از آنچه می نویسیم) برای ما جالب است و احساس خوبی به ما می دهد؟
آیا نوشتن ابزاری است برای بیان حرفهای مهم و ضروری، یا روشی است برای پر کردن اوقات فراغت، تخلیه هیجانات درون و تولید احساسی خوشایند در خویش؟ اصلاً مگر دومی با اولی تناقض دارد؟ مگر می شود بدون گفتن حرفی مفید یا اشاره به نکته ای جالب، احساس خوشایندی را ایجاد کرد؟
تردیدی نیست که لذت حاصل از نوشتن، با انگیزه نویسنده و کیفیت نوشته، نسبت دارد. اما معیار سنجش کیفیت نوشته چیست؟ چه حرفهایی ارزش نوشتن دارند؟ دقیق تر بگویم، کدام حرفها هستند که نویسنده را دچار آنچنان وسوسه ای می کنند که تا حرفهایش را بر سینه سپید کاغذ ننشاند، آرام نگیرد!
بنا به تعبیر نظامی: سخن کو از سر اندیشه ناید، نوشتن را و گفتن را نشاید. بر این اساس، کلامی شایسته نوشتن است که خاستگاهش اندیشه باشد. اندیشه ، بستری برای جاری شدن می خواهد، شاید منشأ آن نا آرامی که گهگاه آدمی را دچار وسوسه قلم می کند، همین است؛ توسل به دنیای کلمات برای تجسم بخشیدن به بارقه های اندیشه. شاید از همین روست که نویسنده در انتهای هر نوشته، گویی بار دیگر پا به عرصه حیات می نهد و تولدی دیگر را تجربه می کند. آنگاه که روحی، اندیشه ای را بارور است، نا آرام و بیقرار، مترصد فرصتی برای زایش است. در این هنگامه، وسوسه انگیزتر از قلم و سینه سپید کاغذ چیست؟ نوشتن را شاید بتوان تقلای انسان متفکر برای متولد شدن دانست!
من هم امروز بیقرار بودم و وسوسه ای داشتم! در ابتدای این نوشتار، تصویر شفافی از آنچه در ذهنم بود، نداشتم. مسیر جملات، نشانم داد چیزی که می خواستم بنویسم، این بود که "چرا می خواهم بنویسم"! شاید حرف ناگفته امروز من، پرداختن به همین نکته بود که چرا گاهی می خواهیم بنویسیم؟ در خلال این گفتگوی کوتاه و زنده (!) میان اندیشه و احساسم، جمله ای در ذهنم شکل گرفت که شاید بتوان آن را ماحصل این گفتگو پنداشت:
"نیاز به نوشتن، زمانی به اوج می رسد که در وجود ما، اندیشه ای در انتظار تولد، بیقراری می کند".»


کلمات کلیدی :روزنوشت، نوشته های دیگران
.:: گپ و گفت () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by peango
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 

 
 

.:: فهرست ::.

برگ اول
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: چرااینجا؟... ::.

حرفهای غیر غرغرانه، در عالم واقع گوش شنوا زیاد دارند و البته بیش از تعداد گوش ها، قاعده و چارچوب دارند برای گفته شدن، قاعده های به درد بخور، قاعده های به درد نخور. دنیای مجازی مال حرفهایی است که جز به گوش جان نمی توان سپرد یا حرف وقتهایی که دل شیدایی می شده به بستانها و بی خویشتنش کرده بوی گل و ریحانها. یا حرفهایی که وقت و بی وقت بر زبان ذهنت جاری می شود و شکار مناسبی برای نیوشیدنش یافت می نشود. اصلاً قاعده سخن چرا؟ اینجا تنها ملک نیمه خصوصی ماست. بگذار به هر قاعده بی قاعده ای که دلمان می خواهد بیاراییمش. بگذار رها شویم، رها از چارچوب ها.
مدیر وبلاگ : نیـــــــــکا

.::جنس کلام ::.

روزنوشت(۳٦)
مصیبتهای منحصر به فرد(۱۳)
شعر(٦)
سفرنامه(٤)
معرفی کتاب(۳)
نوشته های دیگران(۱)
خوشی های منحصر به فرد(۱)

.:: دوستان ::.

قالب وبلاگ
وبلاگ قبلی من
دنیای زیبای من
شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی؟
میله بدون پرچم
ند نیک
ققنوس خیس
درخت ابدی
خشت
یادداشت های یک متحیر
مترجم دردها
سفینه غزل
محمد سرابی
به یاد دوست
نازنین پرستو (دوست کوچولوی من)
محمد
یه مرد امیدوار
محمدرضا ابراهیمی
ندا
کودک برون یک پیانیست
وحید
انا
طبیبچه
فرواک
لب چشمه (اعضای کلوپ نشرچشمه)
فاطمه
لیلی
سیدعلی صالحی
پارادیزوی کوچک
درنگ
صدسال تنهایی
که
فرشته های کوچولو و ناز
اسپند روی آتش
حیاط خلوت
کرکس پیر
من همانم که می اندیشم
شب
پری
آفتاب پرست
زن کویر
نوستالوژیک
مرز روشنی
هزار باده ناخورده در تن تاک است
سایه های آفتابی

.:: آمار ::.




.:: آرشیو ::.

خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠

.:: واگویه های آخر ::.

هایپر رئالیتی
از این دال تا آن دال
هدیه روز مادر
ساده و خوشبخت
تعطیلات
جرعه نوشی
دیالوگ شبانه
جلسه خانه کودک
باز جذب سروتونین
چیزی شبیه عیدانه
آتش بس
نوشته ی یک دوست
شرح نامشروح
وصیت نامه وحشی بافقی
کی بود کی بود من نبودم