رها از تهی بودن روزها
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ

نه اینکه عاشق اینجا نوشتن نباشم ،  نه اینکه دل خوشی دیگری در کار باشد، نه اینکه به اندازه چند خط نوشتن هم وقت نداشته باشم اما ... به حال خسته و بی رمقی هستم که حاصلی جز انفعال ندارد. حوصله نوشته های جدی ندارم، هی می پلکم در این وبلاگهایی که روز نوشته های شخصی و بااحساس دارند و خودم را قاطی احساسات و شور و حال مردم می کنم.اما اینکه خودت بنویسی حال دیگری دارد. دنبال دلیل می گردم. هی به ذهنم می رسد شاید دلیلش این باشد که اینجا دیگر راحت نیستم . یک عده ای قاطی دوستان عزیزم در رفت و آمدند که هیچ دلم نمی خواهد حالم را بدانند. دوباره به خودم نهیب می زنم که این لال مونی گرفتن راه حل نیست. بی حاصل بودن تغییر آدرس هم از اول هویداست و به قول داریوش آخرش خواهیم گفت هجرت سرابی بود و بس. به هرحال این روزها هی می خوانم و هی کار می کنم ... مرگ خوش آلبر کامو را خواندم و حس کردم الحق که در وادی ادبیات برخی نویسندگان چند سر و گردن از بقیه هم قطارانشان بالاترند. گاه یک سوال فلسفی یا یک اظهار نظر هوشمندانه در لابه لای سطور داستان برای ساعتها سرمستت می کند. حس اینکه چیز تازه ای یافته ای. پنجره جدیدی به رویت گشوده شده. بعد هم خسرو شیرین کش الدوز خانوم طوفانی همان فرواک خودمان را خواندم که به موقع حرفش را خواهیم زد. اما عجالتاً به طمع رهایی از تهی بودن روزها، هوس سفر نمودم ز غبار این بیابان. اگر ویزای لعنتی صادر شود هفت هشت روزی راهی اروپای شرقی خواهیم بود. بلکه این هوای خستگی و کسالت و اندوه از روح و جسم نحیفمان زدوده شود. معمولاً بعذ از سفر یک دریا شادی و نشاط و امید و طراوت می شوم. باور ندارید؟ دعا کنید ویزای ما صادر شود تا به چشم خودتان ببینید.


کلمات کلیدی :روزنوشت، معرفی کتاب
.:: گپ و گفت () ::.


داستان «تونل» اثر ارنستو ساباتا
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ زمان : ۱:٠۱ ‎ب.ظ

به مدد وسوسه های دل انگیز شیطان رجیم، اراده ملوکانه بر این شد که در حد وسع خویش شیطان را از رجیمی به در آورده، درجوار جلد همایونی جاداده و لاجرم جفت پا در کفش میله بدون پرچم بپریم باشد که به یمن اتصال به منبع لایزال اینترنت داتک، طلسم این تطاول که از غم فراق عالم مجازی به جان کشیدیم، بشکند و وبلاگ رنگ پریده مان جانی دوباره بگیرد :
رمان تونل به عنوان یکی از نخستین رمانهای مدرن در ادبیات داستانی آمریکای جنوبی، حکایت خوان پابلو کاستل نقاش جوان و موفق آرژانتینی است که در نمایشگاه آثار خود دلباخته زنی می شود که حین تماشای  یکی از نقاشی ها، چشم به نقطه ای دوخته که از پنهان ترین لایه های درون نقاش نشات گرفته، اما گویی این بخش از نقاشی از نگاه انبوه  تماشاگران و منتقدان چاپلوس، مغفول مانده است. بدین ترتیب ماریا ایریبارنه ، به مدد درک منحصر به فردی که از نقاشی های کاستل دارد، ردای فاخر ترکان غارتگر را برتن کرده و  دل نقاش  را به یغما می برد و این چنین است که، کاشف و فاتح روح انزوا طلب و بی قرار نقاش می شود. هرچند نقاش از هنر برقراری ارتباط بی بهره است، اما دست روزگار این دو عاشق دیریافته را کنار هم قرار می دهد تا ماریای صبور و سکوت پیشه به دست خوان پابلوی ناشکیبا و شکاک دست از زندگی فروشوید. راوی داستان خوان پابلوی قصه ماست و به شرح دقیق ماجرای این آشنایی و زمزمه ها و فریادها و واگویه های ذهنی و رفتارهای خویش می پردازد و هرآنچه را از روز اول تا لحظه قتل ماریا بر وی گذشته، روانه صفحات کاغذ می کند. یکی از مهمترین مشخصه های داستان، شروع توفنده آن است که به شکل نامتعارفی اینگونه آغاز می شود: «کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم, نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت.»

قتل ماریا به دست کاستل به طور معمول می توانست همان پایان نامعلومی باشد که خواننده باید تا آخر داستان انتظارش را بکشد. دیگر ویژگی داستان، توانایی نویسنده در معطوف کردن کنجکاوی خواننده به انگیزه های انجام قتل است. هرچند ادامه داستان شرح روابط ماریا و کاستل و دلایل وقوع جنایت است، اما داستان به هیچ وجه رنگ و بوی رمان های پلیسی یا جنایی را ندارد. بسیاری منتقدین از تونل به عنوان یک اثر روانشناختی یاد کرده اند که گه گاه به داستانهای فلسفی پهلو می زند. چراکه پرده از زوایای پنهان یک ذهن خلاق بر می دارد.  در غالب قسمت ها، راوی داستان اول شخص است، اما در جاهای مختلف چرخش مونولوگ به دیالوگ، در نهایت ظرافت  اتفاق می افتد و خدشه ای به ریتم روایی داستان وارد نمی کند. راوی هیچ گونه اطلاعی درخصوص گذشته، اطرافیان یا خانواده خود نمی دهد و هیچ یک از شخصیت های داستان جز با نام و نشانی بسیار مختصر و مبهم معرفی نمی شوند، حتی سن و شغل ماریا در ابهام کامل باقی می ماند . با این وجود خواننده در پایان دقیقاً می فهمد که این قتل چرا رخ داده است. اگر به خاطر داشته باشید در رمان جنایت و مکافات، داستایوفسکی برای بیان انگیزه های جنایت علاوه بر قاتل، به پرداخت شخصیت تک تک حاضرین پرتعداد رمان می پردازد. اما نویسنده این کتاب ارنستو ساباتو ، صرفاً با پرداخت به شخصیت قاتل پرده از راز قتل بر می دارد و در خلال داستان به طرز رندانه ای از زبان نقاش، تعدد اسامی و شخصیت های رمانهای روسی را به باد انتقاد و استهزا می گیرد. البته انگیزه حمله به رمانهای روسی تا بعد از داستان برایم نامشخص بود اما هنگام نوشتن این متن به ذهنم خطور کرد که شاید این انتقاد بی مقدمه ریشه در تقابل سبک این دو نویسنده دارد. همانگونه که اغلب دیده ایم تخصص حرفه ای انسان معاصر شائبه ای از همه چیزدانی برایش ایجاد کرده که کم کم تاب و توان شنیدن صدای هیچ کس را ندارد،خوان پابلو هم نمونه ای از انبوه انسانهای متخصص، خودمحور و موفق روزگار ماست که در تونل بی روزن فردیت خویش تنها مانده است. او خودمحور و خودشیفته است به نحوی که در ابتدای داستان با صراحت خطاب به خوانندگان می گوید:« در مورد اعترافات من هر فکری می خواهید بکنید، من محل سگ هم به آنها نمی گذارم.» او از همه انجمن ها و اجتماعات متنفر است. از انجمن روانشناسان از انجمن بازنشستگان و البته بیش از همه از انجمن های نقاشان چون به زعم او آدمی در تخصص خودش بهتر می فهمد که چه مذخرفاتی به هم بافته می شود. در این قسمت یاد وودی آلن افتادم که در یکی از فیلم هایش می گفت من هرگز عضو کلوپی نمی شوم که کسی مثل من را به عضویت بپذیرد! طی داستان متوجه می شویم که او خودشیفته است اما دروغگو نیست. او متوهم است. حکایت عجیب و پرتکرار روزگار ما که ناشی از عدم اقناع روحی، تکرار بی پایان بدبینی ها و انسان گریزی های ناشی از بی حوصلگی است. این تخصص های لعنتی آدم را سخت گیر و سخت گیرتر می کند . اصلاً آدم را الینه می کند. آدم می خواهد همه چیز را با خط کش قناس تخصص خودش بسنجد و چون اکثر اطرافیانش خط کش هایی متناسب حال و تخصص خودشان دارند، زبان مشترک آدم ها کم رنگ و کم رنگ تر و دیوار حریم های خصوصی بلند و بلند تر می شود و هرچه زبان مشترک کم رنگ تر، امکان بروز سوء تفاهم پررنگ تر و البته نتیجه گریز ناپذیر سوء تفاهم ها، شک و بدبینی است.  (لطفاَ ادامه مطلب را مطالعه فرمایید.)


کلمات کلیدی :معرفی کتاب
ادامه ی مطلب
.:: گپ و گفت () ::.


گریز دل پذیر
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ

آنا گاوالدا نویسنده زن جوان فرانسوی است که به همت خانم الهام دارچینیان به دنیای ادبیات داستانی زبان پارسی راه یافته است. شنیدن شرح مختصری اززندگی این زن خالی از لطف نیست.متولد 1970در حومه پاریس است. کودکی‌اش را با سه خواهر و برادرش گذراند و وقتی چهارده‌ساله شد، والدینش از هم جدا شدند. لاجرم نزد یکی از خاله‌هایش رفت که مادر سیزده کودک بود. قبل از آن‌که برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیش‌خدمتی، فروشندگی، بازاریابی آژانس املاک، صندوق‌داری و گل‌آرایی پرداخته است. درجایی می گوید: «زندگی را آموختم. دسته‌گل‌های کوچک برای همسران و دسته‌گل‌های بزرگ برای معشوقه‌ها». با یک دامپزشک ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند می‌شود.در 29 ساله‌گی با مجموعه داستان « دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد »، به موفقیت بزرگی دست می‌یابد. اولین چاپ این کتاب ( تا سال 2003 ) به تیراژ 20400 و کتاب جیبی « ژلو » 16000 و چاپ کتاب‌های آبونمان شده به 14000 جلد می رسد. در خارج از فرانسه داستان‌ها به 19 زبان ترجمه و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتی‌ال-ا- لیر 2000 را به خود اختصاص می دهد. آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها و تمام زندگی‌اش را وقف ادبیات می‌کند. موفقیت مغرورش نمی‌کند و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش وفادار می‌ماند. سبکش بسیار روان، ساده، بی‌طمطراق‌ و سلیس است. با طمانینه عجیبی از زندگی می نویسد و می گوید: « فکر می‌کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت. به‌هرحال بهترین راه بیرون رفتن از بازار کسادی روزمره‌گی همین است.»
از آنا گاوالدا سه کتاب با عنوان: «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، «من او را دوست داشتم » و اخیراً «گریز دلپذیر» به همت خانم الهام دارچینیان ترجمه و توسط نشر قطره به چاپ رسیده است. واجب است که از خانم الهام دارچینیان بابت حسن سلیقه در انتخاب اثر و حسن ترجمه سپاسگزار بود.

اما چرا آنا گاوالدا را عمیقاً دوست دارم؟

گاوالدا ساده و صریح صحبت می کند. امروزی است و از لا به لای اتفاقات همین روزهای من و تو، به درون انسانها سرک می کشد. روابط را نگاه نمی کند بلکه می فهمد. بعضی ها نوشته هایش را فمینیستی ارزیابی می کنند. اما از نظر من آنا گاوالدا مدتهاست که مرزهای جنسیت را پشت سرگذاشته و از تنهایی ها و تضادهای انسان امروز صحبت می کند. از مردان لایقی که از بدحادثه با همسران خنگ و کسالت بار به زندگی ادامه می دهند و از زنانی که درحصار ضعف های طبیعی زنانه و دست درازی های معمول اجتماع بار زندگی را به دوش می کشند.
گاوالدا را دوست دارم چون با او حس همذات پنداری عجیبی دارم. او را از جمله زن هایی می دانم که در کنار اندوه دانایی از زن بودن خودشان راضی هستند. به نوبه خود از زن بودنم لذت می برم اما در عین حال به محدودیت ها و دشواری های زن بودن واقفم. از بیان و اقرار به ضعف هایم نمی ترسم اما برای کسانی که از نرده بان نحیف ضعف های من بالا می روند متاسفم. به کرات دیده ام مردانی را که می خواهند انکارت کنند چه در محیط کار و چه اجتماع و ... اما مگر زنانی از این جنس نداریم؟ دل خوشم به آنها که فارغ از جنسیت، می توانی بی دغدغه هم جنس نبودن یا دافعه های هم جنس بودن! یک بعد از ظهر خوب با گفت و چای با آنها داشته باشی یا مردانی که از من بسیار مسن تر و باتجربه ترند یا گاهی هم سن و سال، اما در بحث کار و ادبیات و ... روبروی هم می نشینم و با به چالش کشیدن دانسته های هم به بالندگی خودمان یا محیطمان کمک می کنیم. در عین حال زنانی که برچسب های کلیشه ای و شعاری به تمام مردان دنیا می چسبانند و آماده حمله هستند حوصله ام را سر می برند و حتی به نظرم احمق جلوه می کنند ایضاً مردان اینچنینی نیز.هرچند واقفم که زنان زیادی قربانی ناآگاهی ها یا زیاده خواهی ها یا ... مردان می شوند، اما حقیقتاً خیلی وقت است که دلم برای این تنهایی بی مثال مردان امروز و دیروز می سوزد. همیشه می خواستم پستی دراین خصوص داشته باشم که شاید به وقتی دیگر موکول کنم. از گاوالدا دور نشوم در یک کلام از باور گاوالدا به نیازهای احساسی انسان لذت می برم. از درک عجیب این زن نسبت به عمیق ترین لایه ها و پنهان ترین زوایای روح آدمی حیرت می کنم. احساس می کنم کس دیگری در آن سوی کره خاکی درگیر دغدغه ها و تنهایی های معمول من و ماست. من نوعی شرقی، گرفتار، خسته و کمی آرمانگرا. هرسه کتاب ترجمه شده گاوالدا را خوانده ام و مهمترین نتیجه ای که گرفتم این بود که مهاجرت مرهمی بر دغدغه های روحی من نخواهدبود. هرچند نیازهای فعلی ما بیرونی تر از این حرفهاست. به هرحال این درک مشترک چیز عجیبی است بین یک زن فرانسوی الاصل پاریس نشین سوربون درس خوانده با این زن ایرانی سیاه سوخته کارمند دولت فخیمه ج.ا.ا. که از بدو تولد تا به حال در سایه عجیب ترین خرافه ها و چفت و بست ها روزگار گذرانده و سالهاست که در این تهران وامانده فرسوده شغل و روزمرگی و نا به سامانی فرهنگی می شود.

واقعاً کجای این زمین آدمی از بندغصه رهاست؟

قبل تر ها در یکی از این پست های روده درازانه گفته بودم که اخیراً امنیت و آرامش عجیبی در کنار خانواده علی الخصوص خواهرهایم حس میکنم، در محیط خانه مادر. هرچه بیشتر می گذرد دوستی ها و روابط اجتماعی مان کمتر قابل اتکا به نظر می رسد. در کتاب گریز دلپذیر، چهار خواهر و برادر بعد از مدتها از تنگنای ازدحام امور جاری زندگی مجالی برای با هم بودن می یابند، گردشی خارج از شلوغی شهر، شنا، فرار، تمسخر فک و فامیل در عروسی پسرخاله و ... و در ساعات پایانی این همراهی شادمانه احساس وحشت از شلوغی معمول روزها و آنچه هرکدام به نوعی در زندگی روزمره گرفتارش هستند اندک اندک در درون این جمع سربلند می کند. از بودن باهم به غایت مشعوفند اما هرکدام را یک سر است و هزار سودا که آنها را از خلسه ناب باهم بودن جدا میکند. همه از حال و دل آشوبه هم خبر دارند و هیچ کس به روی دیگری نمی آورد. مثل این روزهای ما که در کمال شیکی و اتوکشیدگی کاملاً بو می کشیم که کجا باید مهر سنگین سکوت بر لب گذاریم و هیچ نگوییم.دیوار حریم های شخصی هر روز بلندتر، زبان مشترکمان هر روز الکن تر و ... چاره دیگری هم نداریم چرا که راه دیگری برای به آرامش رسیدن سراغ نداریم. و عجیب که این قصه سرزمین شهرزاد قصه گو نیست علی الظاهر در مستعمرات ما در فرانس هم وضع بر همین منوال است.
خلاصه اینکه این آثار آناگاوالدا خوب متاعی است کم حجم و دل پذیر، بی شک به امتحانش می ارزد.


کلمات کلیدی :روزنوشت، معرفی کتاب
.:: گپ و گفت () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by peango
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 

 
 

.:: فهرست ::.

برگ اول
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: چرااینجا؟... ::.

حرفهای غیر غرغرانه، در عالم واقع گوش شنوا زیاد دارند و البته بیش از تعداد گوش ها، قاعده و چارچوب دارند برای گفته شدن، قاعده های به درد بخور، قاعده های به درد نخور. دنیای مجازی مال حرفهایی است که جز به گوش جان نمی توان سپرد یا حرف وقتهایی که دل شیدایی می شده به بستانها و بی خویشتنش کرده بوی گل و ریحانها. یا حرفهایی که وقت و بی وقت بر زبان ذهنت جاری می شود و شکار مناسبی برای نیوشیدنش یافت می نشود. اصلاً قاعده سخن چرا؟ اینجا تنها ملک نیمه خصوصی ماست. بگذار به هر قاعده بی قاعده ای که دلمان می خواهد بیاراییمش. بگذار رها شویم، رها از چارچوب ها.
مدیر وبلاگ : نیـــــــــکا

.::جنس کلام ::.

روزنوشت(۳٦)
مصیبتهای منحصر به فرد(۱۳)
شعر(٦)
سفرنامه(٤)
معرفی کتاب(۳)
نوشته های دیگران(۱)
خوشی های منحصر به فرد(۱)

.:: دوستان ::.

قالب وبلاگ
وبلاگ قبلی من
دنیای زیبای من
شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی؟
میله بدون پرچم
ند نیک
ققنوس خیس
درخت ابدی
خشت
یادداشت های یک متحیر
مترجم دردها
سفینه غزل
محمد سرابی
به یاد دوست
نازنین پرستو (دوست کوچولوی من)
محمد
یه مرد امیدوار
محمدرضا ابراهیمی
ندا
کودک برون یک پیانیست
وحید
انا
طبیبچه
فرواک
لب چشمه (اعضای کلوپ نشرچشمه)
فاطمه
لیلی
سیدعلی صالحی
پارادیزوی کوچک
درنگ
صدسال تنهایی
که
فرشته های کوچولو و ناز
اسپند روی آتش
حیاط خلوت
کرکس پیر
من همانم که می اندیشم
شب
پری
آفتاب پرست
زن کویر
نوستالوژیک
مرز روشنی
هزار باده ناخورده در تن تاک است
سایه های آفتابی

.:: آمار ::.




.:: آرشیو ::.

خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠

.:: واگویه های آخر ::.

هایپر رئالیتی
از این دال تا آن دال
هدیه روز مادر
ساده و خوشبخت
تعطیلات
جرعه نوشی
دیالوگ شبانه
جلسه خانه کودک
باز جذب سروتونین
چیزی شبیه عیدانه
آتش بس
نوشته ی یک دوست
شرح نامشروح
وصیت نامه وحشی بافقی
کی بود کی بود من نبودم