
نویسنده : نیـــــــــکا

تاریخ : دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠

زمان : ۱٢:٥٦ ق.ظ
آنا گاوالدا نویسنده زن جوان فرانسوی است که به همت خانم الهام دارچینیان به دنیای ادبیات داستانی زبان پارسی راه یافته است. شنیدن شرح مختصری اززندگی این زن خالی از لطف نیست.متولد 1970در حومه پاریس است. کودکیاش را با سه خواهر و برادرش گذراند و وقتی چهاردهساله شد، والدینش از هم جدا شدند. لاجرم نزد یکی از خالههایش رفت که مادر سیزده کودک بود. قبل از آنکه برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیشخدمتی، فروشندگی، بازاریابی آژانس املاک، صندوقداری و گلآرایی پرداخته است. درجایی می گوید: «زندگی را آموختم. دستهگلهای کوچک برای همسران و دستهگلهای بزرگ برای معشوقهها». با یک دامپزشک ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند میشود.در 29 سالهگی با مجموعه داستان « دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد »، به موفقیت بزرگی دست مییابد. اولین چاپ این کتاب ( تا سال 2003 ) به تیراژ 20400 و کتاب جیبی « ژلو » 16000 و چاپ کتابهای آبونمان شده به 14000 جلد می رسد. در خارج از فرانسه داستانها به 19 زبان ترجمه و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتیال-ا- لیر 2000 را به خود اختصاص می دهد. آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها و تمام زندگیاش را وقف ادبیات میکند. موفقیت مغرورش نمیکند و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش وفادار میماند. سبکش بسیار روان، ساده، بیطمطراق و سلیس است. با طمانینه عجیبی از زندگی می نویسد و می گوید: « فکر میکنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت. بههرحال بهترین راه بیرون رفتن از بازار کسادی روزمرهگی همین است.»
از آنا گاوالدا سه کتاب با عنوان: «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، «من او را دوست داشتم » و اخیراً «گریز دلپذیر» به همت خانم الهام دارچینیان ترجمه و توسط نشر قطره به چاپ رسیده است. واجب است که از خانم الهام دارچینیان بابت حسن سلیقه در انتخاب اثر و حسن ترجمه سپاسگزار بود.
اما چرا آنا گاوالدا را عمیقاً دوست دارم؟
گاوالدا ساده و صریح صحبت می کند. امروزی است و از لا به لای اتفاقات همین روزهای من و تو، به درون انسانها سرک می کشد. روابط را نگاه نمی کند بلکه می فهمد. بعضی ها نوشته هایش را فمینیستی ارزیابی می کنند. اما از نظر من آنا گاوالدا مدتهاست که مرزهای جنسیت را پشت سرگذاشته و از تنهایی ها و تضادهای انسان امروز صحبت می کند. از مردان لایقی که از بدحادثه با همسران خنگ و کسالت بار به زندگی ادامه می دهند و از زنانی که درحصار ضعف های طبیعی زنانه و دست درازی های معمول اجتماع بار زندگی را به دوش می کشند.
گاوالدا را دوست دارم چون با او حس همذات پنداری عجیبی دارم. او را از جمله زن هایی می دانم که در کنار اندوه دانایی از زن بودن خودشان راضی هستند. به نوبه خود از زن بودنم لذت می برم اما در عین حال به محدودیت ها و دشواری های زن بودن واقفم. از بیان و اقرار به ضعف هایم نمی ترسم اما برای کسانی که از نرده بان نحیف ضعف های من بالا می روند متاسفم. به کرات دیده ام مردانی را که می خواهند انکارت کنند چه در محیط کار و چه اجتماع و ... اما مگر زنانی از این جنس نداریم؟ دل خوشم به آنها که فارغ از جنسیت، می توانی بی دغدغه هم جنس نبودن یا دافعه های هم جنس بودن! یک بعد از ظهر خوب با گفت و چای با آنها داشته باشی یا مردانی که از من بسیار مسن تر و باتجربه ترند یا گاهی هم سن و سال، اما در بحث کار و ادبیات و ... روبروی هم می نشینم و با به چالش کشیدن دانسته های هم به بالندگی خودمان یا محیطمان کمک می کنیم. در عین حال زنانی که برچسب های کلیشه ای و شعاری به تمام مردان دنیا می چسبانند و آماده حمله هستند حوصله ام را سر می برند و حتی به نظرم احمق جلوه می کنند ایضاً مردان اینچنینی نیز.هرچند واقفم که زنان زیادی قربانی ناآگاهی ها یا زیاده خواهی ها یا ... مردان می شوند، اما حقیقتاً خیلی وقت است که دلم برای این تنهایی بی مثال مردان امروز و دیروز می سوزد. همیشه می خواستم پستی دراین خصوص داشته باشم که شاید به وقتی دیگر موکول کنم. از گاوالدا دور نشوم در یک کلام از باور گاوالدا به نیازهای احساسی انسان لذت می برم. از درک عجیب این زن نسبت به عمیق ترین لایه ها و پنهان ترین زوایای روح آدمی حیرت می کنم. احساس می کنم کس دیگری در آن سوی کره خاکی درگیر دغدغه ها و تنهایی های معمول من و ماست. من نوعی شرقی، گرفتار، خسته و کمی آرمانگرا. هرسه کتاب ترجمه شده گاوالدا را خوانده ام و مهمترین نتیجه ای که گرفتم این بود که مهاجرت مرهمی بر دغدغه های روحی من نخواهدبود. هرچند نیازهای فعلی ما بیرونی تر از این حرفهاست. به هرحال این درک مشترک چیز عجیبی است بین یک زن فرانسوی الاصل پاریس نشین سوربون درس خوانده با این زن ایرانی سیاه سوخته کارمند دولت فخیمه ج.ا.ا. که از بدو تولد تا به حال در سایه عجیب ترین خرافه ها و چفت و بست ها روزگار گذرانده و سالهاست که در این تهران وامانده فرسوده شغل و روزمرگی و نا به سامانی فرهنگی می شود.
واقعاً کجای این زمین آدمی از بندغصه رهاست؟
قبل تر ها در یکی از این پست های روده درازانه گفته بودم که اخیراً امنیت و آرامش عجیبی در کنار خانواده علی الخصوص خواهرهایم حس میکنم، در محیط خانه مادر. هرچه بیشتر می گذرد دوستی ها و روابط اجتماعی مان کمتر قابل اتکا به نظر می رسد. در کتاب گریز دلپذیر، چهار خواهر و برادر بعد از مدتها از تنگنای ازدحام امور جاری زندگی مجالی برای با هم بودن می یابند، گردشی خارج از شلوغی شهر، شنا، فرار، تمسخر فک و فامیل در عروسی پسرخاله و ... و در ساعات پایانی این همراهی شادمانه احساس وحشت از شلوغی معمول روزها و آنچه هرکدام به نوعی در زندگی روزمره گرفتارش هستند اندک اندک در درون این جمع سربلند می کند. از بودن باهم به غایت مشعوفند اما هرکدام را یک سر است و هزار سودا که آنها را از خلسه ناب باهم بودن جدا میکند. همه از حال و دل آشوبه هم خبر دارند و هیچ کس به روی دیگری نمی آورد. مثل این روزهای ما که در کمال شیکی و اتوکشیدگی کاملاً بو می کشیم که کجا باید مهر سنگین سکوت بر لب گذاریم و هیچ نگوییم.دیوار حریم های شخصی هر روز بلندتر، زبان مشترکمان هر روز الکن تر و ... چاره دیگری هم نداریم چرا که راه دیگری برای به آرامش رسیدن سراغ نداریم. و عجیب که این قصه سرزمین شهرزاد قصه گو نیست علی الظاهر در مستعمرات ما در فرانس هم وضع بر همین منوال است.
خلاصه اینکه این آثار آناگاوالدا خوب متاعی است کم حجم و دل پذیر، بی شک به امتحانش می ارزد.