هدیه روز مادر
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ زمان : ٩:۳٢ ‎ب.ظ

شنبه است. شروع هفته ، روز زن، روز مادر. اس ام اس ها، تماس های تلفنی، مراجعین حضوری، مدیران مافوق و سایر همکاران تبریک گویان. به خصوص به مادران. خودمانی ترها آرزو می کنند که سال آینده در این روز مادر باشم و الی آخر.
به عادت همیشگی راس ساعت هشت صبح نسخه اینترنتی روزنامه دنیای اقتصاد را مرور می کنم.
اخبار پر بیننده را سورت می کند. پر بیننده ترین خبر روز مادر: مرگ سه کودک در برنامه خاله شاهدونه در شهر خرمدره !
تصور کن که فرزندت را، جگر گوشه ات را همراه مهد کودک یا مدرسه به تماشای برنامه خاله شاهدونه بفرستی. چرا؟ چون اندک مجال شاد زیستن کودکان این خاک تیره است.
در خانه باشی. از نبود جوجه ات حسن استفاده کنی و رخت و لباس هایش را سر و سامان بدهی. برایش غذا حاضر کنی و منتظر باشی ... و البته به ذهن هیچ مادری خطور نخواهد کرد که کوره راهی از برنامه خاله شاهدونه تا خاک سرد گورستان کشیده اند. بازهم مصیبت های منحصر به فرد این سرزمین.
عجب ! امسال هدیه روز زن، روز مادر همین است. هدیه ای روشنگرانه : در این سرزمین مادر نشوید!
آه! مادران ساده ی سوگوار، روزتان مبارک و سفر پرستوهای کوچکتان به خیر...


کلمات کلیدی :مصیبتهای منحصر به فرد، روزنوشت
.:: گپ و گفت () ::.


باز جذب سروتونین
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ زمان : ٩:٤٧ ‎ب.ظ

سعی می کنم اوضاع را درست و راست کنم اما نمی شود.
سعی می کنم روابطم را اداره کنم، بهانه گیر نباشم، عین بچه های قهر قهرو و دماغو نباشم، بد اخلاق نباشم، تندخو نباشم اما نهایتا همه چیز قاطی پاتی و هفل هشت است.
احمقانه است  ادم تلاش کند افکار و احساسات نرمال و بی دردسری داشته باشد چون اگر هم موفق شود احتمالاً به آدم دیگری تبدیل می شود و کار چندان ساده ای نیست یک موجود نرمال الفکر نو ظهور یک تن لش غیر نرمال سی سال سابقه را از صحنه روزگار محو کند.
اصلاً از کجا معلوم که اولی بهتر است یا دومی؟ کی می داند ورژن نرمال قابل تحمل تر است یا ورژن غیرنرمال. این اواخر معتقد شده ام که یک چیزهایی ریشه بیولوژیک دارد. والا به قرعان. اینکه فیزیک آدمی دائم به باز جذب سروتونین بی پدر و مادر مشغول باشد آفسردگی آور است. مغز مغشوش کن است. یعنی اینکه این اندوه فرزانگی نیست که هی برای خودمان شامپاین باز کنیم که آره رفیق نمی تونم بی تفاوت باشم؛ من دغدغه معنا دارم! برو رد کارت عزیز من، آدم هایی از جنس ما بیولوژیک معیوبی دارند که هوای حوصله اشان ابری می شود. این باز جذب بیش از اندازه سروتونین از آن مصیبت های منحصر به فردی است که هدیه طبیعت به بعضی آدم هاست. بعد هی پیر حافظ اینا بیاید بلغور کند که خطا بر قلم صنع نرفت! برو بابا جانِ مادرت.
هی به خودم می گویم سوالات چرند از خودت نپرس، بی خیال شو و آسودگی را تجربه کن، بیا مثل قدیم اینجاها چیزی بنویس و ... اما از چنین درون تاریک و نا آگاه و بی سامانی لاجرم همان برون تراود که در اوست.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


آتش بس
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ زمان : ٩:٢٦ ‎ب.ظ

نباید بهانه گیر بود. نباید به گلایه ها فرصت داد به مانعی بین ما و خودمون تبدیل بشن. این حالتی بود که بهش دچار شده بودم. از قضاوتی که از روی نوشته هام راجع به من شده بود ناراحت بودم. چون فکر می کردم این قضاوت اشتباهه. داستان از این قرار بود که دوستی از حال و روز حقیقی و درد دلهای مجازیم به این نتیجه رسیده بود که بی برو برگرد باید به مشاور مراجعه کنم. بنابراین زحمت وقت گرفتن و سایر قضایا رو کشید. از روی کنجکاوی و بیشتر با هدف دست رد نزدن به محبت یک دوست رفتم پیش مشاور. اما قضیه به همینجا ختم نشد. طی یک مکالمه 30 دقیقه ای که به زعم خودم  غرغرانه نبود مشاور محترم تشخیص داد در آستانه یه مشکل جدی قرار دارم و باید مستقیم تشریف ببرم نزد روانپزشک تا یه دارو درمانی خفیف! انجام بشه. از مشاور پرسیدم چه طوری به همچین تشخیصی رسیده؟ تاکید کردم از نظر خودم مشکلی ندارم و احساس افسردگی یا حالات مشابه در خودم نمی بینم. جواب داد مهمترین خصیصه آدمهایی از جنس تو اینه که یه نقاب گنده روی صورتشونه و کر کننده ترین شعارشون اینه که حال من خیلی خوبه!
جل الخالق! سر شما رو درد نیارم . نزد روانپزشک رفتم و دکتر مربوطه با سرسری ترین ویزیت ممکن  به طول 4 دقیقه داروی گرانقیمتی تجویز کرد. داروی کذایی رو بررسی کردم. حوصله ندارم کل ماجرا رو تعریف کنم همینقدر بگم دفعه دومی که پیش روانپزشک رفتم یه مچ گیری جانانه از این دکتر کردم.آنچنان حقش رو کف دستش گذاشتم که گمونم چند وقتی توی ذهنش بمونه تجویزهای احمقانه و سرسری برای مردم نکنه و کمی بیشتر به مراجعینش دقت داشته باشه. پزشک به اصطلاح متخصص ابله! با یه حالت هیستیریک و البته کمی خجالت زده قهقهه می زد. چند بار هم تکرار کرد دقت شما مثال زدنیه. دلم می خواست بهش بگم حماقت شما هم همینطور. به جاش گفتم بی دقتی شما هم همینطور. فکر نکنید از رو رفت، خوشا سنگ پای قزوین، کارتش رو به من داد و گفت : اینجا کلینیک شلوغیه و باعث میشه ما کمی بی دقت باشیم، ترجیح میدم توی مطب خودم در خدمتتون باشم تا بتونم با دقت بیشتری مسائل شما رو پیگیری کنم!
گفتم دوزار بده آش، به همین خیال باش. واقعاً راه حل های اعجاز آمیزی به ذهنشون خطور میکنه. به جای اینکه با پیشنهادهای ابلهانه پول یه قهوه بیفته گردن شکسته اشون، به مطب دعوت می شی و پول 4تا قهوه رو هم تقدیم میکنی. گمونم وجود همچین نوابغی در جامعه پزشکی از اون مصیبتهای منحصر به فرد مملکت ماست. الغرض اینکه من ریشه همه این ماجراها رو برداشت نا صحیح یک دوست از نوشته هام می دونستم . اما الان فکر می کنم خیلی هم ربطی نداره و اگر هم ربط داشته باشه ننوشتن راه حل جالبی نیست.من نوشتن رو دوست دارم، حتی اگه نوشته های صدتا یه غاز در مورد روزمره گیهای بی مزه زندگی باشه. اساساً گیریم که از اینجا برم و ننویسم، کجا برم بهتر از اینجا؟ چیکار کنم بهتر از نوشتن؟


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


شرح نامشروح
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ

خوب خوبم. بهتر از 80درصد تمام روزهای گذشته. فقط حوصله نوشتن ندارم و حوصله خواندن. البته کتاب می خوانم . وبلاگ دوستان را سعی می کنم بخوانم اما بیشتر نگاه می کنم. اما سرجمع همه چی آرومه... 

از پیام ها ممنونم، خصوصی ها، عمومی ها، تلفن ها و ...

فقط ممنونم. دیر یا زود نطقم باز می شود و بساط روده درازانه همیشگی ام به راه می شود. شاید فردا شاید هم کمی دیرتر.

فقط ممنونم.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


این مردم نازنین
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ

خوبه. بیشتر از خوب، التیام بخشه که این ظهر سرد پاییزی توی یه کافه نیمه تاریک نشستم. سرمای ملس، نور آفتاب تنبل نیمروز سرد پاییز، دود سیگار و موسیقیٍِ خوب آدمو از بیشتر چیزای بد دنیا جدا میکنه. شاید مسخره باشه اما مطلوب من همینه که بتونم بعضی روزا پاشم بیام همچین کافه ای بشینم، کتابی که دوست دارم بخونم، یه چیزی بنویسم، کسی هم مزاحمم نشه، مثلاً رئیسم. یه چیزایی سفارش دادم اما اشتها یاری نمی کنه. خوب بود اگه ناهار با یه دوست می خوردم یا با یه غریبه. همینجوری راجع به چیزای بی ربط حرف می زدیم و لوبیا و نون و لیمو می خوردیم. شایدم خوب نبود.
من بازم سفر بودم. جنوب بودم . خونه ی مادر بزرگ. مادربزرگ تمام شد و من به مراسم مازوخیستی ختم مادربزرگ رفته بودم. نمی تونستم برم. واقعاً نمی تونستم. چون اساساً آدم حل مسئله نیستم. در روابط انسانی هرجا کم میارم فرار می کنم. اگه دست خودم بود به این مراسم نمی رفتم و تا آخر عمر فکر می کردم مادربزرگ سرجاشه اما من نمی بینمش. اما رفتم . انگار روی دلم یه خط زخم افتاده باشه که وقتی گریه ام می گیره اشکام  روی اون زخم می غلتن و شوری اشکا اون زخم رو بیشتر می سوزونه. یه همچین حسی داره تموم شدن مادربزرگ.این جور حادثه ها دلگیره. مزه اش تلخه . اما خوب، جریان طبیعیه حیاته.  دلم واسه مامانم می سوزه. خدائیش سخته که نه پدر داره، نه مادر، نه شوهر، نه پسر و رود خروشان حیات هم در جریانه و به هیچ جاشم برنمی خوره که بعضی جاهای قصه زندگی واسه شونه های یه زن زیادی سنگینه. جریان طبیعیه حیاته دیگه، یکی میاد یکی می ره، هیچ کس هم نقطه ثقل عالم نیست.
حالا همه وابستگی ها و دلبستگیا یه طرف این مغز لعنتی من عین ساعت کار میکنه. تمام مسیر از خونه تا فرودگاه، توی هواپیما و از فرودگاه مقصد تا خونه مادربزرگ انگار درحال نوشتن باشم، جمله ها و خاطره ها از مغزم عبور می کردن، البته وقتای دیگه هم همینطور هستم. اما وقتی فکرای بد میان من با صدای بلند بهشون میگم برو گم  شو ولی توی این چند روز نمی شد بگم برو گم شو چون حریم شخصی آدم حتی پونزده سانت هم نبود. اینکه اون زخم توی این چهار پنج روز یه سره می سوخت جای خود، غم اینکه بلانسبت شما، ما چه جماعت اسکلی هستیم واویلایی در وجودم به پا کرده بود . ما یعنی خانواده فخیمه مادری. مراسم ختم که چه عرض کنم، کارناوال خودآزاری دسته جمعی بود و بدتر از اون فوران بی پایان خرافه ها. تازه فکر نکنید خانواده مادری من، چه زن و چه مرد آدمای کنج پستو نشینی هستن. مثلاً دایی بزرگه پزشکه و توی دانشگاه علوم پزشکی سمت داره بعد میگه شمع روشن نکنید، شمع مال آدم اجاق کوره، اون یکی مدیره آموزش و پرورشه میگه جارو نزنید هااااان! تا چهلم ممنوعه، بعد قیافه متفکری به خودش می گیره و میگه البته جارو برقی ایرادی نداره. این یعنی خرافات تبصره دار، یا اینکه تو خونه صاحب عزا نباید موی سر رو گیس باف کرد اما دم اسبی مشکلی نداره، مرد نباید از میان دو زن نشسته عبور کنه، بستگان  درجه یک متوفی تا چهل روز نباید خانه کس دیگری بخوابند، حتی خواب بعد از ظهر، هر عجوزه ای که برای مجلس گرم کنی و نوحه خوانی میاد موقع رفتن باید یک کله قند و یک بشکه گلاب به غنیمت ببره ،تا قبل از چهلم مرحوم صرف میوه توی خونه میت ممنوعه،توزیع هر گونه مایعات شیرین در مراسم خاکسپاری ممنوع و موکول به مراسم چهلمه!....وااااااااااااای، من نمی دونم چرا نمی تونم مثل آدمیزاد بشنیم ضجه موره امو بکنم، اینقدر هم فکر و خیال برم نداره ، اما دودی که خرافه پرستی جماعت تحصیل کرده از سر آدم بلند میکنه از سوز دل خیلی زجر آورتره. واقعاً کی باورش میشه یه زنیکه لچک به سر بی سواد ساعتی خدادتومن می گیره که مزخرف ترین توصیه ها رو برای جماعت دکتر، مهندس و استاد دانشگاه و فرهنگی ما داشته باشه. هر دم و دقیقه یه عجوز قورباغه مانند می اوردن برای جماعت نسوان سخنرانی کنه، بابا وضع ما خیلی خرابه به قرعان. البته توی همین کارای عجیب غریبشون یه سادگی هست که دل آدمو می سوزونه و با همین سادگی گند زده میشه به صدر تا ذیل این مملکت. گاهی طنزهای عجیبی رخ میده. مثلاًخاله بزرگه می گفت مادربزرگ بعد از فوت ننه که مادر مادربزرگ باشه پشتش شکسته و خوف مرگ توی دلش نشسته و دیگه کمرش راست نشده. بقیه هم تصدیق می کردن. ولی من هرچی فکر کردم دیدم مادر مادربزرگ سال 1374فوت شده و توی این 17 سال مادربزرگ سه تا پسر داماد کرد، یه دختر عروس کرد، دوتا داماداش فوت شدن، سالی سه دفعه تهران اومد، حداقل ده دفعه مشهد رفت، مکه رفت، کربلا رفت ... خلاصه تا آخرین روز هم رو پای خودش وایساده بود ولی اینا میگفتن نه مادر از سال 74 دیگه زمین گیر شده . راستی تا همین پنج سال پیش مادربزرگ زمستون و تابستون با ما کوه میومد. اینه که شایدم من نمی فهمم. اینا که ابراز احساساته و یه کم طنز بی ضرر داره . اما اون خرافه ها پدر در میاره. بدبختی اینه که فقط تو ولایت مادری ما این خرافه ها در جریان نیست. همین یه ماه پیش دوست خودم، خانوم مهندس، همسرش آقای مهندس، هر دو خوشگیل و موشگیل و امروزی، سفره حضرت ابلفضل! انداختن، ما هم گردنمون از مو باریک تر، با دامن کوتاه و کفش پاشنه دار رفتیم خونه اش که کادوی عقد و عروسی و خونه اش رو بدیم و قال داستان رو بکنیم، اونجا همه از ما خوش تیپ تر بودن، یه جورایی مذهب پارتیه این مراسما، یه خانوم جلسه ای اورده بودن، همه مزخرفاتش یه طرف، ته داستان اعلام کرد: «خانوما، یه کارت می دم خدمتتون یه کسی هست که نماز و  روزه درگذشتگان رو ادا میکنه، یکسال نماز 850هزار تومن. در ضمن خوبیش اینه که این نمازها در یک روز ادا میشه، البته من میتونم براتون تخفیف بگیرم و تا هفتصد تومن قیمت رو پایین بیارم .... » و کور شوم اگر دروغ بگویم، می خوام بالا بیارم... می خوام برای این همه بدبختی بالا بیارم. می دونم حساسیت بی ثمرو بی خودیه . اما حتی از نوشتن این داستانها معده درد می گیرم. امروز جزء مرخصیم بود و بلیط برگشتم از جنوب برای امشب، اما دو روز گذشته از مرز دیوانگی عبور کرده بودم، تحمل اون محیط رو نداشتم. حاضر بودم یه میلیون بدم زودتر از اونجا دور بشم و خدا رو شکر که دیشب یه بلیط هواپیما گیرم اومد. مطمئنم وضع شما هم بهتر از ما نیست و بلاخره ظلم علی السویه عدله، پس نه خجالت داره نه غصه.
راستی من از خونه مادربزرگ یه قندون دزدیدم برای یادگاری. برای خودآزاری. نمی دونید وقتی نیگاش می کنم دلم چه جوری ریش می شه و نمی دونید  چه حال پلیسی داره وقتی یه قندون چینی گل قرمز رو از زیر چشمان تیز بین 127 نفر ورثه حواس جمع به سرقت می بری. قبلش روی دوتا نعلبکی زوم کرده بودم و یه روابط نوستالوژیکی با دوتا نعلبکی به هم زده بودم. گفتم میارم تهران میدم شهرکتاب قابشون کنه. چون مقر اصلی من در این مراسم، مطبخ بود روزی دسته کم ده بار این نعلبکی ها رو می شستم، هربار باهاشون تجدید میثاق می کردم و قربون دستای مادربزرگ می رفتم که چنین نعلبکی های نوستالوژیکی خریداری کرده. بعد از سه روز، یکی از خاله ها گفت قربون دستت اون نعلبکی سبزا رو بذار تو سبد مال مراسم روضه خاله نسرینه و اینجا امانتند! فهمیدم اون راز و نیازها با دستان پرچین و چروک مادربزرگه اسکل بازیی بیش نبوده و خدا رو شکر که خاله نسرینم نعلبکی های مفقودی رو روی دیوار خونه ما ندید. بنابراین پروژه سرقت قندون چینی گل قرمز جایگزین کش رفتن نعلبکی های مذکور شد. بلاخره یه بخشی از اُسکُلیت می تونه ژنتیکی باشه. من که از بقیه فامیل تافته جدابافته نیستم.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


بیرون ایران
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ زمان : ۸:٢۱ ‎ب.ظ

خیلی جاهای دنیا شبیه همدیگرند. یعنی با این پولی که ما داریم اغلب نقاط کره زمین برای ما حال مشابهی دارد. یکی از این حالها حال صف صرافی است . وقتی بیرون ایران توی صف صرافی می ایستی بعد می بینی یک صد یورویی به یک عالمه اسکناس محلی تبدیل می شود، یک پنجاه پوندی به یک کیسه اسکناس تبدیل می شود و الی آخر، آنوقت تو با یک کیسه ریال رفته ای صرافی یا بانک یا هر کوفت دیگری و 20تا اسکناس سبز صد دلاری تحویل گرفته ای و تازه یک مهر جانانه هم در پاسپورتت زده اند که یعنی بزمجه دفعه بعد دلار آزاد بخر تا جانت بالا بیاید، انوقت در صرافی های بیرون ایران دلت یک جوری می شود وقتی می خواهی دلارها را به پول محلی تبدیل کنی. یک قیاس ابلهانه ای هم به ذهن آدم می رسد. من و آن آقای بور و آن خانوم سیاه پوست و آن هندیه و آن عربه و ... که توی صف اکسچنج وایساده ایم روزی 12ساعت کار کرده ایم ولی آخرماه به آنها یک کیسه پول داده اند به من چندتا دونه ... کدام خری گفته دوران برده داری تمام شده؟
همه جای دنیا برای ما خیلی گران است خیلی. یک تفریح خوب برای ماها این است که توی لابی هتل ها یا مراکز خرید بنشینیم و در اینترنت ول بچرخیم. اصلاً مهمترین جاذبه توریستی همه نقاط دنیا برای من این است که می توانم وبلاگ در قند قزل آلا را بدون خون جگر بخوانم و بعدش هم نظر بگذارم و مث همه مواقعی که در ایرانم مثل سایه از وبلاگش عبور نکنم. جاذبه توریستی دیگر هم امکان چک کردن فیس بوک است.
به بیانی بیرون ایران از طره رقصان فیل ها رها می شوی (فیل+تر=طر : طره فیل) مثل گربه ای که از انباری کوچکی بیرون جسته یک هو در دنیا به رویت باز می شود حتی اگر پول چندانی در جیب نداشته باشی. این از آن حوشبختی های منحصر به فرد ما ایرانی هاست.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


اندر کمالات نظام آموزشی
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ زمان : ۸:۳۸ ‎ب.ظ

اول صبح خواب و خراب رسیدم اداره. توی آسانسور یکی پرسید: خانوم قیافه شما برای من آشناست. قیافه من چه طور؟ نه آشنا نبود. به رسم ادب محل کارم و خودم رو معرفی کردم. سوال کننده لحنش رو تغییر داد و گفت تو دبستان ... و راهنمایی ... و دبیرستان ... می رفتی و منم سارا... هستم. باورم نمیشد. روز خوبی بود. اون روز کلی یاد ایام قدیم کردیم و  شماره ها رد و بدل شد. حالا سه تا همکلاسی هستیم که یک جا کارمی کنیم. یکی بهار که به اتفاق دختر عموش شاگرد اول تمام امتحانها و المپیادها و کوفت و زهرمارها بود. یکی من که نمونه کامل یه دختربچه بسیار بزدل و حساس و استریل و بسیار وظیفه شناس بودم. تمام تکالیف به موقع و نمره ها عالی. اما هیچ وقت مثل بهار نبودم. بهار فاتح بلامنازع تمام سکوهای اول بود.بهار یک سال از من و این سارای نویافته بزرگتربود. و اما سارا یه صفربیار شر و بازیگوش تمام عیار. به اتفاق سارا سراغ بهار رفتیم. حالا ببینید بعد از حدود 16 سال جایگاه ما توی محل کار مشترکمون چه طوریه.
من اول فیزیک کاربردی قبول شدم با یه رتبه خیلی خیلی عالی. رویاهایی داشتم واسه این رشته اما از برکت  دانشگاه خیلی زود حوصله ام سر رفت . حالم داشت به هم می خورد.دلایلش مفصله، خلاصه اینکه انصراف دادم که معتقدم یکی از درست ترین تصمیمات زندگیم  شد. سال بعد دقیقاً 40 روز مونده به کنکور پدر فوت شد. جمعه کنکور داشتم و روز قبلش مراسم چهلم پدر بود و با گند زده شدن به کنکور مسیر زندگی  چرخش که چه عرض کنم یه رمیدن 180درجه پیدا کرد. موقع تعیین رشته هم اونقدر الاغ تشریف داشتم که دربونی دانشگاه تهران رو به بهترین رشته های شهرستان ترجیح می دادم. اما بهار. دخترعموی بهار معماری دانشگاه تهران و خود بهار مدیریت قبول میشه! حین تحصیل برای استخدام رسمی درآزمون سازمان ما شرکت میکنه اما ظاهراً قوانین تغییراتی میکنه و به عنوان پرسنل قراردادی استخدام میشه ! سارا فوق دیپلم معماری دزفول! قبول میشه ، بافوق دیپلم به عنوان نقشه کش استخدام میشه و البته بعد کارشناسی می خونه. بهار ماشین نویش قراردادی مجموعه ماست. من کارشناس شترگاو پلنگ هستم و سارا مهندس معمار. سارا از دیدن شرایط بهار شوک شده بود. سارا می گفت به خاطر خدا در تمام دوران تحصیل حتی نقاشی و انضباط هم بیست نشده. حتی یه دفعه!
بهار اصلاً از شرایط خودش راضی نیست. اما زندگی همیشه به تو فرصت تغییر مسیر نمیده.
سارا شش ساله استخدام شده ، بهار هشت سال و من دیوانه هم که ده ساله اینجا پلاسم.
در واقع از بین ما سه نفر هرکی بیشتر درس خوند کمتر عاقبت به خیر شد.
مطمئنم خودتون نهصدتا از این نمونه ها سراغ دارید. اما یه نمونه دیگه. دوست من پارسال داشت از دانشگاه اخراج می شد چون توی دوره فوق لیسانس فیزیک یه درس رو سه دفعه افتاد. الان پایان نامه اش رو دفاع کرده، مقاله پایان نامه اش توی سه تا از معتبرترین کنفرانس های فیزیک جهان پذیرفته شده و از شونصدتا دانشگاه براش پیشنهاد بورس کامل و مخلفات در دوره دکتری اومده. یعنی این دختر دوتا مقاله در زمینه فیزیک داده که هر روز ده تا ایمیل از معتبرترین دانشگاه های دنیا دریافت می کنه .اونوقت این الاغا پارسال داشتن اخراجش می کردن.
این بود نمونه ای از تاثیرات شگرف نظام آموزشی در سرنوشت مشتی خس و خاشاک.
اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران. شبکه جوان.


کلمات کلیدی :مصیبتهای منحصر به فرد، روزنوشت
.:: گپ و گفت () ::.


جدال نابرابر
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ

می ترسم .
مضطربم . انقدر مضطرب که دیکته این کلمه به سختی یادم می اید. از هر جایی که آدمها هستند می ترسم. از رقابت های بی هوده شان، از محبت های بی ریشه اشان و از احوال پرسی هایی که بعد از مدتها اتفاق می افتد و تهش یا می خواهند برایشان یک وام بانکی درست کنی یا رزومه اشان را جایی بفرستی یا ...
از اینکه احساس می کنم انقدر آدم خوبی نیستم که به خاطر خودم دوست داشته شوم ناراحتم، اصلاً چندشم می شود  و حتی بسیار ناراحت خواهم شد از کامنتهایی که بنا به عادت معمول این فضای مجازی دائم حق را به نویسنده می دهند و با او همدردی می کنند. بد نیست اگر گاهی صادقانه همدیگر را به لجن بکشیم چون صادق بودن ارزش کمی لجن خرج کردن را دارد.
خسته ام از همه کسانی که در جنگ و رقابت یک طرفه ای هستند و من هیچ درکشان نمی کنم. انگار اطرافم  پرشده از دن کیشوت های بیمار. دلم می خواهد عرصه تمام این رقابت های یک طرفه و جدال های نابرابر را تقدیم علاقمندان کنم و خاکی و پابرهنه و اصلاً با گردنی آویخته از بی تفاوتی و عجز از تمام این میدانها بیرون روم تا فریاد کرده باشم که من آدم جنگیدن نیستم. همه آنچه می خواهید مال شما. نه اینکه عرضه نداشته باشم که لذتی ندارد این جنگ و جدال از برای هیچ. بد نبود اگر بهانه ای پیدا میشد برای تکاپوی بیشتر. اما تا آنجا که حافظه یاری می کند موضوع رقابت در زندگی من  منتفی بوده و فقدانش عامل کاهلی های بسیار و اهمال های اثرگذار. آدم باهوش و کله شقی هستم که از هوشم بیشتر برای توجیه اشتباهاتم استفاده می کنم و مدتهاست که به بهانه خستگی و منطق هر روز آدم دشوارتر و بی محبت تری شده ام و این بی محبتی تنهاترم کرده است و این تنهایی انسان گریز ترم کرده و این انسان گریزی و انزوا مضطربم کرده و امتداد این اضطراب از من آدم ترسویی ساخته است. از آدم ها می ترسم. گاهی از عکس خودم در آینه می ترسم.
--------------------------
حتماً بی حوصلگی نویسنده درپاسخ دادن به کامنت های پست قبل و شاید این پست را می بخشید!


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


انسانم آرزوست
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ زمان : ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ

سرایدار ساختمونمون یک گیله مرد حدوداً 40 ساله است. تنها توی یه اتاقک نگهبانی 6متری زندگی میکنه. نه حموم داره نه آشپزخونه نه دستشویی. واسه استفاده از سرویس بهداشتی  باید بره طبقه زیر همکف از سرویس بهداشتی سونا جکوزی استفاده کنه. هر دوهفته دو سه روزی میره شمال پیش زن و بچه اش. خیلی وقتا با خودم فکر می کردم آخه این چه زندگی سگی ایه ! تمام شبانه روز توی این تهرون خراب شده مواظب خونه های مردم باشی که بچه هات 500 کیلومتر دورتر از خودت از گشنگی نمیرن. که زنت رو فقط 40 یا 50 روز در سال ببینی! خودم رو جای یارو تصور می کردم و از هر طرف حساب می کردم می دیدم این شغل به این دوری نمی ارزه.
امروز صورت هزینه های صندوق ساختمون رو زده بودن توی برد.
«هزینه حقوق سرایدار 20/4/90 الی 25/6/90 مبلغ 215 هزارتومن»! باورم نمیشد. به سرایداره میاد اینقد ساده باشه اما به ما نمیاد اینقد حیون باشیم. این واقعاً کم از جنایت نیست. اینجا 15 واحده . ماشالا همه دکتر و مهندس و پارکینگ هم نمایشگاه ماشین. بعد این حقوق سرایدارمونه!
نمی دونم چی بگم؟ من رو باش که چه ابلهانه بزرگترین سختی این مرد رو دوری از خانواده اش تصور می کردم. توی روز روشن داریم استثمار و استحمارش می کنیم. باخودم میگم به مدیر ساختمون بگم حقوق این بدبخت رو زیاد کنیم اما من که مالک نیستم حق رای داشته باشم . از خودم خجالت می کشم. البته یارو سرایداره هم خیلی مشنگه که واسه این حقوق اینجا پابنده . اما این چیزی از پلشتی اصل قضیه کم نمیکنه. واقعاً ما مردم بی رحمی هستیم . اغلب ما مردم بی رحمی هستیم.
هنوز کمیت اخلاقیات با این زشتی می لنگه اونوقت خواب جنبش مدنی و رهایی از منطق زدنی می بینیم. داریم زنده زنده همدیگه رو می بلعیم. کاش کمی بیشتر به همدیگه، به انسانیت علاقه داشتیم.
-----------------------------------------------------------------------------------------
بعداَ نوشت بی ربط:
دوستان من یک کافه کتاب کنار مترو سعدی کشف کردم. فضای خیلی بزرگ، نسبتاً منحصر به فرد و ... حتماً ماجرای کافه کتابهای بدبخت تهران رو به یاد دارید.
بد نیست امتحانش کنید، تازه باز شده و  اسمش کافه لاله زاره و برنامه های فرهنگی متنوعی داره. نمره اش بیست نیست اما در این بیابان لنگه گیوه ی قابل توجهی است.


کلمات کلیدی :مصیبتهای منحصر به فرد، روزنوشت
.:: گپ و گفت () ::.


قوبی سخن نگفت ...
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ

 وقتی بچه بودیم پدر و مادرم تلاش خستگی ناپذیری می کردند که ما دخترا رو مودب بار بیارن. مثلاً پدرم اجبارمون می کرد که همدیگه رو با پیشوند خانوم صدا بزنیم . مثلاً نیکی خانوم . و البته مخفف کردن و شکستن نام همدیگه یکی از موارد ممنوع بود. همچنین بود فحش دادن، مو کندن، جیغ کشیدن، بلند حرف زدن، پنجول انداختن و خلاصه کلیه حرکاتی که در تعاملات معمول بچه ها امکان بروزش بسیار گریزناپذیر بود. بنابراین نیکادل 5ساله لاغر مردنی سیاه سوخته با عینک کائوچویی گرد و موهای لخت رو تصور کنید که خواهر بعد از خودش رو مثلاً لاله خانوم خطاب میکنه. اما ضمن اینکه به هیچ وجه جرات تعدی از مقررات وضع شده توسط پدرمون رو نداشتیم به محض خروج پدر و مادرمون از منزل به طرفه العینی علاوه بر اینکه دستمون یک سره توی گیس همدیگه بود پیوسته هم رو با اسامی مخفف و دلقکانه صدا می کردیم. اسم خواهر کوچیکه با ر شروع می شد. الان هرچه فکر می کنم یادم نمیاد چی شد که مخفف اسمش شد روبی. و البته به محض اینکه من و خواهر شماره 2 با زبان فرانسه آشنا شدیم دختر شماره سه از روبی به قوبی تغییر نام یافت. هنوزم که هنوزه اغلب از شماره 3 به عنوان قوبی یاد می کنیم. مثلاً می پرسیم قوبی کجاست؟ در واقع هرچند ادب و تربیت اونجوری که آرزوی والدینمون بود در ما نهادینه نشد اما اسامی قوبی و لولی و اسم من هم که محفوظ بماند در ذهن ما ماندگار شد. به هر تقدیرما بچه های خیلی بی ادبی نبودیم یا در واقع زمینه لازم برای بی ادب شدن ما مهیا نبود اما به هیچ وجه از پست فطرتی های ژانر خودمون بی بهره نبودیم . استعدادهای رذلانه ما معمولاً صرف تسویه حساب با قوبی می شد. قوبی به طرز حیرت آوری باهوش بود. آنچنان مغز خلاقی داشت که تمام روز بی وقفه در حال داستان پردازی بود و همین امر، هم اتاق بودن با قوبی رو به عذاب الیم تبدیل می کرد چون تا نیمه شب در حال داستان سرایی بود. داستان سرایی های قوبی به حدی خارج از تصور بود که تا 5سالگی دوبار نزد روانشناسان نامی مشرف شد و هربار سلامت روان قوبی، مهر تایید بزرگتری می خورد. قوبی خیلی زود، در آزمون تیزهوشان قبول شد. ما هم با پست فطرتی به قوبی قبولاندیم که بدبخت شدی. تو در سمپاد قبول شدی نه تیزهوشان . یادمه قوبی طفل معصوم پرسید سمپاد چیه؟ و ما با پست فطرتی مضاعف اعلام کردیم که سمپاد مخفف سازمان ملی پرورش احشام دولتی هستش. آی یک دل سیر خندیدیم . اما قوبی مراتب این عمل شنیع ما رو با پیاز داغی مضاعف به اطلاع مراجع ذیصلاح خانه رسوند. من و لولی تنبیه این بی ادبی رو با گوارایی به جان خریدیم چون زهر خودمون رو به قوبی ریخته بودیم. هنوز که هنوزه از این تقارن معنایی سرمست حس موذی گری میشیم. سمپاد=سازمان ملی پرورش احشام دولتی. یک بار هم بسیار رذلانه به قوبی قبولوندیم که دولت اعلام کرده دختران زیر 10 سال باید به افغانستان برند و قراره از خانواده جدا بشه. قوبی بیچاره سه ساعت گریه کرد اما اگر بدونید که قوبی چه بچه لج درآری بود به ما حق خواهید داد که هیچ دلمان به حال قوبی نسوخت. این روزها به بچه هایی امثال قوبی میگن بیش فعال. اما در دوره کودکی ما بیش فعالی مفهومی نداشت. قوبی یک نابغه اعصاب خرد کن بود. قوبی بزرگ شد. در جشنواره های علمی مثل آب خوردن مقام کسب می کرد. کارهای محیرالعقول انجام می داد . مثلاً یک تابستان تمام از اتاقش بیرون نیامد و موفق شد اولین دایره المعارف گیاهان دارویی کشور رو که براساس نام گیاه سورت شده بود بر اساس نام بیماری و گیاه مربوطه منظم کنه. قوبی بزرگتر و متعادل تر شد. کتاب کتاب شاملو و غزل غزل حافظ و سعدی از بر کردو زبان انگلیسی قوبی عالی شد. قوبی به بهترین دانشگاه ها رفت بدون اینکه ذره ای برای کنکور خودش رو به زحمت بندازه. اما یک خصلت قوبی تا به امروز حفظ شد. پر حرفی ویران کننده. صحبت ها و خاطرات قوبی پایان ناپذیرن. به همین دلیل وقتی قوبی بی هیچ تلاش و زحمتی در رشته گفتار درمانی قبول شد همسی گفت : عالیه پسر! این قوبی قادره لال مادرزاد رو شاعر کنه! و به واقع همین طور بود. در همون دوران دانشجویی در چندین کلینیک و بیمارستان صاحب نام مشغول به کار شد و حالا که تنها یک سال از فارغ التحصیلی قوبی می گذره سابقه کار خوب و مهارت حیرت آوری داره و البته با انبوه بیماران کم شنوا و ناشنوا و ناتوان از تکلم خود عاشقانه در ارتباطه و گمانم هیچ چیز بهتر از ناشنوایی برای همجواری طولانی مدت با قوبی به آدم کمک نمیکنه. اما همچنان خاطرات و داستانهای پایان ناپذیر قوبی سرطان مغز و اعصاب می آره. مغز قوبی مثل موتورهای جستجو عمل میکنه مثلاً اگر غلط کنیم و جلوی قوبی بگیم «حسن» تمام خاطراتی رو که درباره حسن ها، محسن ها، حسن ها به ضم ح و ... داره بی وقفه و متصلاً برای ما مخاطبین نگون بخت  ردیف میکنه و معمولاً از نیمه های این خاطرات ذکر غلط کردم در ذهن ما مکرر میشه. گاهی که شب خونه ما می مونه و ساعت 6صبح باهم بیدار می شیم تا هردو باعجله به طرف محل کارمون بریم باورم نمی شه که 6 صبح بعد از صبح به خیر سریعاً شروع به نقل یک خاطره کذایی می کنه. خوب قوبی رو هم باید همینطوری که هست دوست داشت. قوبی بی اندازه باهوش، بی اندازه عاطفی و مسئولیت پذیر، با قدرت تحلیل فوق العاده و پشتکار حیرت آوره و البته ظریف و رعناست. روحیه بی اندازه شکننده ای داره و تا به حال جز در یکی دو حادثه خیلی طوفانی هیچ کدوم از ما جرات نکردیم پرحرفی کشنده اش رو به روش بیاریم.هرچند همون دوبار هم هیچ دردی رو دوا نکرد و آب از آب تکون نخورد و قوبی همچنان به طرز کشنده ای پرحرفه.

اما این هفته اتفاق جالبی افتاد . بعد از حدود 20 سال دختر عموی ناتنی ما به دلایلی به وطن و خانه مامان اومده و چند روزی نزد قوبی و لولی و مامان خواهد بود. در کمال تعجب دختر عموی نازنین به لحاظ ژن سخنوری و اطاله کلام نسخه تشدید شده قوبی هستش به نحوی که برای اولین بار قوبی درحالی که مثل لولی کلافه و پریشان بوده به این خصلت کشنده خودش اشاره کرده و با کلافگی به لولی گفته : این از ما هم بیشتر حرف میزنه! و البته واضحه که عبارت ما به کسی جز خود قوبی اشاره نداره. این جمله به قدری ذی قیمت بود که لولی به منظور توصیف دخترعموی دیریافته برای من، به ذکر همین یک جمله قناعت کرد و گفت این دخترعمو کار رو به جایی رسونده که قوبی از بعد از ظهر که به خونه اومده به جز این جمله کلامی حرف نزده. واقعاً باورمون نمی شد کسی پیدا بشه که قوبی رو وادار به این اعتراف تاریخی بکنه. لذا بسیار مشتاقم برای یک ساعتی (و نه بیشتر)از این پدیده قرن حاضر که از قوبی هم پرحرف تره بازدیدی داشته باشم. باشد که قدر قوبی نازنینمون رو بیشتر بدونیم.
پی نوشت:خودم هم از اینکه این خاطرات عین واقعیت هستند در حیرتم .اما واحیرتا که با اطمینان می تونم بگم کور شوم اگر دروغ بگویم.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


جمع پریشان
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ

یه واحد توی ساختمون ما هست که پارتیای خفنی میگیره . می بینی 4 صبح صدای موزیک میاد. هرچند مایه عذابه اما دمش گرم همچین دلم خنک میشه که یکی اینقد بی خیال، قید و بندهای بی سر و ته این مملکت رو به هیچی حساب نمیکنه. حال و هوای موزیکش منو یاد هفته پیش انداخت. گودبای پارتی روزبه بود. مهمونی بیشتر فامیلی بود. مامان روزبه یه سره اشک میریخت. باباش پارسال فوت شده. به نظرم مامانش با رفتن روزبه تموم میشه. قشنگ میشد بفهمی که مامان روزبه داره تموم میشه .
یادمه اولین کسی از بچه ها که رفت لیلا بود. اون موقع سال سوم دبیرستان بودیم . بعد ثمین رفت. ثمین رفیق دنگ من بود. یار گرمابه و گلستان هم بودیم. ده روزآخرخونه اشون بودم. تمام بار و بندیلش رو باهم جمع کردیم . موبایلش رو من و شقایق تو دفترچه تلفن منتقل کردیم. مهمونی خداحافظیش صحرای محشر بود.ولوله موجوداتی به سن و سال خودمون. ماها از فنچی دراومده بودیم و تک و توک رانندگی می کردیم. پروازش 4 صبح بود. 5تا ماشین فنتر و منتر راه افتادیم رفتیم فرودگاه مهرآباد. هنوز فرودگاه امامی در کار نبود. جالبه بابای اونم خیلی سال پیش فوت کرده بود. مامانش شاخ دراورد وقتی دید 30 نفر دختر و پسر با عشق و علاقه اومدن بدرقه دخترش. این مهمونیا و بدرقه کردنا هی ادامه پیدا کرد اما هربار خلوت تر میشد. تو مهمونی روزبه فقط 4تا از دوستاش بودیم من و یاشار و علی و پونه. تازه ما 4تا از اول دوست درجه یک نبودیم به مرور زمان که دیگه کسی از بر و بچه های سابق توی ایران باقی نموند ماها شدیم دوست درجه یک. علی دو هفته دیگه میره. پونه هم مسافر امروز و فرداست. می خواد با بورس کامل بره وگرنه کار استرالیاش ردیفه. نمی دونین چه مهمونی دلگیری بود. همسی گفت : نیکی چرا همه کچلن. دیدم راست میگه . روزبه کچل، یاشار کچل ، مهمونا کچل ...عمری ازمون گذشته. موقع خداحافظی روزبه رو گرم بغل کردم. هیچ وقت اهل روبوسی نبودم اما اینبار حس کردم آخرین تیکه های وابستگی و خاطرات مشترکم با این خاک داره از بین میره . نه هم بازی، نه هم کلاسی مدرسه نه همکلاسی دانشگاه ... هیچکی نمونده. شاید یه دلیل نق نق و بدقلقی این سالای اخیرم همین باشه. یا یکی از دلایل وبلاگ نویس شدن. دلم تنگشونه.
تازه فرداش هنوز تو غم عمیق شب پیش غوطه ور بودم که بعد از چند سال نوید رو توی مرکز خرید ونک دیدیم. همسی شناختش . گفت نیکا بیا ببین کی اینجاست. شاخ دراوردم. گفتم نوید تو که داشتی می رفتی کانادا. گفت نه من موندگار شدم. بعد دیدم با نسرین ازدواج کرده. نوید عاشق ثمین بود. اون موقع ها ما کشف کرده بودیم که این نسرین داره یه زیرآبیایی میره. پس بلاخره کار خودش رو کرد. ما نسرین رو توی خودمون راه نمیدادیم چون خیلی خنگ بود. همه خانواده نوید کانادا بودن. البته همون شب واسه دوماه راهی امریکا بود و امار خیلی از بچه ها رو داد. به جز من و نوید کسی ایران نیست. نفهمیدم چرا مونده ایران اما اینکه راه من چه جوری از رویای دانشگاههای فرانسه کج شد به یه سازمان دولتی خودش مثنوی هفتاد منه.خلاصه هفته گذشته دپرشن حاد داشتم. همون شب رفتم پیج فیسبوکم رو که دی اکتیو بود فعال کردم. دقیقاً از 117 تا فرندم 63 نفر از دوستای دبیرستان و دانشگاه و دوستای فامیلیم از ایران رفتن. یه چیزی بگم، حالا فرندای فیس بوک هیچی، اما دار و دسته ما 30 نفر بود که حول محور ثمین می چرخید. چون مامان ثمین ازدواج کرده بود و ثمین توی برج هرمزان تنها زندگی میکرد و خونه اش مرکز تجمعات علمی فرهنگی هنری تینیجری ما بود. حالا گور بابای احساسات و نوستال های کوفتی و غیره . می خوام بهتون بگم تمام اون 30 نفر به جز یک نفر که دندانپزشکی دانشگاه آزاد می خوند دانشجوی شریف و دانشگاه تهران بودیم. یعنی یه کولونی از موجودات عینکی خرخون. از اون جمع به جز من و نوید هیچ کس ایران نیست. هر کی ادعا کنه می تونه حساب کنه  که توی این سالها چه گندی زده شده به سرمایه های فکری این مملکت حرف مفت زده. خاک بر سر این شرایط. اینم از اون مصیبت های منحصر به فرد این مملکته.

بعداً نوشت:خودم می دونم خیلی نوشته های گند و پر از ناله نولای تکراری میذارم. اما اصن دستم به نوشتن نمیره. فقط جون میکنم چیزی بنویسم که اینجا کلهم تعطیل نشه. خیر سرم تنها کاریه که واسه دلم میکنم.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


فقط ما عاقلیم
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ

مصیبت انکار ناپذیریه که هر روز صبح زمانی بیدار بشی که دسته کم به نیم ساعت خواب بیشتر نیاز داری. با این وجود به هر زور و زحمتی شده، لشت رو از خونه گرم و نرمت بکشی بیرون و بعد از دوتا تاکسی عوض کردن و کلی پیاده روی لش مذکور رو برسونی پشت میز کارت. بعد در حالی که داری در حسرت یه کنج گرم، نیمه تاریک و آروم، ذره ذره آب میشی و این پتانسیل رو داری که مثل یه گربه وحشی کلافه به صورت هر جنبنده ای پنجه بکشی، مجبور باشی دائم به چهره سرحال اطرافیانت لبخند بزنی. و تازه از اینا سخت تر اینکه یه همکار وراج پر انرژی داشته باشی که کله سحر، از اولین لحظه ای که می بیندت آمادگی داره هزارتا آسمون ریسمون برات به هم ببافه و با چشای سبز پر انرژیش زل بزنه به صورت کرختت و منظرجواب باشه ...
عین هر روز ازت بپرسه خانوووووووووم شما چرا صبحانه نمی خوری و تو درحالی که دلت داره از گشنگی ضعف میره اما از کرختی حال صبحانه خوردنم نداری لبای ماسیده ات رو به زور بجنبونی و بگی: میل ندارم و اون دوباره شروع کنه درباب فواید صبحانه و زیان های رژیم بی برنامه و ... قصه بافتن. اووووف ... البته توی این ماه رمضونی بعضی روزا حاضربودم یک لیوان چای شیرین رو به قیمت 20 هزارتومن با شعف و رضا بخرم اما دریغ از یک قرون خرج اضافی. آه ای بهشت ... به سوی تو شتابانم حتی اگر نخواهم .
هر روز دور و بر ساعت 9 و 10 صبح کم کم داره یخ من وا میشه  و یه ذره خلق سگیم میاد سرجاش.
این تسلسل بی پایان منو دچار پدیده ای کرده که من اسمش رو میذارم «خستگی تجمعی». یعنی در هر روز، خستگی روزانه من تقریباً حاصل اتفاقات 10 روز گذشته است که فرصتی برای از بین بردنشون پیش نمیاد. همین موضوع باعث شده که در سه هفته گذشته 5شنبه، جمعه پامو از خونه بیرون نذارم و ترجیحاً بیش از یکی دومتر از تختخواب فاصله نگیرم. کامپیوتر و چای وشکلات و آب و کتاب و قلم و کاغذ و موبایل و تلفن و... همه روی تخت و دور تخت. این دقیقاً همون پوزیشنیه که دراز کشیدن به نشستن، نشستن به ایستادن و ایستادن به راه رفتن مقدمه.
همه اینا رو گفتم که داد بزنم انصافتون رو شکر! والله به خدا یک روز تعطیلی در هفته خیلی کمه. حالا حتماً باید یه ماه روزه باشن ملت که تعطیلی بشه دو روز؟!!!تمام دنیا مخشون معیوبه که ویک اند و کوفت و زهر مار دارن؟ اینم یکی دیگه از بی عقلی های مردم دنیاست؟ چه سوالیه می پرسم، مگه به جز ما کسی وجود داره که عقل تو سرش باشه. حتماً هست دیگه، یعنی حکماً اینم یکی دیگه از نابخردیهای جهانیانه.


کلمات کلیدی :روزنوشت، مصیبتهای منحصر به فرد
.:: گپ و گفت () ::.


ملافه متحرک
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ زمان : ٢:٥۸ ‎ق.ظ

بلاخره این جماعت زهر خودشون رو به ما ریختن.
رفتم مانتو بخرم . می بینم خیرسرشون مدل جدید طراحی کردن تمام بازار رو هم پر کردن. حالا مدل جدیدشون چی هست؟!!! یک گونی گشااااااااد و بلند تا مچ پا که تازه از دو طرف یه هوا هم بلند تر از قسمت میانی مانتو هستش. یا یه مدل دیگه : یه ذره بالا تر از مچ پا اما با چین و شکن فراوان دور کمر و آستین و ... و دهها مدل ابلهانه دیگه ... به این ترتیب آرمانهای مقدس ام القرای اسلام از هجوم خانه خراب کن پیکر زنان در امان خواهد ماند. بابا لااقل یه چیز شکیل طراحی کنید لعنتیا.

خداوکیلی یادتونه یه کارتون نشون میدادیه مامان میمونه بود 5تا بچه داشت؟ که بچه کوچیکه اش رو به تانکر شیر وصل کرده بود! یادتون اومد؟
آقا ما هر کدوم از این مانتوها رو که پوشیدیم هی بیشتر شبیه مادر میمونا شدیم. به جون خودم اگه دروغ بگم. مامان میمونا هم یه مانتو بلند گشاد پوشیده بود دیگه...
حالا باز اگه میشد این لباس مادر میمونا رو با جوراب پوشید قابل تحمل بود لااقل شبیه پیراهن میشد تو تن آدم . اما این کفن فراخ رو باید با شلوار بپوشیم ... ای خدااااا مردیم از این همه بد تیپی. تر خدا ببین زندگی ما رو به چه سطحی از معناگرایی رسوندن باید حرص چه چیزا رو بخوریم. خریدم دیگه ، چیکار کنم؟ به خدا جرات نداشتم از ماشین پیاده بشم یا دو قدم پیاده گز کنم از بس که به هر کنج و کنار کفن تن آدم گیر میدن ... اقلن اینطوری سرتاپای آدم توی انبوه پارچه غوطه وره کمتر می تونن گیر بدن.
خلاصه اگه از این به بعد توده های پارچه ای متحرک توی خیابون دیدن بدونید اینا ملافه هایی نیستن که باد از بند رخت جداشون کرده اینا زنان و خواهران و دختران شمایند، این ماییم زنانی با پوشش آنتی گشت ارشادی.
چیه؟ خیلی پست دوغکی ای بود؟ فکر کردین خیلی آدم فرهنگی ای هستم؟ نخیر عزیز جان، خیلی هم آدم سطح پایینی هستم از پست خاله زنکی قبلی که بدتر نیست.تازه اشم ، راجع به مانتو که خوبه اگه لازم باشه راجع به دمپایی هم پست میذارم . والا...


کلمات کلیدی :مصیبتهای منحصر به فرد، روزنوشت
.:: گپ و گفت () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by peango
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 

 
 

.:: فهرست ::.

برگ اول
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: چرااینجا؟... ::.

حرفهای غیر غرغرانه، در عالم واقع گوش شنوا زیاد دارند و البته بیش از تعداد گوش ها، قاعده و چارچوب دارند برای گفته شدن، قاعده های به درد بخور، قاعده های به درد نخور. دنیای مجازی مال حرفهایی است که جز به گوش جان نمی توان سپرد یا حرف وقتهایی که دل شیدایی می شده به بستانها و بی خویشتنش کرده بوی گل و ریحانها. یا حرفهایی که وقت و بی وقت بر زبان ذهنت جاری می شود و شکار مناسبی برای نیوشیدنش یافت می نشود. اصلاً قاعده سخن چرا؟ اینجا تنها ملک نیمه خصوصی ماست. بگذار به هر قاعده بی قاعده ای که دلمان می خواهد بیاراییمش. بگذار رها شویم، رها از چارچوب ها.
مدیر وبلاگ : نیـــــــــکا

.::جنس کلام ::.

روزنوشت(۳٦)
مصیبتهای منحصر به فرد(۱۳)
شعر(٦)
سفرنامه(٤)
معرفی کتاب(۳)
نوشته های دیگران(۱)
خوشی های منحصر به فرد(۱)

.:: دوستان ::.

قالب وبلاگ
وبلاگ قبلی من
دنیای زیبای من
شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی؟
میله بدون پرچم
ند نیک
ققنوس خیس
درخت ابدی
خشت
یادداشت های یک متحیر
مترجم دردها
سفینه غزل
محمد سرابی
به یاد دوست
نازنین پرستو (دوست کوچولوی من)
محمد
یه مرد امیدوار
محمدرضا ابراهیمی
ندا
کودک برون یک پیانیست
وحید
انا
طبیبچه
فرواک
لب چشمه (اعضای کلوپ نشرچشمه)
فاطمه
لیلی
سیدعلی صالحی
پارادیزوی کوچک
درنگ
صدسال تنهایی
که
فرشته های کوچولو و ناز
اسپند روی آتش
حیاط خلوت
کرکس پیر
من همانم که می اندیشم
شب
پری
آفتاب پرست
زن کویر
نوستالوژیک
مرز روشنی
هزار باده ناخورده در تن تاک است
سایه های آفتابی

.:: آمار ::.




.:: آرشیو ::.

خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠

.:: واگویه های آخر ::.

هایپر رئالیتی
از این دال تا آن دال
هدیه روز مادر
ساده و خوشبخت
تعطیلات
جرعه نوشی
دیالوگ شبانه
جلسه خانه کودک
باز جذب سروتونین
چیزی شبیه عیدانه
آتش بس
نوشته ی یک دوست
شرح نامشروح
وصیت نامه وحشی بافقی
کی بود کی بود من نبودم