امارات متحده عربی - دبی
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ زمان : ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ

سفر کردن از جنبه های مختلفی مهمه. یکیش آشنا شدن با یه دنیای جدید، آدمهای جدید، روش زندگی کردن دیگران و نهایتاً بلوغ اندیشه ها و جهان بینی آدمی از رهگذر این یافته های جدیده.
اتفاق عجیبی که توی تمام مسافرتهای ما رخ میده اینه که همیشه بیرون ایران یه لشکر از دوست و آشناها دور و برمون هستند و تا حد زیادی فرصت یک شناخت مستقل رو از آدم می گیرند و مهمتر از اون فرصت آشنا شدن با آدمهای جدید رو ازما سلب می کنند.
سفر اخیر من به دبی دسته کمی از سفر نوروزی من به خونه مادربزرگ نداشت. یه گروه یازده نفره دکور ثابت این سفر بودن. علاوه بر اینها چند دوستی که بیش از ده ساله ساکن دوبی هستن رو به این جمع اضافه کنید و تصور کنید چه مسافرت شلوغ و به دور از سکوت و سکونی داشتم. بدترین قسمت این سفر یک خانم به غایت غیر منطقی و آراسته به انواع خصلت های قابل انتقاد زنانه بود که متاسفانه هر روز صبح تا ساعت پنج بعد از ظهر باید تحملش می کردم. جنبه مثبت این سفر کنار همسی بودن و سرکار نرفتن و آشنا شدن با تعدادی از همکاران همسی بود که یکیشون خانوم بسیار دوست داشتنی بود. علاوه بر این با یکی دو خانوم ایرانی  آشنا شدم که می شه به عنوان الگوی قابل افتخار از زن ایرانی از اونها یاد کرد. زنانی مسئولیت پذیر و تحصیل کرده دانشگاههای ایران که به جایگاه های شغلی حیرت آوری در شرکت های نامدار جهان دست پیدا کردن. یه اتفاق جالب دیگه هم شروع یه دوستی با یک خانم فرانسوی بود. این خانوم فرانسوی رو در ایران و توی یه کافه ملاقات کرده بودم. صاحب کافه از من و دوستم خواهش کرد که دوتا توریست تازه وارد با ما روی یه میز بشینند. شب جالبی بود. این خانم فرانسوی در دبی کار می کنه وقتی فهمید دارم به دبی سفر می کنم  شماره تلفن رد و بدل کردیم و بلاخره با اولین تماس تلفنی با اشتیاقی که خارج از تصور من بود به هتل ما اومد. ساعت دوازده ظهر تشریف فرما شد و اونقدر خوش صحبت بود که ساعت پنج بعداز ظهر به زور از هتل ما رفت. برام عجیب بود که چقدر حرف مشترک برای زدن داشتیم. کتاب سه گانه نیویورک رو می خوندم و روی میز بود . استر رو شناخت و صحبت ما در مورد ادبیات داستانی از همونجا شروع شد. خلاصه اینکه واقعاً برام عجیب بود که یک عالمه سوژه صحبت داشتیم. انگار نه انگار که کشورها و فرهنگ ما اینقدر از هم فاصله دارند.به هر حال دو سال قبل که امارات بودم فکر کردم دیگه هرگز به اونجا نخواهم رفت. اما اصرار دوستان و همسر و سایر قضایا باعث شد که دو هفته ای رو در طبقه بیست و هشتم هتل گلوریای دبی بگذرونم. همون هتلی که دو روز قبل از رسیدن من پسر آقای رضایی توش به قتل رسید و این اصلاً حس خوبی به آدم نمی داد. به هرحال علیرغم اینکه دو سال گذشته جز بدترین سالهای اقتصادی جهان بود اما امارات به مراتب زیباتر از قبل شده بود و تل های خاک و خل و جرثقیل های تمام نشدنی جای خودشون رو به برج های رنگا وارنگ و زیبای پرتعداد داده بود. به علاوه تعداد توریست های اروپایی و آمریکایی واقعاً بیشتر از قبل بود. این یه پست روده درازانه است اگر حوصله دارین ادامه مطلب رو مطالعه بفرمایید.


کلمات کلیدی :سفرنامه، روزنوشت
ادامه ی مطلب
.:: گپ و گفت () ::.


چرا عاشق تهرانم؟
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ

مدتی بود به جد روی پروژه زندگی خارج از تهران فکر می کردم. مقصد انتخابی استان گلستان بود. حالا به چه دلیل بماند. با خودم گفتم ساعات کارم کوتاه میشه، زمان آزادم بیشتر و به سرگرمی هام می پردازم . تا اینکه یه ماموریت اجباری پیش اومد و بیست روز از تهران دور شدم. هرچند توی استان تهران بودم ، تازه کمی قدر عافیت رو دانستم. نه داروخانه، نه درمونگاه حسابی، نه کافی نت، نه فروشگاه به درد بخور نه حتی یه قنادی درست و درمون و نه حتی تاکسی! یه اوضاع و احوالی بود. هرچند محل کارم از لحاظ امکانات پذیرایی تکمیل بود اما پا که توی خیابون میذاشتم از سادگی بعضی مردم گریه ام می گرفت. آخه چقدر حداقلی زندگی می کنند مردم این مملکت! از غروب به بعد گرد مرگ توی کوچه و خیابون می پاشیدن و همین بیکاری عمومی باعث میشد که بعد از 5 روز اقامت، از شقرب تا مغرب اون شهر، همه شهروندان آمارت رو داشته باشن. تحرکات فضولانه و مداخله جویانه به وضوح قابل مشاهده بود. پیاده روی شبانه در خیابون معنای غریبی بود و برای خنده یک کتابفروشی هم وجود نداشت. واسه یه خرید کوچولو یا پیاده روی مسخره رفته بودم بیرون که دیدم توی سرمای غروب پاییز که انگشتای آدم یخ میزنه پسر بچه های طفل معصوم با دمپایی فوتبال بازی می کنند اونم روی یه آسفالت درب و داغون. به خاطر همین چیزاست که اصلاً دلم ایرانگردی نمی خواد. همه اش غصه دل آدم رو بیشتر میکنه. شبی که به تهران برگشتم دلم می خواست تمام پیاده روها و خیابونا و مغازه های این شهر رو ببوسم. همون خیابونای دور و بر محله مامان اینا که سالیان سال درش زندگی کردم. سالها هر صبح و شب ازش رد شدم اما برام هیچ اهمیتی نداشتن. بغل پارک نیاورون چندتا رستوران هست و یه قنادی به اسم قنادی صاحبقرانیه. به تهرانیای عزیز قویاً توصیه میکنم این قنادی رو از دست ندن. از دیدن مراسم تولد یه بچه توی یکی از این رستورانا داشتم بال در می اوردم . در و دیوار رستوران آذین بندی شده بود و پر از بچه هایی بود که با انواع وسائل بازی سرگرم بودن. نمی تونم بگم چه حس شعفی داشتم از دیدن مادری که می تونه توی یه رستوران درجه یک برای بچه اش تولد بگیره. حالا گیریم که مادران بچه ها باربی های منقش و سبک مغزی به نظر میرسیدند. بهتر از این بود که ببینی بچه های مملکتت رنگ پریده و رنجورن و مادرانی دارند که قامتشون زیر بار زندگی خم شده. سرتون رو درد نیارم فکر می کنم به یه سطحی از خودشناسی رسیدم. اونم اینکه ادعای علاقه به ساده زیستی و روشنفکری بدور از بورژوازی و ... از طرف بنده مزخرف محضه. آقا من عاشق زندگی با تمام امکانات، وفور کافه ها و رستورانها، همسایگان خوش لباس و خیابان های تمیز و فروشگاههای براقم. مهم نیست که خودم  بهترین ماشین رو سوار نشم اما زندگی توی شهری که ماشینای خیلی خوبی توی خیابوناش هست به من آرامش میده چون لااقل دغدغه گرسنگی و بدبختی همسایه رو ندارم.به نظر جز مراکز استانها باقی شهرها ول معطلند پس خدا رو شکر می کنم که در این عالم احتمالات ساکن تهران شدم .حتی اگه صبح 8دقیقه ای برم سر کار و غروب همون مسیر رو یک ساعت و بیست دقیقه توی راه باشم. حتی با ترافیک و هوای مزخرفش. با گشت ارشاد مزاحمش. با وفور حقه بازیها و انواع بی سامانیهاش. همینقدر که در این شهر مناسب حال هر تیپ آدمی یه کافه هست که بشه بی دغدغه توش یه نخ سیگار دود کرد غنیمته. همینقدر که میشه بی دغدغه تر از جاهای دیگه لباس پوشید، میشه شب توی پارک قدم زد؛ دوید و اصلاً تنها بود و حق انتخاب داشت برای رفتن به پارک قیطریه یا بام تهران یا هر جای دیگه. اینکه این شهر پر از قنادی های درجه یکه. از قنادی مسیحیا و  ارامنه که نزدیک عید پاک و شکرگزاری و ... پر از شیرینی های عجیب و غریب میشه تا قنادی های درجه یک یزدی و کرمانی و شعبه های نان و شیرینی تهران که محصولات مدرنش به بعضی استانداردهای جهانی تنه می زنه.از این همه رستوران عجیب و غریب، این همه مرکز خرید هرچند پر از محصولات چینی مزخرف و هفتاد برابر قیمت ... راضیم. اینکه غروبای بلا تکلیف رو میشه توی نشر چشمه گذروند یا یکی از چندین شعبه سرگرم کننده شهر کتاب، جای امیدواریه و نقطه قوت تهران نسبت به سایر شهرها محسوب میشه. اینکه میشه یه زن جوان تنها باشی که همسایه ها توی کارت سرک نمی کشند دلچسبه. اساساً از زنده بودن این شهر لذت می برم هرچند نایت لایف در تهران هم معنای غریبیه. اما روز که زندگی در جریانه. حالا گیریم این جریان مشوش و بی سر و سامانه. بلاخره به قول شاعر کوشش بیهوده به از خفته گی. اینه که من عاشق تهرانم . البته ناگفته نماند اگه در نقاط دیگه دنیا راهمون بدن این عشقو پیشکش می کنم به آب روان و نسیم خاطره. چرا که بر هیچ کس پوشیده نیست که با همه این احوال هنوز هم از شاهراهها تا کوچه پس کوچه این شهر، قد یک فریاد یا آواز هم جا نیست.


کلمات کلیدی :روزنوشت، سفرنامه
.:: گپ و گفت () ::.


سفر به بلغارستان 2
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ زمان : ٧:٤٤ ‎ب.ظ

حس نوشتن سفرنامه نمیاد، گفتم یه موزیک لایت بذارم بلکه حس و تمرکز نوشتن بیاد اما توی فلدر میوزیک، نمیشه بی خیال از کنار آهنگای شاهین گذشت، این بابا هم که بدتر دل آدم رو ریش میکنه، به قول خودش سارینااااااااااااا قصه ام همیشه گریه داره .... اما خوب به هر تقدیر جونم براتون بگه از سرزمین بلغورستان:

پرواز تهران وارنا سه ساعت و نیم طول میکشه. براتون گفتم که سرزمین بلغورستان از فراز هواپیما زیبا و چشم نوازه. با مزارع گسترده و جنگلهای انبوه بر کرانه دریای سیاه. رود دانوب با وسعت و زیبایی از این سرزمین میگذره. وارد فرودگاه میشیم و اول فکر کردم که مث این عربای خودبزرگ بین ما رو به ترمینال دزدا و تروریستا و ... بردن. اما بعد متوجه شدم فرودگاه وارنا اساساً یک سالن بیشتر نداره و یکی از کوچیک ترین فرودگاههاییه که تا حالا دیدم. در این حد که فری شاپ پروازهای ورودی یه فضای حدوداً 20متری بود. به هرحال بار مسافرا با بلیطشون چک نمیشد و این سرآغاز ناپدید شدن چمدون یکی از مسافرا و یک معطلی یک ساعته بود. ظاهراً چمدون این مسافر روز بعد پیدا میشه. بلغاری های عزیز با تحت فشار قراردادن خلاقیت و قریحه ادبی نابشون این جمله وزین رو توی سالن ورودی فرودگاه نوشته بودن:Traveling is a right for all خوب اینم دو کلوم از مادر عروس. یادمه توی فرودگاه بارسلون نوشته بود : خوش آمدید به شهری که مد یک هنر است!خداییش این دوتا جمله رو مقایسه کنید. به هرحال ما با یه اتوبوس کولردار بزرگ به همراه 40 – 50 تا مسافر دیگه راهی هتل شدیم. وارنا یه شهر خیلی کوچیک با حدود 350هزارنفر جمعیته. بسیار بسیار شیبه به لاهیجانه با این تفاوت که در برخی موارد لاهیجان شهر به مراتب مدرن تری محسوب میشه. آثار کمونیسم از چهره شهر زدوده نشده و بلوک های مسکونی بد قواره و بسیار کثیف در خیلی از جاها به چشم می خورد. شهرداری کوچک ترین زحمتی برای زیبا سازی شهر نکشیده بود و جنبش بطری آب معدنی به شدت زنده و فعال بود. تو باغچه های وسط خیابون؛ توی جنگل، توی پیاده رو ... قوطی آب و نوشابه و زباله دیده میشد.  در دو سال اخیر سه تا مرکز خرید 4-5 طبقه توی این شهر ساخته شده که یکیش هنوز خالی بود و مال وارنا و وارنا تاور و گراند مال نام داشتند. به هرحال سرتون رو درد نیارم از مترو و تراموا و ... هیچ خبری نبود. وارنا شهری کوچیک و آروم و بی ترافیک و معمولی بود. نه معماری چشمگیری داشت و نه هیچ خصیصه منحصر به فرد دیگه ای. از برج و مرج و این قصه ها هم خبری نبود. صنایع نساجی این کشور افتضاح بود و لباس هاشون در حد بازار سید اسماعیل تهران . اروپا کیلو چنده واقعاً. بنابراین موضوع خرید در سفر به وارنا به کل کنسله. دوتا ناحیه توریست پذیر داره که هتل ها در اونجا ساخته شدن. یکی ناحیه گلدن سندز در 20 کیلومتری و یکی هم سانی بیچ در 50 کیلومتری وارنا. هتل ما در گلدن سندز بود.  این ناحیه در 1950 با 5 هتل ساخته شده که الان تعداد هتل ها به 100تا میرسه و هتل های جورواجور و مدرن و بلند و کوتاه فراونی دیده میشه که به اتفاق روی یه تپه بنا شدن و همگی مشرف به دریا هستند. شاید براتون جالب باشه که این شهر کوچیک و بی قواره که در گذشته استالین نام داشته ،در سه ماه تابستون به اندازه یک سال فروش نفت ایران از محل جذب توریست درآمد کسب میکنه! توی ایران از گلدن سندز به اسم سرزمین ماسه های طلایی نام می برن. البته sandبه معنی شن هستش و معادل ماسه میشه silt.  شن های کنار ساحل که سفید سفید بودن. اما ماجرای این شن های طلایی چیه.ماجرا از این قراره که یه زمانی در یک عملیات حفاری در نزدیک این ساحل طلا پیدا میشه و اسم این منطقه به گلدن سندز شهرت پیدا میکنه. آب و هوا فوق العاده عالی بود. در هتل ما فقط یه خانواده ایرانی بودن و اغلب میهمانها آلمانی، روسی، مجارستانی و رومانیایی بودن. هتل 9 طبقه بود و به طرز حیرت آوری آسانسور از طبقه چهارم شروع میشد. بنابراین ما روزی چند بار 4طبقه با پای پیاده گز می کردیم تا به آسانسور برسیم. از این موضوع که بگذریم هتل خوبی بود. همه چی عالی. اساساً در اروپا هتل سه ستاره تمام نیازهای آدم رو برآورده میکنه.صبحانه ها به غایت مفصل و دلچسب بود و میوه ها، مرکبات، لبنیات و سوسیس ها و صنایع گوشتی این کشور مثال زدنی و مرغوب. البته حروف الفبا شون یه چیزی بین حروف ترکی و روسیه و بحمدالله در هیچ نقطه ای از این کشور هیچ عبارت انگلیسی وجود نداشت. حتی روی محصولاتی که برای فروش به توریست ها تولید شده بود و این مشکلاتی ایجاد میکرد. زبان انگلیسی اغلب بلغارها در حد هاگه و واکنششون موقع شنیدن عبارات انگلیسی شبیه واکنش یک ایرانیه که یه روز صبح توی یکی از ادارات دولتی یه خانوم رو با بیکینی ببینه. یعنی در این حد! به هرحال بلغورستان بهشت مشروب خورهای عالمه. شنیدیم که هزینه  تولید یک شیشه شراب  در بلغارستان از هزینه ساخت شیشه خالی شراب در فرانسه کمتره و به همین دلیل یکی از شروط اتحادیه اروپا برای پذیرش عضویت بلغارستان در اتحاد پولی و شنگن و ... توقف توسعه تاکستان هاست. این گلدن سندز پر از هتل و انواع بار و دیسکو و ... بود. تاکید میکنم هر نوعی! که تصورش رو بکنید. اولین بار بود که خارج از ایران به کرات آدم مست میدیدم . آدم مستی که شیشه و.ی.س.کی به دست توی خیابون راه میرفت. البته این جماعت مست عموماً 16 تا 24 سال بیشتر نداشتند و اغلب آلمانی بودند. بارها هیچ محدودیتی برای سرو مشروب برای سنین پایین نداشتن و بچه و مچه و فنتر و منتر هی مشروب می خوردن. اغلب  بارها اپن بود و با دیوار یا هیچ نوع حائل دیگه ای از خیابون جدا نبود بنابراین محیط داخلشون به راحتی قابل مشاهده بود. خلاصه اینکه دوستان، شبها ساحل بوی الکل می داد و هرج و مرج و هردمبیلی این محیط خیلی قابل تحمل نبود. دراین وادی مقدس بود که یک بلغاری عسل فروش از ما پرسید شما اسرائیلی هستید! ما هم گفتیم ای لعنت به تو ! مرگ بر اسرائیل . ما ایرانی هستیم. جواب داد آهان محمدرضا پهلوی!!! حالا ما شبیه کسی بودیم که توی ادارات ایران یه خانوم با بیکینی دیده باشه! گفتیم تو پهلوی رو از کجا می شناسی؟ گفت که مرحوم قبل از سقوط به وارنا اومده بوده و به همراه شهبانو فرح یه کتابخونه ای  واسه این جماعت ساخته! جمله حیرت آور دیگه ای هم به زبان اورد. گفت ایرانی ها (پرسیاها) خیلی خوبند. بلژیکی ها، فرانسوی ها و آلمانی ها افتضاحند! گفتیم چرا؟!!! گفت آخه این اروپایی ها نان استاپ درینک می کنند!
من هیچی نمی گم . خودتون در مورد ای کیو بلغاری جماعت قضاوت کنید تا بعدن من حوصله کنم و کمی دیگه از این ولایت بنویسم و براتون بگم که من خود به چشم خویشتن دیدم که ایرانی جماعت یک سر سوزن از مخ معیوبش کار نمیکشه و عرق و شراب و ودکا و  شربت غیر الکلی رو یه روند و پشت هم میریزه تو معده اش عین کسی که شربت بید مشک و رانی و کوکا و اب طالبی و هویج بستنی و چایی و قهوه رو پشت هم سر بکشه .


کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: گپ و گفت () ::.


به سوی وارنا (بلغارستان 1 )
نویسنده : نیـــــــــکا تاریخ : دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ زمان : ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

از قبل سفر شروع کنم.  بعد از 11سال آشنایی با همسر عزیزم برای اولین بار و برحسب تصادف راهی یک سفر دونفره هستیم. اولین سفر بعد از ازدواجمون که علی القاعده ماه عسل نام داره 12نفر همسفر ریز و درشت داشتیم و البته این قاعده در تمام مسافرتهای کوتاه و بلند و دور و نزدیک بعدی استمرار داشت. مقصد سفر بلغارستانه که ویزای توریستی انفرادی صادر نمیکنه و حتماً باید از طریق تور اقدام کرد. این مسئله یکی از نشانه های پدرسوختگی کشور میزبانه که حاکی از زد و بندهای سفارت مربوطه و تورهای انحصارگر این خاک اهوراییه. روز 5شنبه ساعت 11 از آژانس مسافرتی تماس گرفتن که به تاخت تشریف بیارید، سفارت فخیمه بلغارستان بله رو گفته و ویزا و بلیط شما آماده تحویله. راس 12 یک جفت پاسپورت حاوی ویزا و دوتا بلیط تحویل همسی شد تا فرداش که جمعه باشه ساعت 3 ظهر راهی بلغورستان بشیم. نتیجتاً حتی فرصتی برای تهیه ارز فراهم نبود.
روزای 5شنبه ساعت کار ما راس 2 به پایان میرسه، اما نیکایی که می خواد 10 روز سر کار نیاد مجبوره با همت مضاعف در محل کار خردو  بزنه و زمانی محل کارش رو ترک کنه که بچه های شیفت شب سر و کله اشون پیدا شده. علیرغم ضرورت آب و جارو کردن سر و صورت درحالی که توانی برای مراجعه به مشاطه خانه در تن نداشتم، لش نیمه جونم رو به خونه رسوندم و در کمال ناباوری با همسری رو به رو شدم که بزرگترین دغدغه اش حسن استفاده از تعطیلی آخر هفته است. یعنی حتی اگه نیکی رو به موت باشه و فردا ظهر قرار باشه بریم یه مملکت دیگه و هیچ کاری هم برای این سفر نکرده باشیم، بازم این همسی شوخ و شنگ ما نه که نخواد، بلکه نمی تونه از خیر مهمونی 5شنبه شب بگذره. مخالفت های نیکادل نیمه جان کوچکترین اثری نذاشت و مهمونای مست و ملنگ دونه دونه سر و کله اشون پیدا شد. تو حالت نیمه خواب غذای مختصری تدارک دیدم و هی رو کاناپه چرت زدم. این صحنه رقت بار به قدری میهمانان نازک دل ما رو تحت تاثیر قرار داد که نزدیک یک نیمه شب در حالی بلاخره تشریفشون رو بردن که من از این همه موقعیت شناسی عزیزان مذکور در مرز جنون دست و پا میزدم. در کمال ناباوری یک فقره از مهمونا به هیچ وجه پای رفتن نداشت. پیش ما موند و ... موقع رفتن به سمت اتاق خواب به همسی و مهمان تذکر دادم صدای تلویزیون رو کم کنید. این کلام اونقدر مفهوم بود که ساعت 4 صبح دو دستی کوبیدم روی تخت و چراغ رو روشن کردم. همسی که نمی دونم کی توی اتاق خزیده بود از جا پرید که چی شده؟ غریدم مگه صدای این لعنتی رو نمی شنوی؟ سااااااااااااعت رو نگاه کن! همسی شیردل به محل اقامت مهمان مراجعه کرد و دید که ای دل غافل، عزیز در خواب نازه. بلاخره عر و عور تلویزیون خفه شد. چشام گرم نشده بود که خورشید خانوم زل زل تو صورت نیکا نیشخند میزد. باری عاقبت یکی از گندترین شبها به پایان رسیده بود. صبح جمعه با عصبی ترین حالت ممکن بیدار شدم بلکه به حول و قوه الهی آستینی برای این سفر بالا بزنم. همسی ساعت 10 بیدار شد. دقت بفرمایید تا ساعت 10 صبح هنوز هیچ خبری از بستن چمدان وتدارک سفر و ... درکارنبود. بیدار شدن همانا و آغاز مراسم منت کشی مذبوحانه همسر نادم همان. با صراحت اعلام کردم صرفاً به دلیل حضور خستگی ناپذیر میهمان همیشه درصحنه و با هدف کوفت نکردن سفر پیش رو خاطرات روز قبل رو فاکتور میگیرم اما به محض برگشت آنچنان حق مسلمش رو کف هر دو دستش می کوبم که تا سالها هی حال و روزش اتومات رفرش بشه .  نمی دونم توقع این برخورد منطقی رو داشت یا نه  اما در حالی که با دم مبارک گردو و بادوم می شکست بلاخره چمدان مربوطه رو از ارتفاعات خانه بیرون کشید و کل فرآیند لباس جمع کردن و حمام و نظافت خانه و یخچال و کوفت و زهرمار برای یه سفر 8 روزه به خارج از ایران از 2-3 ساعت تجاوز نکرد و ما ساعت یک بعد از ظهر راهی فرودگاه امام شدیم. به عمرم اینقدر خسته و فرسوده نشده بودم. به خودم دلداری میدادم که سفر نقطه ختم تمام خستگی ها خواهد بود.

در هواپیما هستیم و تعدد همسفران انقلابی و ارزشی و برادرانی با انگشترهای عقیق و فیروزه بواسحاقی انگشت حیرت رو متصلاً به دندانم نشانده. در راه درخت انجیر معابد رو می خونم. نوستالوژی کوفتی در صفحات کتاب بیداد میکنه و خاطرات فراموش شده رو مثل طوفان بر سر و صورتم می کوبه. صفحات مرگ اسفندیار خان رو می خونم و اشک امانم رو بریده. از مرز ایران عبور می کنیم و علی رغم گیرایی داستان نمیشه چشم از طبیعت زیر پا برگرفت. دریاچه های ترکیه و دریای سیاه از ارتفاع هواپیما تصویر به غایت حیرت آوری رو رقم می زنند. مهماندارهای پرواز بلغاری نه زیبا رو هستن و نه خوش تراش. یکی اصلاً زبان نمی دونه. یکی با لهجه جیغ گونه ای انگلیسی بلغور میکنه اما از جغرافیا بویی نبرده، اما مهمانداری هم هست که هم زبان میدونه، هم جغرافیا و هم خوش رو و خوش تراشه. جوانی کچل و خنده رو که تمام تلاشش رو می کنه فارسی حرف بزنه. در ترکیه دریاچه ای دیدیم که آبش به غایت قرمز بود و سواحلش خیره کننده. متاسفانه هیچ کس اسمش رونمی دونست و کچل زیبا هم در دسترس نبود.

خاک بلغارستان مثل ترکیه از بالا سبز سبزه و وسعت مزارع آفتاب گردان در بلغارستان چشم گیر. هرچه ارتفاع هواپیما کمتر میشه لبخند آفتاب گردان های سر به هوا فراختر و دیدنی تر. سواحل دریای سیاه و البته رودخانه بزرگ دانوب بسیار چشم نواز و خیره کننده است. پرواز سه ساعته تهران-وارنا به پایان میرسه و من خوشحالم. از سفرهای قبلی به اروپا خاطراتی فراموش نشدنی دارم و برام مظهر آرامش، زیبایی و تمدنه. با نزدیک شدن دقایق پایانی پرواز شوق تکرار خاطراتی دل نشین در دلم جونه میزنه. در پست بعد براتون خواهم گفت که سرزمین بلغورستان از نزدیک چه جور جایی بود.


کلمات کلیدی :روزنوشت، سفرنامه
.:: گپ و گفت () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by peango
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 

 
 

.:: فهرست ::.

برگ اول
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: چرااینجا؟... ::.

حرفهای غیر غرغرانه، در عالم واقع گوش شنوا زیاد دارند و البته بیش از تعداد گوش ها، قاعده و چارچوب دارند برای گفته شدن، قاعده های به درد بخور، قاعده های به درد نخور. دنیای مجازی مال حرفهایی است که جز به گوش جان نمی توان سپرد یا حرف وقتهایی که دل شیدایی می شده به بستانها و بی خویشتنش کرده بوی گل و ریحانها. یا حرفهایی که وقت و بی وقت بر زبان ذهنت جاری می شود و شکار مناسبی برای نیوشیدنش یافت می نشود. اصلاً قاعده سخن چرا؟ اینجا تنها ملک نیمه خصوصی ماست. بگذار به هر قاعده بی قاعده ای که دلمان می خواهد بیاراییمش. بگذار رها شویم، رها از چارچوب ها.
مدیر وبلاگ : نیـــــــــکا

.::جنس کلام ::.

روزنوشت(۳٦)
مصیبتهای منحصر به فرد(۱۳)
شعر(٦)
سفرنامه(٤)
معرفی کتاب(۳)
نوشته های دیگران(۱)
خوشی های منحصر به فرد(۱)

.:: دوستان ::.

قالب وبلاگ
وبلاگ قبلی من
دنیای زیبای من
شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی؟
میله بدون پرچم
ند نیک
ققنوس خیس
درخت ابدی
خشت
یادداشت های یک متحیر
مترجم دردها
سفینه غزل
محمد سرابی
به یاد دوست
نازنین پرستو (دوست کوچولوی من)
محمد
یه مرد امیدوار
محمدرضا ابراهیمی
ندا
کودک برون یک پیانیست
وحید
انا
طبیبچه
فرواک
لب چشمه (اعضای کلوپ نشرچشمه)
فاطمه
لیلی
سیدعلی صالحی
پارادیزوی کوچک
درنگ
صدسال تنهایی
که
فرشته های کوچولو و ناز
اسپند روی آتش
حیاط خلوت
کرکس پیر
من همانم که می اندیشم
شب
پری
آفتاب پرست
زن کویر
نوستالوژیک
مرز روشنی
هزار باده ناخورده در تن تاک است
سایه های آفتابی

.:: آمار ::.




.:: آرشیو ::.

خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠

.:: واگویه های آخر ::.

هایپر رئالیتی
از این دال تا آن دال
هدیه روز مادر
ساده و خوشبخت
تعطیلات
جرعه نوشی
دیالوگ شبانه
جلسه خانه کودک
باز جذب سروتونین
چیزی شبیه عیدانه
آتش بس
نوشته ی یک دوست
شرح نامشروح
وصیت نامه وحشی بافقی
کی بود کی بود من نبودم