﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>رها از چارچوب ها</title>
    <description>peango's description</description>
    <link>http://peango.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نیـــــــــکا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 05:48:52 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>هایپر رئالیتی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عشق می ورزم و امید که این فن شریف &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9483676/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9483676</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 05:48:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از این دال تا آن دال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از&amp;nbsp;ده سال، دشمن کوچولوی من بهم اس ام اس میزنه، حالم رو می پرسه، وقتی بر حسب اتفاق می فهمه که بیمارستانم به سرعت و برای هرچه سریعتر رسیدن با موتور به بیمارستان میاد و تا لحظه ترخیص کنارم می مونه، دائم می خواد محبت خودش رو نشون بده و منو به یه خوراکی خوشمزه دعوت کنه. ماشینم رو می بره تعمیر می کنه، بر می گردونه خونه و یه قرون پول نمی گیره، نصفه شبی با یه دشمن قدیمی بزرگتر میاد در خونه امون و اصرار می کنند که شب&amp;nbsp; بیا خونه ما تا مراقب احوالاتت باشیم.&lt;br /&gt;و در ضمن در یک حرکت سوپر- های -ریسک برای خوشحالی من تخلف نسبتاً بی ضرر اما پرخطری انجام میده.&lt;br /&gt;واااااااای خدای من ، یعنی بعد از ده سال لجبازی دیگه از من متنفر نیستن!&lt;br /&gt;بزرگترین عذاب زندگی من اینه که کسی ازم متنفر باشه چون حس می کنم یه گندی زدم که قصه به اینجا رسیده و بالطبع یکی از خرکیف کننده ترین لذت های زندگیم اینه که دوست داشته بشم.&lt;br /&gt;از بالا رفتن این پرچم سفید در خاکریز دشمن و اهتزار غرورآمیزش غرق در رضایتم. دلم خنک شد. اما&amp;nbsp;رسماً اعصاب و روانم سرویس شد تا این جدال نا برابر بدون سوسک کردن من به آخر رسید.&amp;nbsp;ببین از د ال دشمنی تا دال دوستی چه مسیر دهان سرویس کنی کشیده اند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9452707/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9452707</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 22:05:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هدیه روز مادر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شنبه است. شروع هفته ، روز زن، روز مادر. اس ام اس ها، تماس های تلفنی، مراجعین حضوری، مدیران مافوق و سایر همکاران تبریک گویان. به خصوص به مادران. خودمانی ترها آرزو می کنند که سال آینده در این روز مادر باشم و الی آخر.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به عادت همیشگی راس ساعت هشت صبح نسخه اینترنتی روزنامه دنیای اقتصاد را مرور می کنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اخبار پر بیننده را سورت می کند. پر بیننده ترین خبر روز مادر: مرگ سه کودک در برنامه خاله شاهدونه در شهر خرمدره !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تصور کن که فرزندت را، جگر گوشه ات را همراه مهد کودک یا مدرسه به تماشای برنامه خاله شاهدونه بفرستی. چرا؟ چون اندک مجال شاد زیستن کودکان این خاک تیره است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در خانه باشی. از نبود جوجه ات حسن استفاده کنی و رخت و لباس هایش را سر و سامان بدهی. برایش غذا حاضر کنی و منتظر باشی ... و البته به ذهن هیچ مادری خطور نخواهد کرد که کوره راهی از برنامه خاله شاهدونه تا خاک سرد گورستان کشیده اند. بازهم مصیبت های منحصر به فرد این سرزمین.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عجب ! امسال هدیه روز زن، روز مادر همین است. هدیه ای روشنگرانه : در این سرزمین مادر نشوید!&lt;br /&gt;آه! مادران ساده ی سوگوار، روزتان مبارک و سفر پرستوهای کوچکتان&amp;nbsp;به خیر...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9428249/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9428249</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 18:02:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ساده و خوشبخت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;عجیبه، برام &amp;nbsp;عجیبه که به طرز شگفت آوری از انجام کارهای کوزت مآبانه لذت می برم.&lt;br /&gt;از خریدن، پاک کردن و خشک کردن &lt;span&gt;پونزده کیلو سبزی&lt;/span&gt;. از خرید 20 کیلو بادمجان و یک هفته کشتی گرفتن با سرخ کردن و کبابی کردن بادمجانهای عزیز، هرچند باعث بشه همراهی با کتابهای میله بدون پرچم رو از کف بدم و هرچند هر روز از 7صبح تا 4 بعد از ظهر سرکار باشم.&lt;br /&gt;از اینکه مهرگان طفلک نهصد کیلومتر راه بیاد تا تهران، بعد بشینیم با هم پیاز پاک کنیم و هویج و کرفس خرد کنیم که شور بندازیم. از اینکه شیشه های کوچیک مربای خونگی توی یخچال خونه ردیف کنم. از تی کشیدن سنگ هایی که هیچ وقت برق نمیفته و از شسته و تمیز بودن حوله های رنگاوارنگ توی سرویس بهداشتی. این کارها گاهی از شب شعرهای خونگی هم بیشتر مشعوفم می کنه. حس می کنم زنده ام. حس می کنم ساده ام و این سادگی به من احساس آرامش میده.&lt;br /&gt;از اینکه زن فلانی بگه خونه شما همیشه برق میزنه همونقدر خوشحال میشم که از تعریف شوهر عمه پیر شوهرم وقتی میگه مرحبا که فلان شعر رو حفظی.&lt;br /&gt;البته این لذت ها از یک جنس نیستن اما لذت هایی که منشاشون از تلاش های کوزت وار ناشی میشه حس زن خانه دار پنجه طلایی رو بهم میده. با خودم فکر می کنم شاید فقط یه زن بتونه از این بهانه های ساده شاد زیستن لبریز احساس زندگی بشه و البته تجربه خوشبختی به نرخ قیمت سبزی و بادمجان واقعاً از منظر اقتصادی به صرفه است.&lt;br /&gt;فضای جدی بازار کسب و کار و به قولی دنیای منسوب به مردها رو سالهای ساله که دارم تجربه می کنم، نقش های جدی زیادی داشتم و شکست و توفیق و تحقیر و غرور رو توی این دنیا تجربه کردم، اما در نهایت عاشق زن بودنم به خاطر تمام احساسات بی پیرایه ی زنانه و دلایل ساده و پرزحمتی که گفتم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9406547/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9406547</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 18:03:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تعطیلات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گاهی بهترین راه حل &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنبال راه حل نبودنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در&amp;nbsp;ازدحام روزگار،&amp;nbsp; گهگاه لازمه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روی یه&amp;nbsp;کاغذ بنویسی : &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کافه تـعطیــل است" &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و بچسبونی پشت شیشه ی زندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و&amp;nbsp;به یاد&amp;nbsp;بیاری&amp;nbsp;قطعاً&amp;nbsp;نقطه ثقل عالم نیستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کاری مهمترین کار جهان نیست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هیچ اندوهی عمیق ترین غم عالم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد پنجره رو باز کنی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی مبل ولو شی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاهات رو دراز کنی روی میز&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دست هات رو&amp;nbsp;بذاری زیر سرت و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به آسمان خیره شی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و تنها به&amp;nbsp;قیمت یک لیوان چای &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا یک نخ سیگار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زحمت حرکت به خودت بدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البته اگه&amp;nbsp;موفق شدی&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به افکار معطل پشت در کافه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه لبخند فاتحانه بزنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9376555/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9376555</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 09:31:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جرعه نوشی</title>
      <description>&lt;p&gt;مرا کیفیت چشم تو کافیست ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9345936/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9345936</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 19:10:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیالوگ شبانه</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;توی تاریکی نگاهش می کنم. موهای کوتاه و کم پشتش رو نوازش می کنم. خطوط صورتش رو با سرانگشتام لمس می کنم و انگار به شریف ترین و پاکترین عبادتگاه جهان دست می کشم. &lt;br /&gt;می گم : چرا نمی خوابی؟&lt;br /&gt;میگه : دارم فکر می کنم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;نفس هام رو&amp;nbsp;عمیق می کشم که بتونم عطر تنش رو استشمام کنم.(به تمام کلماتش توجه کنید لطفاً)&lt;br /&gt;میگه : همیشه توی ذهنم بوده که یه حرفی رو به شما بزنم!&lt;br /&gt;میگم : جونم، هر حرفی داری می تونی به من بگی، می خندم و می پرسم : رازه؟&lt;br /&gt;انگشتام رو از روی صورتش بر میداره و می بوسه. میگه : راز که نه ، اما خیلی مهمه، همیشه توی ذهنم بوده که یه روز به شما بگم بیاین بهترین دوست زندگی هم باشیم.&lt;br /&gt;با حیرت نگاهش می کنم، میگم : قبوله، از این به بعد من و تو با هم دوستیم. &lt;br /&gt;میگه: ما که الانشم دوست هستیم، منظورم بهترین دوست زندگی آدمه! راجع بهش فکر کنین. مجبور نیستین قبول کنین.&lt;br /&gt;از جواب بدون فکرم شرمنده میشم، میگم: من همیشه آرزو داشتم یه بچه مث تو داشته باشم، تو هم خوشگلی هم با ادب. حالا چه بهتر که بهترین دوست هم باشیم. هر وقت چیزی بود که فکر کردی دلت نمی خواد یا نمیشه به هیچ کس بگی می تونی رو من حساب کنی.&lt;br /&gt;میگه : ممنونم. شما هم خیلی زیبا هستید. حالا فکر نکنید چون شما به من گفتین خوشگل این حرف رو می زنم. من همیشه وقتی به صورت شما&amp;nbsp;نگاه می کنم حس می کنم شما خیلی زیبا هستین. در ضمن من خیلی هم خوب نیستم. مثلا هنوز گاهی توی لباسم جیش می کنم. اما مطمئنم&amp;nbsp;بزرگتر بشم درست میشه. من جمعه ها می تونم بهتون تلفن کنم. منتظرم باشین.&lt;br /&gt;میگم: حالا دیگه چشماتو ببند. نصفه شب شده. &lt;br /&gt;میگه: قبول دارین نصفه شبا حرف زدن خیلی لذت داره...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;و من نمی دونم صحبتای یه دختر بچه چهارسال و نیمه رو چقدر باید جدی گرفت و نمی دونم عمق اندوه این بچه از جدایی پدر و مادرش چقدر می تونه باشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9343361/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9343361</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 10:29:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جلسه خانه کودک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مدیر بیچاره : امسال باید سعی کنیم توی کلاسها دقیق و هدفمند رفتار کنیم. از همه گروهها می خوام بچه هایی رو که به هیچ وجه حاضر به درس خوندن&amp;nbsp;و قابل کنترل نیستن به ما معرفی کنن. ما باید این بچه ها رو جدا کنیم و براشون تمهیدات خاصی اتخاذ کنیم.&lt;br /&gt;مربی داوطلب1: میشه بفرمایین تمهید خاص مثل چی؟&lt;br /&gt;مدیر بیچاره : اینو شما مربی های داوطلب&amp;nbsp;باید بگین. مثلاً ممکنه اگه ساعتای نقاشی و هنر و بازی این بچه ها رو بیشتر کنیم در کنارش به کلاسهای درس هم علاقه نشون بدن.&lt;br /&gt;مربی داوطلب2: ببخشید ولی اینجوری ممکنه بقیه بچه ها&amp;nbsp;فکر کنن اگه رفتار بدی داشته باشن می تونن برن توی اون کلاسایی که ساعتای لذت بخش بیشتری داره.&lt;br /&gt;مدیر بیچاره : واسه همینه که میگم شما مربی های داوطلب باید راه حلی برای این بچه های ناسازگار پیدا کنید. این بچه ها&amp;nbsp;کلاسها رو مختل می کنند و درصد قبولی&amp;nbsp; و میانگین نمرات رو میارن پایین و اونوقت نمی تونیم لزوم ادامه فعالیت موسسه رو برای مراجع ذیصلاح توجیه کنیم.آخه از بچه ای که معدل نمراتش 8 شده چه جور میشه دفاع کرد؟ اینا عملکرد ما رو غیرقابل دفاع می کنند.&lt;br /&gt;مربی داوطلب1: درواقع&amp;nbsp; این بچه ها باید&amp;nbsp; اخراج بشن؟ آخه اینا بچه های عادی نیستن. اینا بچه هایی هستند با گره های کور و مشکلات خیلی عجیب. این طفل معصوما توی شوش و دروازه غار مامن دیگه ای ندارن!&lt;br /&gt;مدیر بیچاره :ببینید عزیزای من، منم مثل شما شرایط این بچه ها رو می دونم. اینا شناسنامه ندارن، تلویزیون ندارن، وسیله سرگرمی ندارن، هیچ مدرسه ای قبولشون نمیکنه چون مدرسه ای برای بچه های کار وجود نداره، اینا میان اینجا فقط به خاطر چند ساعت امنیت و آرامش همین. اما اگه بزه کارای ناسازگار کوچولو رو جدا&amp;nbsp; و اخراج نکنیم زحمت همه ما رو به باد میدن. پرداختن به این بچه ها و ریشه یابی مشکلاتشون امکانات خیلی خاص تری می خواد که ما نداریم وگرنه دلیل بودن ما چیزی جز این بچه ها نیست.&lt;br /&gt;----------------------------------&lt;br /&gt;اخراج یک کودک از تنها مدرسه شهر! برخورد حذفی قاطع با کودکان 4 تا 15 ساله. حتی NGOهای ما توان مدارا با این شیطانهای کوچولو رو ندارند. نمی تونم به خودم لعنت نفرستم. این بچه ها&amp;nbsp;فرشته های بزه کارن. هیچ کس پشت و پناهشون نیست. هیچ سهمی از این شهر بزرگ ندارن و ... وقتی از کوچکترین و غیررسمی ترین انجمن های مدنی اخراج میشن، چرا نباید فردا روز که بر و بازویی پیدا می کنن تو دهن تک تک ما بزنن؟ چرا نباید رو ماشینامون خط بندازن؟ چرا نباید سر ماها کلاه بذارن. این فرشته های بزه کار کوچولو رو هیچ کس توی دنیا دوست نداره (حالا به هر دلیل، نبود بودجه، نبود سازماندهی اجتماعی و... ) و این تلخ ترین واقعیتیه که ممکنه زندگی توی صورت آدم تف کنه.&lt;br /&gt;----------------------------------&lt;br /&gt;پی نوشت: از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9271807/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9271807</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 15:03:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باز جذب سروتونین</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سعی می کنم اوضاع را درست و راست کنم اما نمی شود.&lt;br /&gt;سعی می کنم روابطم را اداره کنم، بهانه گیر نباشم، عین بچه های قهر قهرو و دماغو نباشم، بد اخلاق نباشم، تندخو نباشم اما نهایتا همه چیز قاطی پاتی و هفل هشت است.&lt;br /&gt;احمقانه است &amp;nbsp;ادم تلاش کند افکار و احساسات نرمال و بی دردسری داشته باشد چون اگر هم موفق شود احتمالاً به آدم دیگری تبدیل می شود و کار چندان ساده ای نیست یک موجود نرمال الفکر نو ظهور یک تن لش غیر نرمال سی سال سابقه را از صحنه روزگار محو کند.&lt;br /&gt;اصلاً از کجا معلوم که اولی بهتر است یا دومی؟ کی می داند ورژن نرمال قابل تحمل تر است یا ورژن غیرنرمال. این اواخر معتقد شده ام که یک چیزهایی ریشه بیولوژیک دارد. والا به قرعان. اینکه فیزیک آدمی دائم به باز جذب سروتونین بی پدر و مادر مشغول باشد آفسردگی آور است. مغز مغشوش کن است. یعنی اینکه این اندوه فرزانگی نیست که هی برای خودمان شامپاین باز کنیم که آره رفیق نمی تونم بی تفاوت باشم؛ من دغدغه معنا دارم! برو رد کارت عزیز من، آدم هایی از جنس ما بیولوژیک معیوبی دارند که هوای حوصله اشان ابری می شود. این باز جذب بیش از اندازه سروتونین از آن مصیبت های منحصر به فردی است که هدیه طبیعت به بعضی آدم هاست. بعد هی پیر حافظ اینا بیاید بلغور کند که خطا بر قلم صنع نرفت! برو بابا&amp;nbsp;جانِ مادرت.&lt;br /&gt;هی به خودم می گویم سوالات چرند از خودت نپرس، بی خیال شو و آسودگی را تجربه کن، بیا مثل قدیم اینجاها چیزی بنویس و ...&amp;nbsp;اما از چنین درون تاریک و نا آگاه و بی سامانی لاجرم همان برون تراود که در اوست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9227529/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9227529</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 18:17:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیزی شبیه عیدانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;قرارداد تقویمی ما با یک سال دیگه به پایان می رسه. برای من سالی پر&amp;nbsp;فراز و نشیب بود. از دست دادن های مهم و به دست آوردن های مهم. اما این آخر سالی دارم به&amp;nbsp; نتایج جدیدی توی نظام باورهام می رسم. ببین، ماها نوعاً آدمایی هستیم که زیادی از خودمون سوالات سخت می پرسیم.&amp;nbsp;اسیر سطحی از &amp;nbsp;ایده آل گرایی هستیم که آدم رو از آرامش های دم دستی دور میکنه و معمولاً هیچ نتیجه و دستاورد ملموسی&amp;nbsp; جز اندوه به دنبال نداره.&lt;br /&gt;این روزها فکر می کنم من پرنده خیلی کوچیکی هستم که قفس خیلی بزرگی برای خودم درست کردم. قفسی که با سوالات پی در پی و معناگرایی افراطی هر روز میله ها و حصارهای بیشتری در اطرافم علم می کنه.&amp;nbsp;چالش های فکری یه پرنده کوچیک نباید اونقدر پررنگ و دست و پا گیر بشه که تمام دنیا براش قفس بشه.&lt;br /&gt;ولی&amp;nbsp;این روزها راحتم، از زندگی راضیم. اولاً چون هوا سرده و من توی سرما حال خیلی خوشی دارم. دوماً چون همسری دارم که عمیقاً از زوایای مختلف شخصیتش لذت می برم و البته خوش قیافه است و بنده هم عقلم زیادی به چشممه و این همسر محیط زندگی رو خوش منظره می کنه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. این احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن محشره. دیگه به خاطر شغل داشتن، به خاطر توانایی مالی و البته به خاطر خانواده و دوستانی که عمیقاً به زندگی دلگرمم می کنند. دوستانی که واقعاً میشه روشون حساب کرد و برای صحبت با اونها نیازی به مترجم ندارم. زبان هم رو می فهمیم چون از فضای فکری هم مطلعیم.کلاَ به خاطر اینکه هزار باده ناخورده در تن تاک است... والا به قرعان...&lt;br /&gt;البته نمی دونم&amp;nbsp;سیاست تساهل و تسامحی که تصمیم دارم پیشه کنم تا کی ادامه پیدا کنه و چقدر عملیاتی بشه اما واقعیت اینه که این روزها احساس بهتری دارم. &lt;br /&gt;به هر حال حدس می زنم سال آینده برای اغلب ما سال بسیار سختی خواهد بود. یه جورایی بوی تغییر ز اوضاع جهان می شنوم و ما توده مردم هم که عموماً سنگ زیرین آسیا هستیم.&lt;br /&gt;به سنت مرسوم کلام،&amp;nbsp;امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://peango.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>نیـــــــــکا</author>
      <comments>http://peango.persianblog.ir/comments/432980/9107586/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432980.post-9107586</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 04:38:50 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
