
نویسنده : نیـــــــــکا

تاریخ : پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

زمان : ۱:۳٥ ق.ظ
بعد از ده سال، دشمن کوچولوی من بهم اس ام اس میزنه، حالم رو می پرسه، وقتی بر حسب اتفاق می فهمه که بیمارستانم به سرعت و برای هرچه سریعتر رسیدن با موتور به بیمارستان میاد و تا لحظه ترخیص کنارم می مونه، دائم می خواد محبت خودش رو نشون بده و منو به یه خوراکی خوشمزه دعوت کنه. ماشینم رو می بره تعمیر می کنه، بر می گردونه خونه و یه قرون پول نمی گیره، نصفه شبی با یه دشمن قدیمی بزرگتر میاد در خونه امون و اصرار می کنند که شب بیا خونه ما تا مراقب احوالاتت باشیم.
و در ضمن در یک حرکت سوپر- های -ریسک برای خوشحالی من تخلف نسبتاً بی ضرر اما پرخطری انجام میده.
واااااااای خدای من ، یعنی بعد از ده سال لجبازی دیگه از من متنفر نیستن!
بزرگترین عذاب زندگی من اینه که کسی ازم متنفر باشه چون حس می کنم یه گندی زدم که قصه به اینجا رسیده و بالطبع یکی از خرکیف کننده ترین لذت های زندگیم اینه که دوست داشته بشم.
از بالا رفتن این پرچم سفید در خاکریز دشمن و اهتزار غرورآمیزش غرق در رضایتم. دلم خنک شد. اما رسماً اعصاب و روانم سرویس شد تا این جدال نا برابر بدون سوسک کردن من به آخر رسید. ببین از د ال دشمنی تا دال دوستی چه مسیر دهان سرویس کنی کشیده اند.