سودای آفتاب
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، شعر

آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو ...

خستگی و دلزدگی من دارد تغییر ماهیت می دهد. به چیز بهتری تبدیل نمی شود. دارد به چیزی بدتر تبدیل می شود. به نفرت.
آن دختر خوش بین و خوش قلب روزگاران پیش دارد در شلوغی زندگی گم می شود.
اما من نمی توانم متنفر باشم. متنفر بودن اذیتم می کند.
ممکن است تو واقعاً به من کمک کنی تا از همه آن چیزها که به بندم کشیده سخن بگویم و از همه آنها رها شوم؟
ممکن است تو واقعاً به من کمک کنی تا این وسوسه رفتن را به جد تجربه کنم و از این حسرت رها شوم.
ممکن است تو واقعاً دستم را بگیری و بگویی همه چیز درست است حالا آرام باش.
ممکن است تو بتوانی یک روز واقعاً مرا شیر فهم کنی که من کجاها درست رفته ام و کجاها کم گذاشته ام و حالا وظیفه ام چیست؟
من به دریافت های خودم از زندگی مطمئن نیستم.
و من نمی خواهم این پیچیدگی های آزاردهنده برای همیشه با من باقی بماند.
من باید چیزی را تغییر بدهم. یا همه چیز را یا خودم را.