باجت گمشده
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

گمشده است. کیف پولم را می گویم. کجا؟ نمی دانم. این «کجا؟» سوال احمقانه ای است که اغلب از آدم می پرسند. اگر می دانستم کجا گمشده که دیگر گم نشده بود. قابل شما را ندارد،یک کیف چرم قهوه ای بود که سه چهار سال پیش در حراج  چرم مشهد بابت خریدش چهل یا پنجاه تومان پیاده شده بودم.
محتویات کیف:

  1. دو عدد کارت عابر بانک خودم که در یکیشان پشیزی پول نیست.
  2. دو عدد کارت بانکی همسرم. بله! چی فکر کردید؟ می دانم، این از مصادیق خشونت علیه مردان است. هر چند من فمنیست نیستم اما توانسته ام دستاوردهای ارزشمندی برای جماعت نسوان به ارمغان بیاورم. هر دو کارت بانکی همسرم را به یغما برده ام و البته این حقیقت که همسرم پنج ماه است حقوق نگرفته چیزی از ارزش کار من کم نمی کند. بابت کارتها جای نگرانی نیست. بانکداری اینترنتی سرعت شما را از سارقین احتمالی بیشتر می کند. بلافاصله موجودی کارتها را خالی کردم.
  3. یک کارت اعتباری که یار غمخوار من بود و بار بی پولیهای من را مشفقانه به دوش می کشید.
  4. 40 یا 90 هزارتومان پول نقد. دقت را حال می کنید؟ می دانم دوبار از عابربانک پول گرفتم اما اصلا نمیدانم چقدر خرج شد چقدر ماند و یا چقدر از قبل پول در کیفم بود.
  5. دو عدد کارت عضویت باشگاه ورزشی. بهتر که گم شدند. عکس روی این کارتها خیلی زشت بود یعنی خداوکیلی از صاحب عکس بدتر بودند. فردا که می روم باشگاه این ننگ تاریخی پاک می شود.
  6. تلخ ترین جای ماجرا! کارت عضویت آرایشگاهم. به مدد این کارت ویژه، هر ماه با مبلغ ده هزار تومان (به جای سی و پنج هزار تومان) ناخن های دست و پایم را صفا می دادم. با توجه به نرخ حقیقی این خدمات یعنی حداقل سی و پنج هزارتومان متاسفانه منبعد ناخن دست و پای من و گربه سانان فرق چندانی باهم نخواهد داشت.
  7. کارت ملی! به فال نیک می گیرم و گم شدن ملیت اولمان را نویدبخش ردیف شدن ملیت جدید تعبیر می کنم. یعنی می شود ما عطای این مرز پرگهر را به صاحبان ملوسش ببخشیم.
  8. یک شعر تایپ شده. دومین مطلب از اولین وبلاگم. شعری از یک دوست قدیمی که این روزها پاک از هم بی خبریم ولی شعرش را بافونت 5تایپ کرده بودم و زیر تلق شیشه ای کیفم بود.
  9. عکس همسر نازنینم با موهای فرفری و ریش قرمز و نیش باز. نمی دانم چرا در تمام عکس های پرسنلی به پهنای صورت خندیده است. آخر عکس پرسنلی جای خنده است؟ نیشت را ببند مرد حسابی. عکس را اما همپای اصل دوست داشتم.
  10. دو نامه ی عاشقانه. یک نامه از همسرم که الان حسرت می خورم چرا بیشتر نخواندمش و دیگری نامه ای از یک غریبه. یکبار در یک کافه روبرویم نشسته بود. از ظهر تا عصر. تمام مدتی که ناهار می خوردم به این فکر میکردم که کاش با هم ناهار می خوردیم و راجع به موضوعی هرچند مهمل و مزخرف حرف میزدیم و من رنج در سکوت غذا خوردن را با یک مکالمه هرچند چرند تاق می زدم. تمام این مدت داشت چیزی می نوشت. بعد یک دختری آمد و روبرویش نشست و من دیگر تصویرش را نداشتم. وقتی داشتم می رفتم بلند شد و نامه را به من داد. نامه ی جالبی بود. مرا و کارهایم را توصیف کرده بود. یک جای نامه نوشته بود: زیبا نیستی اما به چشم من زیبایی. برای یک زن جمله ی ویران کننده ای است (مگر اینکه به اندازه ی من بیخیال باشد). ممکن بود بنویسد: زشتی اما تودل برو هستی یا مثلاً عجب بدقیافه ی با نمکی هستی... بعد هی نوشته بود برای همین لحظه و در همینجا دوستت دارم و تکه ای از مرا با خود می بری و ...! جل الخالق! چه جسارتا! به هرحال آن نامه را هم دوست داشتم.شرط می بندم طرف وبلاگ نویس بود.
  11. کارت مترو، کارت تلفن، کارت بیمه SOS و کارت پرسنلی. کارت عضویت کتابخانه
    هم بود که حیف شد.
    یادم نمی آید چه چیز دیگری در کیف بود. به هرحال محتویات را که مرور می کنم می بینم بار عشقی ادبی کیف از بار مالی آن بیشتر بود. باخود تصور می کنم یابنده راجع به صاحب کیف چه فکری می کند؟
    کاش پیدا شود به خاطر نامه ها و البته کارت آرایشگاه.