قاطی نویسی
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

دیوانه شده ام. و از این دیوانگی خسته شده ام. دائم چیزهایی می نویسم و نصفه می ماند و کتابهایی می گیرم دستم و حتی یک صفحه اش را نمی توانم بخوانم و به دیگران در ذهنم حرفهایی می زنم که آخرش هم به زبان نمی آورم، حرفهای خوب، دعوا، پیشنهاد چایی یا پیاده روی و ... خسته ام. قرار است ورزش کنم و برنامه ام را با معلم موسیقی فیکس کنم و ماشین را ببرم کارواش و دکتر پوست بروم و یک روانشناس خیلی خوب پیدا کنم و سند خانه را از دفترخانه بگیرم و کلاس یوگا را که همسی بیچاره پنجاه هزار بار برایم هماهنگ کرده ببینم چه کوفتی است و البته به نانا زنگ بزنم و ... و انبوه هزار که نه، اما ده ها کار دیگر. آن قرص های مزخرف را قطع کردم چون باعث افزایش وزن می شد و وقتی قرص ها را یکباره قطع کنی اولش بیچاره می شوی. بدبخت می شوی. مثل سگ هار زخمی می شوی. اما بعدش دوباره همه چیز مثل قبل ترک ها می شود. این بار مثل خیلی خیلی قبل ترها شده. تا حالا شده رگ های بدنتان درد بکند. واقعاً انگار رگها و مویرگهام درد می گیرد.
چیز خوبی که این وسط هست همسی است. در تمام کنج و کنار زندگی می لولد . صدتا کار انجام می دهد و از این پنچر شدنهای سینوسی من بیزار نشده است. هنوز که بیزار نشده و تازه معتقد است باید مثل گل از من مواظبت کند. و واقعاً هم این کار را می کند. البته گاهی هم پایش را روی این گل کذایی گذاشته. نه اینکه کور باشد، صرفاً چون آدمی زاد است. هر آدمی هرچند هم باغبان قابلی باشد ممکن است یک وقتی نیمچه لگدی هم به گلش بزند.
حال ندارید نروید ادامه مطلب،


این باغبان ما اقماری است. اقماری یعنی کسی که  کاری گند و دشوار دارد که چندهفته در دریاها یا بیابانها یا هر جای دور و بی آبادانی کار می کند و درعوضش چند هفته هم در خانه می ماند. اما هیچ وقت 4هفته کار 4هفته استراحت نبوده. میلیون ها هفته کار و یک یا دوهفته استراحت. و این نبودنهایش خل وضعی های مرا مشدد می کند. به هر حال با اینکه هست و خوشحالم که هست اما خسته هم هستم.
دلم می خواهد تا صبح بنویسم. جایی خواندم کسی از زندگی شکوه ای کرده بود، عزیزش پرسیده بود شکوه اش از چیست؟ پاسخ این بود که تلخی ها و غصه ها ریشه در گذشته دارد ولی حالا با آن عزیز شاد است.یاد خودم افتادم. من گذشته ها را بدجوری دفن کرده ام. شاید لازم است با روشنی و دقت گذشته را به یاد بیاورم و بپذیرم ریشه خیلی از زخم ها و دردهای امروز در گذشته است. شاید باید به روشنی به یاد بیاورم که گذشته تلخ و دردناکی داشته ام و حتی هولناک. بعد به خودم حق بدهم که کمی بی ثبات و زخم خورده ام و به خودم حق بدهم که با یک سیکل سینوسی خسته و درمانده می شوم و دوباره جان می گیرم. انکار که دردی را دوا نمی کند، فراموشی هم که مطلق نیست پس فرار از گذشته بی معنی است و برای همین دنبال یک روانشناس امین و خوب می گردم.  در تمام مدتی که می نویسم همسی با صدایی بسیار بلند تلفن می حرفد و جارو برقی می کند خانه را و البته رادیو پس فردا گوش می کند. از این همه همهمه تورم عروق مغز گرفته ام. با همین شلوغ بازیهایش به همه چیز این خانه جان می دهد.

باز هم دلم می خواهد بنویسم اما با این سر و صدا نمی شود.