ساده و خوشبخت
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

عجیبه، برام  عجیبه که به طرز شگفت آوری از انجام کارهای کوزت مآبانه لذت می برم.
از خریدن، پاک کردن و خشک کردن پونزده کیلو سبزی. از خرید 20 کیلو بادمجان و یک هفته کشتی گرفتن با سرخ کردن و کبابی کردن بادمجانهای عزیز، هرچند باعث بشه همراهی با کتابهای میله بدون پرچم رو از کف بدم و هرچند هر روز از 7صبح تا 4 بعد از ظهر سرکار باشم.
از اینکه مهرگان طفلک نهصد کیلومتر راه بیاد تا تهران، بعد بشینیم با هم پیاز پاک کنیم و هویج و کرفس خرد کنیم که شور بندازیم. از اینکه شیشه های کوچیک مربای خونگی توی یخچال خونه ردیف کنم. از تی کشیدن سنگ هایی که هیچ وقت برق نمیفته و از شسته و تمیز بودن حوله های رنگاوارنگ توی سرویس بهداشتی. این کارها گاهی از شب شعرهای خونگی هم بیشتر مشعوفم می کنه. حس می کنم زنده ام. حس می کنم ساده ام و این سادگی به من احساس آرامش میده.
از اینکه زن فلانی بگه خونه شما همیشه برق میزنه همونقدر خوشحال میشم که از تعریف شوهر عمه پیر شوهرم وقتی میگه مرحبا که فلان شعر رو حفظی.
البته این لذت ها از یک جنس نیستن اما لذت هایی که منشاشون از تلاش های کوزت وار ناشی میشه حس زن خانه دار پنجه طلایی رو بهم میده. با خودم فکر می کنم شاید فقط یه زن بتونه از این بهانه های ساده شاد زیستن لبریز احساس زندگی بشه و البته تجربه خوشبختی به نرخ قیمت سبزی و بادمجان واقعاً از منظر اقتصادی به صرفه است.
فضای جدی بازار کسب و کار و به قولی دنیای منسوب به مردها رو سالهای ساله که دارم تجربه می کنم، نقش های جدی زیادی داشتم و شکست و توفیق و تحقیر و غرور رو توی این دنیا تجربه کردم، اما در نهایت عاشق زن بودنم به خاطر تمام احساسات بی پیرایه ی زنانه و دلایل ساده و پرزحمتی که گفتم.