دیالوگ شبانه
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

توی تاریکی نگاهش می کنم. موهای کوتاه و کم پشتش رو نوازش می کنم. خطوط صورتش رو با سرانگشتام لمس می کنم و انگار به شریف ترین و پاکترین عبادتگاه جهان دست می کشم.
می گم : چرا نمی خوابی؟
میگه : دارم فکر می کنم. 
نفس هام رو عمیق می کشم که بتونم عطر تنش رو استشمام کنم.(به تمام کلماتش توجه کنید لطفاً)
میگه : همیشه توی ذهنم بوده که یه حرفی رو به شما بزنم!
میگم : جونم، هر حرفی داری می تونی به من بگی، می خندم و می پرسم : رازه؟
انگشتام رو از روی صورتش بر میداره و می بوسه. میگه : راز که نه ، اما خیلی مهمه، همیشه توی ذهنم بوده که یه روز به شما بگم بیاین بهترین دوست زندگی هم باشیم.
با حیرت نگاهش می کنم، میگم : قبوله، از این به بعد من و تو با هم دوستیم.
میگه: ما که الانشم دوست هستیم، منظورم بهترین دوست زندگی آدمه! راجع بهش فکر کنین. مجبور نیستین قبول کنین.
از جواب بدون فکرم شرمنده میشم، میگم: من همیشه آرزو داشتم یه بچه مث تو داشته باشم، تو هم خوشگلی هم با ادب. حالا چه بهتر که بهترین دوست هم باشیم. هر وقت چیزی بود که فکر کردی دلت نمی خواد یا نمیشه به هیچ کس بگی می تونی رو من حساب کنی.
میگه : ممنونم. شما هم خیلی زیبا هستید. حالا فکر نکنید چون شما به من گفتین خوشگل این حرف رو می زنم. من همیشه وقتی به صورت شما نگاه می کنم حس می کنم شما خیلی زیبا هستین. در ضمن من خیلی هم خوب نیستم. مثلا هنوز گاهی توی لباسم جیش می کنم. اما مطمئنم بزرگتر بشم درست میشه. من جمعه ها می تونم بهتون تلفن کنم. منتظرم باشین.
میگم: حالا دیگه چشماتو ببند. نصفه شب شده.
میگه: قبول دارین نصفه شبا حرف زدن خیلی لذت داره...
.
.
.
و من نمی دونم صحبتای یه دختر بچه چهارسال و نیمه رو چقدر باید جدی گرفت و نمی دونم عمق اندوه این بچه از جدایی پدر و مادرش چقدر می تونه باشه.