چیزی شبیه عیدانه
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

قرارداد تقویمی ما با یک سال دیگه به پایان می رسه. برای من سالی پر فراز و نشیب بود. از دست دادن های مهم و به دست آوردن های مهم. اما این آخر سالی دارم به  نتایج جدیدی توی نظام باورهام می رسم. ببین، ماها نوعاً آدمایی هستیم که زیادی از خودمون سوالات سخت می پرسیم. اسیر سطحی از  ایده آل گرایی هستیم که آدم رو از آرامش های دم دستی دور میکنه و معمولاً هیچ نتیجه و دستاورد ملموسی  جز اندوه به دنبال نداره.
این روزها فکر می کنم من پرنده خیلی کوچیکی هستم که قفس خیلی بزرگی برای خودم درست کردم. قفسی که با سوالات پی در پی و معناگرایی افراطی هر روز میله ها و حصارهای بیشتری در اطرافم علم می کنه. چالش های فکری یه پرنده کوچیک نباید اونقدر پررنگ و دست و پا گیر بشه که تمام دنیا براش قفس بشه.
ولی این روزها راحتم، از زندگی راضیم. اولاً چون هوا سرده و من توی سرما حال خیلی خوشی دارم. دوماً چون همسری دارم که عمیقاً از زوایای مختلف شخصیتش لذت می برم و البته خوش قیافه است و بنده هم عقلم زیادی به چشممه و این همسر محیط زندگی رو خوش منظره می کنهنیشخند. این احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن محشره. دیگه به خاطر شغل داشتن، به خاطر توانایی مالی و البته به خاطر خانواده و دوستانی که عمیقاً به زندگی دلگرمم می کنند. دوستانی که واقعاً میشه روشون حساب کرد و برای صحبت با اونها نیازی به مترجم ندارم. زبان هم رو می فهمیم چون از فضای فکری هم مطلعیم.کلاَ به خاطر اینکه هزار باده ناخورده در تن تاک است... والا به قرعان...
البته نمی دونم سیاست تساهل و تسامحی که تصمیم دارم پیشه کنم تا کی ادامه پیدا کنه و چقدر عملیاتی بشه اما واقعیت اینه که این روزها احساس بهتری دارم.
به هر حال حدس می زنم سال آینده برای اغلب ما سال بسیار سختی خواهد بود. یه جورایی بوی تغییر ز اوضاع جهان می شنوم و ما توده مردم هم که عموماً سنگ زیرین آسیا هستیم.
به سنت مرسوم کلام، امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیم.