کی بود کی بود من نبودم
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

همسی بعضی وقتا میگه: تو گاهی اونقدر باهوشی که بهت حسادت می کنم و گاهی اونقدر خنگی که تعجب می کنم چه طور مدرسه و دانشگاه رو پشت سر گذاشتی و هر روزم صحیح و سالم میرسی خونه! البته من مطلقا این صحبتاش رو جدی نمی گیرم و با همون بخش اول حرفش خوش می گذرونم. خواهرم تعبیر دیگه ای رو استفاده می کنه. وقتی من اظهار نظر یا کار احمقانه ای می کنم خواهرم میگه بازم میمون درونت به عقلت غلبه کرد؟ اینا رو داشته باشین، حالا تصور کنید یک عالمه کاغذ اضافه دارید. کاغذ اضافه یعنی کاغذهایی که هیچ ورشون سفید نیست و نمی شه هیچ استفاده ای ازشون کرد. این فرضم به مسئله اضافه کنید که خزعبلات دو روی این کاغذها مسئله داره. مسئله دار یعنی چی؟ یعنی هیچ کسی نباید این خزعبلات رو ببینه. وقتی مدتهای مدیدی مثلاً سه سال باشه که کم و بیش به تولید کاغذهایی با این ویژگی مشغول باشید، طبیعی ترین اتفاقی که رخ میده حجیم شدن این مجموعه و اشغال جای وسائل ضروری تر توسط کاغذهای مزاحمه. شما برای انهدام این کاغذها چه روشی رو پیشنهاد می کنید؟ این نکته رو جدی بگیرید که این کاغذها رو نمی شه توی سطل آشغال ریخت، به خدا راست می گم اصلاً هم شوخی ندارم.

چهار جمعه قبل، از صبح علی الطلوع به متدهای مختلف انهدام این مجموعه فکر کردم. یه منقل تا شو داریم و روبروی خونه امون به فاصله سه متر از درب منزل یه پارکه. می شد ترتیب پروژه رو توی پارک داد. اما با همسایه های کنجکاو نمی شد کنار اومد. اولین سوال و اولین کنجکاوی احتمالی می تونست کاغذها رو مقابل چشم غریبه ها قرار بده. متاسفانه در کثری از ثانیه بهترین راه حل احتراق کاغذها در حمام آپارتمان تشخیص داده شد! شدت عملگرایی باعث شد تا به خودم بیام، دیدم فندک صورتی خوشگلی در دست دارم و چهازانو  روی زمین حمام نشستم. حمامی که هر چند فاقد پنجره است اما هیچ چیز قابل اشتعالی درش وجود نداره و آب فراوان هم برای مقابله با خطر احتمالی در دسترسه! در یک حرکت فیلسوفانه تهویه حمام رو روشن کردم تا احتمال بروز هر گونه مشکلی رو به صفر برسونم. در 20 دقیقه آغازینٍ فرآیندٍ معدوم کردن اضافات تحریری، کاغذها رو دونه به دونه و با دقت به آتیش می کشیدم . هر کاغذ جدید رو با تتمه شعله کاغذ قبل روشن می کردم و ماجرا ادامه داشت اما ادامه این روند کسالت بار بود و به تدریج کاغذها رو چندتا چندتا و بعضاً دسته دسته به مجموعه شعله ور وسط حمام اضافه کردم. گمونم یک ساعتی سپری شد. بعضی کاغذها نیم سوز می شد و دود می کرد. کم کم صداهای عجیبی به گوشم رسید، چیزی شبیه داد یا همهمه. در همون حالت چهارزانو سرم رو چرخوندم تا رد صدا رو دنبال کنم. به راهرو که نگاه کردم دیدم دود سفید رنگ و غلیظی تمام راهرو، هال و کلاً فضای بیرون حمام رو در بر گرفته. ظاهراً در اثر  ناقص سوختن کاغذ گازی تولید میشه که از هوا سبک تره و لذا در موقیعت اجلال جلوس چهارزانوی بنده انتشار این گاز قابل درک نبوده. به سرعت از جا پریدم تا در و پنجره ها رو باز کنم اما غلظت دود در حالت ایستاده، به حدی زیاد بود که  سرفه های جانانه و اشک چشم امان آدم رو می برید. حالا بماند که قبلاً پنجره ها رو با چسب پهن درز گیری کرده بودم و باز کردن پنجره ها بدون کمک حضرت جرجیس ناممکن بود. اما بشنوید از لحظه ای که در آپارتمان  گشوده شد. در باز نشده همسایه روبرویی که پیرمرد هفتاد ساله و به غایت خوش پوشیه با سرعت در چارچوب در ظاهر شد اما با یک شلوار سفید کشباف و یه پولیور سفید خانگی، با هیجان پرسید :خانووووووم افلاطونی خوبین؟ لحظه پاسخ مقارن با  کله معلق شدن من بود. خودم رو جمع و جور کردم و جواب دادم بله سپاسگزارم. پیرمرد گفت ظاهراً واحد بالایی شما دچار آتش سوزی شده و صاحب خونه هم مسافرته...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که تقریباً حدس زدم چه فاجعه ای خلق کردم .
پیرمرد ادامه داد آتش نشانی داره میاد در واحد بالایی رو باز کنه! بعد به پشت سر من نگاهی انداخت و با تردید گفت: توی خونه شما چیزی سوخته یا دود از واحد بالایی اومده؟ آب دهانم رو قورت دادم و بریده بریده گفتم: یه سوختگی بی اهمیت بود فکر نکنم مشکل از طبقه بالا باشه! در همین فاصله همهمه همسایگان و رفت و آمدها توی طبقات بیداد می کرد. پسر پیرمرد که ساکن طبقه پایینه با هول و هراس و جعبه ابزار به دست پله ها رو دوتا یکی میرفت بالا  و همسایه دیگری با کپسول آتش نشانی ماشینش از کنار پسر رد شد. فریادهای مختلفی از طبقات شنیده میشد. سریعاً در خونه رو بستم. چند ثانیه بعد صدای فریاد پیرمرد رو شنیدم که خطاب به اجتماعی که توی طبقه بالایی تشکیل شده بود داد می زد: سوختگی مربوط به واحد خانوم افلاطونیه! مشکلی نیست نگران نباشید!
مطمئن بودم که جماعت کنجکاو به زودی به خونه ما هجوم میارن . علاوه بر اینکه تمام پنجره ها باز بود کولر رو هم روشن کرده بودم که هوا زودتر تهویه بشه. بیرون پنجره همه جا برف نشسته بود و واقعاً داشتم منجمد می شدم. اولین کسی که زنگ خونه رو زد مدیر ساختمون بود. نفس زنان و با هیجان زایدالوصفی پرسید: خانوووووووووووم افلاطونی! خوب هستین؟ با خونسردی تفرعن آمیزی گفتم: بله سپاسگزارم. مرد بیچاره گفت: مهندس تشریف دارن؟ گفتم خیر. پرسید چی شده بود؟ گفتم یه سوختگی جزئی. بی تفاوتی من باعث شد درحالی که مدام گردنش رو مثل غاز از در خونه ما تو می کشید در مورد مسئولیت های مدیر ساختمان در قبال آتش سوزی خطابه ی مفصلی ایراد کنه. اما من دم به تله ندادم و راز وقوع آتش سوزی رو فاش نکردم.  دست از پا درازتر مجبور شد بره. هنوز ده دقیقه نگذشته بود، زن مدیر ساختمون دم در آپارتمان ما ظاهر شد. واقعاً زن فضول و غیرقابل کنترلیه. اول علت آتش سوزی و ماهیت شیئ سوخته رو جویا شد، وقتی جوابی دریافت نکرد گفت بذار بیام ببینم، گفتم ضرورتی نداره. مثل بچه های سه ساله اصرار کرد. مقاومت کردم. با کمال وقاحت وارد خونه شد. تقریباَ منو هل داد، منم درب آپارتمان رو چهارتاق باز کردم و با اشاره به بیرون گفتم : خواهش می کنم، از شما بعید بود و زن فضول به زور گورش رو گم کرد، البته موقع رفتن نیش خودش رو زد و گفت: حتماً عمداً چیزی رو سوزوندی! منم جوابشو ندادم.
ته دلم احساس شرمندگی می کردم. حادثه ی احمقانه ای خلق شده بود. اگه می خواین عمق فاجعه رو درک کنید باید به عرضتون برسونم عصرش که خواهرم اومد گفت : «تمام راهروها، پارکینگ و آسانسور ساختمونتون به شدت بوی کاغذ سوخته میده. اتفاقی افتاده؟» گفتم: خونه ما چه طور؟ گفت:«خیلی کم. بیرون شدت بو وحشتناکه!» البته طبیعی بود چون هوا سرد بود پنجره های راهرو ها رو باز نکرده بودن. خواهرم کمی خیره خیره نگاهم کرد و گفت: «نکنه بازم افسارت رو دادی دست میمون درونت! چه دسته گلی به آب داده؟» به حموم اشاره کردم، رفت و لکه های زرد آتیش رو روی سرامیک های سفید دید، میمون درونم تبرئه شد، چون ظاهراً موجودات ابله و خطرناک تری در جوار جناب میمون سکنی دارن.