این مردم نازنین
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

خوبه. بیشتر از خوب، التیام بخشه که این ظهر سرد پاییزی توی یه کافه نیمه تاریک نشستم. سرمای ملس، نور آفتاب تنبل نیمروز سرد پاییز، دود سیگار و موسیقیٍِ خوب آدمو از بیشتر چیزای بد دنیا جدا میکنه. شاید مسخره باشه اما مطلوب من همینه که بتونم بعضی روزا پاشم بیام همچین کافه ای بشینم، کتابی که دوست دارم بخونم، یه چیزی بنویسم، کسی هم مزاحمم نشه، مثلاً رئیسم. یه چیزایی سفارش دادم اما اشتها یاری نمی کنه. خوب بود اگه ناهار با یه دوست می خوردم یا با یه غریبه. همینجوری راجع به چیزای بی ربط حرف می زدیم و لوبیا و نون و لیمو می خوردیم. شایدم خوب نبود.
من بازم سفر بودم. جنوب بودم . خونه ی مادر بزرگ. مادربزرگ تمام شد و من به مراسم مازوخیستی ختم مادربزرگ رفته بودم. نمی تونستم برم. واقعاً نمی تونستم. چون اساساً آدم حل مسئله نیستم. در روابط انسانی هرجا کم میارم فرار می کنم. اگه دست خودم بود به این مراسم نمی رفتم و تا آخر عمر فکر می کردم مادربزرگ سرجاشه اما من نمی بینمش. اما رفتم . انگار روی دلم یه خط زخم افتاده باشه که وقتی گریه ام می گیره اشکام  روی اون زخم می غلتن و شوری اشکا اون زخم رو بیشتر می سوزونه. یه همچین حسی داره تموم شدن مادربزرگ.این جور حادثه ها دلگیره. مزه اش تلخه . اما خوب، جریان طبیعیه حیاته.  دلم واسه مامانم می سوزه. خدائیش سخته که نه پدر داره، نه مادر، نه شوهر، نه پسر و رود خروشان حیات هم در جریانه و به هیچ جاشم برنمی خوره که بعضی جاهای قصه زندگی واسه شونه های یه زن زیادی سنگینه. جریان طبیعیه حیاته دیگه، یکی میاد یکی می ره، هیچ کس هم نقطه ثقل عالم نیست.
حالا همه وابستگی ها و دلبستگیا یه طرف این مغز لعنتی من عین ساعت کار میکنه. تمام مسیر از خونه تا فرودگاه، توی هواپیما و از فرودگاه مقصد تا خونه مادربزرگ انگار درحال نوشتن باشم، جمله ها و خاطره ها از مغزم عبور می کردن، البته وقتای دیگه هم همینطور هستم. اما وقتی فکرای بد میان من با صدای بلند بهشون میگم برو گم  شو ولی توی این چند روز نمی شد بگم برو گم شو چون حریم شخصی آدم حتی پونزده سانت هم نبود. اینکه اون زخم توی این چهار پنج روز یه سره می سوخت جای خود، غم اینکه بلانسبت شما، ما چه جماعت اسکلی هستیم واویلایی در وجودم به پا کرده بود . ما یعنی خانواده فخیمه مادری. مراسم ختم که چه عرض کنم، کارناوال خودآزاری دسته جمعی بود و بدتر از اون فوران بی پایان خرافه ها. تازه فکر نکنید خانواده مادری من، چه زن و چه مرد آدمای کنج پستو نشینی هستن. مثلاً دایی بزرگه پزشکه و توی دانشگاه علوم پزشکی سمت داره بعد میگه شمع روشن نکنید، شمع مال آدم اجاق کوره، اون یکی مدیره آموزش و پرورشه میگه جارو نزنید هااااان! تا چهلم ممنوعه، بعد قیافه متفکری به خودش می گیره و میگه البته جارو برقی ایرادی نداره. این یعنی خرافات تبصره دار، یا اینکه تو خونه صاحب عزا نباید موی سر رو گیس باف کرد اما دم اسبی مشکلی نداره، مرد نباید از میان دو زن نشسته عبور کنه، بستگان  درجه یک متوفی تا چهل روز نباید خانه کس دیگری بخوابند، حتی خواب بعد از ظهر، هر عجوزه ای که برای مجلس گرم کنی و نوحه خوانی میاد موقع رفتن باید یک کله قند و یک بشکه گلاب به غنیمت ببره ،تا قبل از چهلم مرحوم صرف میوه توی خونه میت ممنوعه،توزیع هر گونه مایعات شیرین در مراسم خاکسپاری ممنوع و موکول به مراسم چهلمه!....وااااااااااااای، من نمی دونم چرا نمی تونم مثل آدمیزاد بشنیم ضجه موره امو بکنم، اینقدر هم فکر و خیال برم نداره ، اما دودی که خرافه پرستی جماعت تحصیل کرده از سر آدم بلند میکنه از سوز دل خیلی زجر آورتره. واقعاً کی باورش میشه یه زنیکه لچک به سر بی سواد ساعتی خدادتومن می گیره که مزخرف ترین توصیه ها رو برای جماعت دکتر، مهندس و استاد دانشگاه و فرهنگی ما داشته باشه. هر دم و دقیقه یه عجوز قورباغه مانند می اوردن برای جماعت نسوان سخنرانی کنه، بابا وضع ما خیلی خرابه به قرعان. البته توی همین کارای عجیب غریبشون یه سادگی هست که دل آدمو می سوزونه و با همین سادگی گند زده میشه به صدر تا ذیل این مملکت. گاهی طنزهای عجیبی رخ میده. مثلاًخاله بزرگه می گفت مادربزرگ بعد از فوت ننه که مادر مادربزرگ باشه پشتش شکسته و خوف مرگ توی دلش نشسته و دیگه کمرش راست نشده. بقیه هم تصدیق می کردن. ولی من هرچی فکر کردم دیدم مادر مادربزرگ سال 1374فوت شده و توی این 17 سال مادربزرگ سه تا پسر داماد کرد، یه دختر عروس کرد، دوتا داماداش فوت شدن، سالی سه دفعه تهران اومد، حداقل ده دفعه مشهد رفت، مکه رفت، کربلا رفت ... خلاصه تا آخرین روز هم رو پای خودش وایساده بود ولی اینا میگفتن نه مادر از سال 74 دیگه زمین گیر شده . راستی تا همین پنج سال پیش مادربزرگ زمستون و تابستون با ما کوه میومد. اینه که شایدم من نمی فهمم. اینا که ابراز احساساته و یه کم طنز بی ضرر داره . اما اون خرافه ها پدر در میاره. بدبختی اینه که فقط تو ولایت مادری ما این خرافه ها در جریان نیست. همین یه ماه پیش دوست خودم، خانوم مهندس، همسرش آقای مهندس، هر دو خوشگیل و موشگیل و امروزی، سفره حضرت ابلفضل! انداختن، ما هم گردنمون از مو باریک تر، با دامن کوتاه و کفش پاشنه دار رفتیم خونه اش که کادوی عقد و عروسی و خونه اش رو بدیم و قال داستان رو بکنیم، اونجا همه از ما خوش تیپ تر بودن، یه جورایی مذهب پارتیه این مراسما، یه خانوم جلسه ای اورده بودن، همه مزخرفاتش یه طرف، ته داستان اعلام کرد: «خانوما، یه کارت می دم خدمتتون یه کسی هست که نماز و  روزه درگذشتگان رو ادا میکنه، یکسال نماز 850هزار تومن. در ضمن خوبیش اینه که این نمازها در یک روز ادا میشه، البته من میتونم براتون تخفیف بگیرم و تا هفتصد تومن قیمت رو پایین بیارم .... » و کور شوم اگر دروغ بگویم، می خوام بالا بیارم... می خوام برای این همه بدبختی بالا بیارم. می دونم حساسیت بی ثمرو بی خودیه . اما حتی از نوشتن این داستانها معده درد می گیرم. امروز جزء مرخصیم بود و بلیط برگشتم از جنوب برای امشب، اما دو روز گذشته از مرز دیوانگی عبور کرده بودم، تحمل اون محیط رو نداشتم. حاضر بودم یه میلیون بدم زودتر از اونجا دور بشم و خدا رو شکر که دیشب یه بلیط هواپیما گیرم اومد. مطمئنم وضع شما هم بهتر از ما نیست و بلاخره ظلم علی السویه عدله، پس نه خجالت داره نه غصه.
راستی من از خونه مادربزرگ یه قندون دزدیدم برای یادگاری. برای خودآزاری. نمی دونید وقتی نیگاش می کنم دلم چه جوری ریش می شه و نمی دونید  چه حال پلیسی داره وقتی یه قندون چینی گل قرمز رو از زیر چشمان تیز بین 127 نفر ورثه حواس جمع به سرقت می بری. قبلش روی دوتا نعلبکی زوم کرده بودم و یه روابط نوستالوژیکی با دوتا نعلبکی به هم زده بودم. گفتم میارم تهران میدم شهرکتاب قابشون کنه. چون مقر اصلی من در این مراسم، مطبخ بود روزی دسته کم ده بار این نعلبکی ها رو می شستم، هربار باهاشون تجدید میثاق می کردم و قربون دستای مادربزرگ می رفتم که چنین نعلبکی های نوستالوژیکی خریداری کرده. بعد از سه روز، یکی از خاله ها گفت قربون دستت اون نعلبکی سبزا رو بذار تو سبد مال مراسم روضه خاله نسرینه و اینجا امانتند! فهمیدم اون راز و نیازها با دستان پرچین و چروک مادربزرگه اسکل بازیی بیش نبوده و خدا رو شکر که خاله نسرینم نعلبکی های مفقودی رو روی دیوار خونه ما ندید. بنابراین پروژه سرقت قندون چینی گل قرمز جایگزین کش رفتن نعلبکی های مذکور شد. بلاخره یه بخشی از اُسکُلیت می تونه ژنتیکی باشه. من که از بقیه فامیل تافته جدابافته نیستم.