قوبی سخن نگفت ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

 وقتی بچه بودیم پدر و مادرم تلاش خستگی ناپذیری می کردند که ما دخترا رو مودب بار بیارن. مثلاً پدرم اجبارمون می کرد که همدیگه رو با پیشوند خانوم صدا بزنیم . مثلاً نیکی خانوم . و البته مخفف کردن و شکستن نام همدیگه یکی از موارد ممنوع بود. همچنین بود فحش دادن، مو کندن، جیغ کشیدن، بلند حرف زدن، پنجول انداختن و خلاصه کلیه حرکاتی که در تعاملات معمول بچه ها امکان بروزش بسیار گریزناپذیر بود. بنابراین نیکادل 5ساله لاغر مردنی سیاه سوخته با عینک کائوچویی گرد و موهای لخت رو تصور کنید که خواهر بعد از خودش رو مثلاً لاله خانوم خطاب میکنه. اما ضمن اینکه به هیچ وجه جرات تعدی از مقررات وضع شده توسط پدرمون رو نداشتیم به محض خروج پدر و مادرمون از منزل به طرفه العینی علاوه بر اینکه دستمون یک سره توی گیس همدیگه بود پیوسته هم رو با اسامی مخفف و دلقکانه صدا می کردیم. اسم خواهر کوچیکه با ر شروع می شد. الان هرچه فکر می کنم یادم نمیاد چی شد که مخفف اسمش شد روبی. و البته به محض اینکه من و خواهر شماره 2 با زبان فرانسه آشنا شدیم دختر شماره سه از روبی به قوبی تغییر نام یافت. هنوزم که هنوزه اغلب از شماره 3 به عنوان قوبی یاد می کنیم. مثلاً می پرسیم قوبی کجاست؟ در واقع هرچند ادب و تربیت اونجوری که آرزوی والدینمون بود در ما نهادینه نشد اما اسامی قوبی و لولی و اسم من هم که محفوظ بماند در ذهن ما ماندگار شد. به هر تقدیرما بچه های خیلی بی ادبی نبودیم یا در واقع زمینه لازم برای بی ادب شدن ما مهیا نبود اما به هیچ وجه از پست فطرتی های ژانر خودمون بی بهره نبودیم . استعدادهای رذلانه ما معمولاً صرف تسویه حساب با قوبی می شد. قوبی به طرز حیرت آوری باهوش بود. آنچنان مغز خلاقی داشت که تمام روز بی وقفه در حال داستان پردازی بود و همین امر، هم اتاق بودن با قوبی رو به عذاب الیم تبدیل می کرد چون تا نیمه شب در حال داستان سرایی بود. داستان سرایی های قوبی به حدی خارج از تصور بود که تا 5سالگی دوبار نزد روانشناسان نامی مشرف شد و هربار سلامت روان قوبی، مهر تایید بزرگتری می خورد. قوبی خیلی زود، در آزمون تیزهوشان قبول شد. ما هم با پست فطرتی به قوبی قبولاندیم که بدبخت شدی. تو در سمپاد قبول شدی نه تیزهوشان . یادمه قوبی طفل معصوم پرسید سمپاد چیه؟ و ما با پست فطرتی مضاعف اعلام کردیم که سمپاد مخفف سازمان ملی پرورش احشام دولتی هستش. آی یک دل سیر خندیدیم . اما قوبی مراتب این عمل شنیع ما رو با پیاز داغی مضاعف به اطلاع مراجع ذیصلاح خانه رسوند. من و لولی تنبیه این بی ادبی رو با گوارایی به جان خریدیم چون زهر خودمون رو به قوبی ریخته بودیم. هنوز که هنوزه از این تقارن معنایی سرمست حس موذی گری میشیم. سمپاد=سازمان ملی پرورش احشام دولتی. یک بار هم بسیار رذلانه به قوبی قبولوندیم که دولت اعلام کرده دختران زیر 10 سال باید به افغانستان برند و قراره از خانواده جدا بشه. قوبی بیچاره سه ساعت گریه کرد اما اگر بدونید که قوبی چه بچه لج درآری بود به ما حق خواهید داد که هیچ دلمان به حال قوبی نسوخت. این روزها به بچه هایی امثال قوبی میگن بیش فعال. اما در دوره کودکی ما بیش فعالی مفهومی نداشت. قوبی یک نابغه اعصاب خرد کن بود. قوبی بزرگ شد. در جشنواره های علمی مثل آب خوردن مقام کسب می کرد. کارهای محیرالعقول انجام می داد . مثلاً یک تابستان تمام از اتاقش بیرون نیامد و موفق شد اولین دایره المعارف گیاهان دارویی کشور رو که براساس نام گیاه سورت شده بود بر اساس نام بیماری و گیاه مربوطه منظم کنه. قوبی بزرگتر و متعادل تر شد. کتاب کتاب شاملو و غزل غزل حافظ و سعدی از بر کردو زبان انگلیسی قوبی عالی شد. قوبی به بهترین دانشگاه ها رفت بدون اینکه ذره ای برای کنکور خودش رو به زحمت بندازه. اما یک خصلت قوبی تا به امروز حفظ شد. پر حرفی ویران کننده. صحبت ها و خاطرات قوبی پایان ناپذیرن. به همین دلیل وقتی قوبی بی هیچ تلاش و زحمتی در رشته گفتار درمانی قبول شد همسی گفت : عالیه پسر! این قوبی قادره لال مادرزاد رو شاعر کنه! و به واقع همین طور بود. در همون دوران دانشجویی در چندین کلینیک و بیمارستان صاحب نام مشغول به کار شد و حالا که تنها یک سال از فارغ التحصیلی قوبی می گذره سابقه کار خوب و مهارت حیرت آوری داره و البته با انبوه بیماران کم شنوا و ناشنوا و ناتوان از تکلم خود عاشقانه در ارتباطه و گمانم هیچ چیز بهتر از ناشنوایی برای همجواری طولانی مدت با قوبی به آدم کمک نمیکنه. اما همچنان خاطرات و داستانهای پایان ناپذیر قوبی سرطان مغز و اعصاب می آره. مغز قوبی مثل موتورهای جستجو عمل میکنه مثلاً اگر غلط کنیم و جلوی قوبی بگیم «حسن» تمام خاطراتی رو که درباره حسن ها، محسن ها، حسن ها به ضم ح و ... داره بی وقفه و متصلاً برای ما مخاطبین نگون بخت  ردیف میکنه و معمولاً از نیمه های این خاطرات ذکر غلط کردم در ذهن ما مکرر میشه. گاهی که شب خونه ما می مونه و ساعت 6صبح باهم بیدار می شیم تا هردو باعجله به طرف محل کارمون بریم باورم نمی شه که 6 صبح بعد از صبح به خیر سریعاً شروع به نقل یک خاطره کذایی می کنه. خوب قوبی رو هم باید همینطوری که هست دوست داشت. قوبی بی اندازه باهوش، بی اندازه عاطفی و مسئولیت پذیر، با قدرت تحلیل فوق العاده و پشتکار حیرت آوره و البته ظریف و رعناست. روحیه بی اندازه شکننده ای داره و تا به حال جز در یکی دو حادثه خیلی طوفانی هیچ کدوم از ما جرات نکردیم پرحرفی کشنده اش رو به روش بیاریم.هرچند همون دوبار هم هیچ دردی رو دوا نکرد و آب از آب تکون نخورد و قوبی همچنان به طرز کشنده ای پرحرفه.

اما این هفته اتفاق جالبی افتاد . بعد از حدود 20 سال دختر عموی ناتنی ما به دلایلی به وطن و خانه مامان اومده و چند روزی نزد قوبی و لولی و مامان خواهد بود. در کمال تعجب دختر عموی نازنین به لحاظ ژن سخنوری و اطاله کلام نسخه تشدید شده قوبی هستش به نحوی که برای اولین بار قوبی درحالی که مثل لولی کلافه و پریشان بوده به این خصلت کشنده خودش اشاره کرده و با کلافگی به لولی گفته : این از ما هم بیشتر حرف میزنه! و البته واضحه که عبارت ما به کسی جز خود قوبی اشاره نداره. این جمله به قدری ذی قیمت بود که لولی به منظور توصیف دخترعموی دیریافته برای من، به ذکر همین یک جمله قناعت کرد و گفت این دخترعمو کار رو به جایی رسونده که قوبی از بعد از ظهر که به خونه اومده به جز این جمله کلامی حرف نزده. واقعاً باورمون نمی شد کسی پیدا بشه که قوبی رو وادار به این اعتراف تاریخی بکنه. لذا بسیار مشتاقم برای یک ساعتی (و نه بیشتر)از این پدیده قرن حاضر که از قوبی هم پرحرف تره بازدیدی داشته باشم. باشد که قدر قوبی نازنینمون رو بیشتر بدونیم.
پی نوشت:خودم هم از اینکه این خاطرات عین واقعیت هستند در حیرتم .اما واحیرتا که با اطمینان می تونم بگم کور شوم اگر دروغ بگویم.