شب
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

بیش از دو ساعتی از نیمه شب گذشته اما یه حس شرورانه ای مانع خوابیدن من میشه. این باور که مطمئنم بمیرم یا بمونم، فردا کله سحر باید راه بیفتم برم سرکار، باعث میشه از شب بیداری ، شعف قانون شکنی و مبارزه توی دلم قل بزنه. خداوکیلی چرا قل نزنه؟ د اگر که بیهده زیباست شب! برای که زیباست شب؟ برای چه زیباست شب الهی من قربون این شعرای شاملوی عزیزم برم. واسه جماعت در حال خر و پف؟ د نه دیگه! واسه همین من و شماست. ده سال آزگاره عین خروس سر صبح با سربازا و رفتگرا و حلیم فروشا و کلپچیا میرم سرکار. به همین دلیل هم کسر قابل توجهی از این ده سال رو عین مرغ کرچ از سر شب لالا کردم. اما بسه دیگه! حال و هوای شب خیلی با روز فرق داره. پشت دیوار شب یه راهی داره که آدم از تمام دغدغه ها و نگرانی های روز تهی میشه. حتی وبگردی و کامنت گذاشتن شبونه حالش بیشتره. البته این موضوع که فردا صبح ساعت کاری یک ساعت دیرتر شروع میشه در چموش تر شدن و خواب گریزی بی تاثیر نیست. امااااا، جونم براتون اعتراف کنه که این شب بیداریهای مکرر و متوالی باعث شده اخلاق گل و بلبل و شهد و عسل احتمالی بنده محدود به همین فضای مجازی باشه. تصور کنید بعد از این شب بیداریها  اول صبح با چه اخلاق زهرماری سر کار حاضر میشم. به رئیس که جز چشم و گردنم از مو باریکتر نمیشه گفت در نتیجه جور بدقلقیای من میفته گردن دور و بریا. البته از بس نچسبن لامصبا. یه جورایی اصلنم برام مهم نیست اخلاقم سر کار گند شده . از بس که این آقایون همکاربی صداقت و کم کار و پر حرفن.
دروغگو، فضول و ابله. این سه تا خصلت در کنار هم غوغا می کنند. کسی که این سه تا خصلت رو داشته باشه بی رو دروایسی میشه گفت آنچه خوبان همه دارند، اون یک جا داره. کلاً هم یه اخلاق گندی دارم که آدمای احمق حوصله ام رو سر می برن و وقتی هم حوصله ام سر بره هیچ انگیزه انسانی برای به دست اوردن دل احمق ها تو وجودم باقی نمی مونه. منظورم اینه که محل کارم فضای گندی داره اما چون عوامل گندیدگی از حوصله من خارجند هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع نمی کنم. یارو اومده به رئیسمون شکایت منو بکنه،  اونم جلو روی خودم، میگه : آقای رئیس من مدتهاست از دست این خانوم ناراحتم یک بار نیومده بپرسه آقا! شما چتونه؟ از دست من ناراحتین؟ دلیل ناراحتی شما منم؟ چی شده؟
حالا خدا رو شکر رئیسه آدم معقولیه بهش گفت آقا شما میگی من  ناراحتم، این خانوم نپرسیده چرا ناراحتین؛ خوب اگه این خانوم می پرسید و شما میگفتی خصوصیه، من از دست شما ناراحت نیستم چی! اگه موضوعی بود که به کسی ربط نداشت چی؟ کسی که ناراحته خودش باید بیاد مسئله اش رو طرح کنه .بقیه از کجا باید بفهمن عامل ناراحتی شما چیه؟
خدا وکیلی هم اصلن نمی دونم چشه؟
فک کنید! یا رو عین دختر بچه ها هر روز با یه کرشمه میاد سر کار، انتظار داره هر روز هفت صبح من با لبخندی ملیح و مشفقانه بشینم بغل دستش بگم ای جان جانان! رفتار این حقیر غبار اندوه بر خاطر گرانقدر شما نشانده یا ترافیک تهران! (اووووووووووغ)برو بابا خدا امواتت رو بیامرزه. اصلن به قول آن خواننده شهیر :برو کنار بذا باد بیاد آه! دلم موزیک شاد می خواد ... والا به خدا. خوب معلومه این آدم از بی تفاوتی من تا سرحد برشتگی میره و بر میگرده. واقعاً حوصله مدارا با این جماعت رو توی وجود خودم نمی بینم. می دونین چرا؟ چون شبها به جای خواب به موقع تا نیمه شب به وبگردی و کتاب و رمان و نوشتن میگذره و صبح دیگه حال توجه به چهل سالگان مغموم در جان ناقابل من نمی ماند. بابا اینا کین به قرعان!!! چهل سالته لامصب، یه ذره عاقل شو!

پی نوشت : اما خدائیش همین شب بیداریها و چموشی ها و گستاخی های مرز سی سالگی رو عشقه. سی سالم بشه کتاب زن سی ساله رو می خونم ببینم چی گفته این انوره دوبالزاک. نویسنده اش همین بود دیگه؟نه؟