سفر به بلغارستان 2
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

حس نوشتن سفرنامه نمیاد، گفتم یه موزیک لایت بذارم بلکه حس و تمرکز نوشتن بیاد اما توی فلدر میوزیک، نمیشه بی خیال از کنار آهنگای شاهین گذشت، این بابا هم که بدتر دل آدم رو ریش میکنه، به قول خودش سارینااااااااااااا قصه ام همیشه گریه داره .... اما خوب به هر تقدیر جونم براتون بگه از سرزمین بلغورستان:

پرواز تهران وارنا سه ساعت و نیم طول میکشه. براتون گفتم که سرزمین بلغورستان از فراز هواپیما زیبا و چشم نوازه. با مزارع گسترده و جنگلهای انبوه بر کرانه دریای سیاه. رود دانوب با وسعت و زیبایی از این سرزمین میگذره. وارد فرودگاه میشیم و اول فکر کردم که مث این عربای خودبزرگ بین ما رو به ترمینال دزدا و تروریستا و ... بردن. اما بعد متوجه شدم فرودگاه وارنا اساساً یک سالن بیشتر نداره و یکی از کوچیک ترین فرودگاههاییه که تا حالا دیدم. در این حد که فری شاپ پروازهای ورودی یه فضای حدوداً 20متری بود. به هرحال بار مسافرا با بلیطشون چک نمیشد و این سرآغاز ناپدید شدن چمدون یکی از مسافرا و یک معطلی یک ساعته بود. ظاهراً چمدون این مسافر روز بعد پیدا میشه. بلغاری های عزیز با تحت فشار قراردادن خلاقیت و قریحه ادبی نابشون این جمله وزین رو توی سالن ورودی فرودگاه نوشته بودن:Traveling is a right for all خوب اینم دو کلوم از مادر عروس. یادمه توی فرودگاه بارسلون نوشته بود : خوش آمدید به شهری که مد یک هنر است!خداییش این دوتا جمله رو مقایسه کنید. به هرحال ما با یه اتوبوس کولردار بزرگ به همراه 40 – 50 تا مسافر دیگه راهی هتل شدیم. وارنا یه شهر خیلی کوچیک با حدود 350هزارنفر جمعیته. بسیار بسیار شیبه به لاهیجانه با این تفاوت که در برخی موارد لاهیجان شهر به مراتب مدرن تری محسوب میشه. آثار کمونیسم از چهره شهر زدوده نشده و بلوک های مسکونی بد قواره و بسیار کثیف در خیلی از جاها به چشم می خورد. شهرداری کوچک ترین زحمتی برای زیبا سازی شهر نکشیده بود و جنبش بطری آب معدنی به شدت زنده و فعال بود. تو باغچه های وسط خیابون؛ توی جنگل، توی پیاده رو ... قوطی آب و نوشابه و زباله دیده میشد.  در دو سال اخیر سه تا مرکز خرید 4-5 طبقه توی این شهر ساخته شده که یکیش هنوز خالی بود و مال وارنا و وارنا تاور و گراند مال نام داشتند. به هرحال سرتون رو درد نیارم از مترو و تراموا و ... هیچ خبری نبود. وارنا شهری کوچیک و آروم و بی ترافیک و معمولی بود. نه معماری چشمگیری داشت و نه هیچ خصیصه منحصر به فرد دیگه ای. از برج و مرج و این قصه ها هم خبری نبود. صنایع نساجی این کشور افتضاح بود و لباس هاشون در حد بازار سید اسماعیل تهران . اروپا کیلو چنده واقعاً. بنابراین موضوع خرید در سفر به وارنا به کل کنسله. دوتا ناحیه توریست پذیر داره که هتل ها در اونجا ساخته شدن. یکی ناحیه گلدن سندز در 20 کیلومتری و یکی هم سانی بیچ در 50 کیلومتری وارنا. هتل ما در گلدن سندز بود.  این ناحیه در 1950 با 5 هتل ساخته شده که الان تعداد هتل ها به 100تا میرسه و هتل های جورواجور و مدرن و بلند و کوتاه فراونی دیده میشه که به اتفاق روی یه تپه بنا شدن و همگی مشرف به دریا هستند. شاید براتون جالب باشه که این شهر کوچیک و بی قواره که در گذشته استالین نام داشته ،در سه ماه تابستون به اندازه یک سال فروش نفت ایران از محل جذب توریست درآمد کسب میکنه! توی ایران از گلدن سندز به اسم سرزمین ماسه های طلایی نام می برن. البته sandبه معنی شن هستش و معادل ماسه میشه silt.  شن های کنار ساحل که سفید سفید بودن. اما ماجرای این شن های طلایی چیه.ماجرا از این قراره که یه زمانی در یک عملیات حفاری در نزدیک این ساحل طلا پیدا میشه و اسم این منطقه به گلدن سندز شهرت پیدا میکنه. آب و هوا فوق العاده عالی بود. در هتل ما فقط یه خانواده ایرانی بودن و اغلب میهمانها آلمانی، روسی، مجارستانی و رومانیایی بودن. هتل 9 طبقه بود و به طرز حیرت آوری آسانسور از طبقه چهارم شروع میشد. بنابراین ما روزی چند بار 4طبقه با پای پیاده گز می کردیم تا به آسانسور برسیم. از این موضوع که بگذریم هتل خوبی بود. همه چی عالی. اساساً در اروپا هتل سه ستاره تمام نیازهای آدم رو برآورده میکنه.صبحانه ها به غایت مفصل و دلچسب بود و میوه ها، مرکبات، لبنیات و سوسیس ها و صنایع گوشتی این کشور مثال زدنی و مرغوب. البته حروف الفبا شون یه چیزی بین حروف ترکی و روسیه و بحمدالله در هیچ نقطه ای از این کشور هیچ عبارت انگلیسی وجود نداشت. حتی روی محصولاتی که برای فروش به توریست ها تولید شده بود و این مشکلاتی ایجاد میکرد. زبان انگلیسی اغلب بلغارها در حد هاگه و واکنششون موقع شنیدن عبارات انگلیسی شبیه واکنش یک ایرانیه که یه روز صبح توی یکی از ادارات دولتی یه خانوم رو با بیکینی ببینه. یعنی در این حد! به هرحال بلغورستان بهشت مشروب خورهای عالمه. شنیدیم که هزینه  تولید یک شیشه شراب  در بلغارستان از هزینه ساخت شیشه خالی شراب در فرانسه کمتره و به همین دلیل یکی از شروط اتحادیه اروپا برای پذیرش عضویت بلغارستان در اتحاد پولی و شنگن و ... توقف توسعه تاکستان هاست. این گلدن سندز پر از هتل و انواع بار و دیسکو و ... بود. تاکید میکنم هر نوعی! که تصورش رو بکنید. اولین بار بود که خارج از ایران به کرات آدم مست میدیدم . آدم مستی که شیشه و.ی.س.کی به دست توی خیابون راه میرفت. البته این جماعت مست عموماً 16 تا 24 سال بیشتر نداشتند و اغلب آلمانی بودند. بارها هیچ محدودیتی برای سرو مشروب برای سنین پایین نداشتن و بچه و مچه و فنتر و منتر هی مشروب می خوردن. اغلب  بارها اپن بود و با دیوار یا هیچ نوع حائل دیگه ای از خیابون جدا نبود بنابراین محیط داخلشون به راحتی قابل مشاهده بود. خلاصه اینکه دوستان، شبها ساحل بوی الکل می داد و هرج و مرج و هردمبیلی این محیط خیلی قابل تحمل نبود. دراین وادی مقدس بود که یک بلغاری عسل فروش از ما پرسید شما اسرائیلی هستید! ما هم گفتیم ای لعنت به تو ! مرگ بر اسرائیل . ما ایرانی هستیم. جواب داد آهان محمدرضا پهلوی!!! حالا ما شبیه کسی بودیم که توی ادارات ایران یه خانوم با بیکینی دیده باشه! گفتیم تو پهلوی رو از کجا می شناسی؟ گفت که مرحوم قبل از سقوط به وارنا اومده بوده و به همراه شهبانو فرح یه کتابخونه ای  واسه این جماعت ساخته! جمله حیرت آور دیگه ای هم به زبان اورد. گفت ایرانی ها (پرسیاها) خیلی خوبند. بلژیکی ها، فرانسوی ها و آلمانی ها افتضاحند! گفتیم چرا؟!!! گفت آخه این اروپایی ها نان استاپ درینک می کنند!
من هیچی نمی گم . خودتون در مورد ای کیو بلغاری جماعت قضاوت کنید تا بعدن من حوصله کنم و کمی دیگه از این ولایت بنویسم و براتون بگم که من خود به چشم خویشتن دیدم که ایرانی جماعت یک سر سوزن از مخ معیوبش کار نمیکشه و عرق و شراب و ودکا و  شربت غیر الکلی رو یه روند و پشت هم میریزه تو معده اش عین کسی که شربت بید مشک و رانی و کوکا و اب طالبی و هویج بستنی و چایی و قهوه رو پشت هم سر بکشه .