به سوی وارنا (بلغارستان 1 )
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، سفرنامه

از قبل سفر شروع کنم.  بعد از 11سال آشنایی با همسر عزیزم برای اولین بار و برحسب تصادف راهی یک سفر دونفره هستیم. اولین سفر بعد از ازدواجمون که علی القاعده ماه عسل نام داره 12نفر همسفر ریز و درشت داشتیم و البته این قاعده در تمام مسافرتهای کوتاه و بلند و دور و نزدیک بعدی استمرار داشت. مقصد سفر بلغارستانه که ویزای توریستی انفرادی صادر نمیکنه و حتماً باید از طریق تور اقدام کرد. این مسئله یکی از نشانه های پدرسوختگی کشور میزبانه که حاکی از زد و بندهای سفارت مربوطه و تورهای انحصارگر این خاک اهوراییه. روز 5شنبه ساعت 11 از آژانس مسافرتی تماس گرفتن که به تاخت تشریف بیارید، سفارت فخیمه بلغارستان بله رو گفته و ویزا و بلیط شما آماده تحویله. راس 12 یک جفت پاسپورت حاوی ویزا و دوتا بلیط تحویل همسی شد تا فرداش که جمعه باشه ساعت 3 ظهر راهی بلغورستان بشیم. نتیجتاً حتی فرصتی برای تهیه ارز فراهم نبود.
روزای 5شنبه ساعت کار ما راس 2 به پایان میرسه، اما نیکایی که می خواد 10 روز سر کار نیاد مجبوره با همت مضاعف در محل کار خردو  بزنه و زمانی محل کارش رو ترک کنه که بچه های شیفت شب سر و کله اشون پیدا شده. علیرغم ضرورت آب و جارو کردن سر و صورت درحالی که توانی برای مراجعه به مشاطه خانه در تن نداشتم، لش نیمه جونم رو به خونه رسوندم و در کمال ناباوری با همسری رو به رو شدم که بزرگترین دغدغه اش حسن استفاده از تعطیلی آخر هفته است. یعنی حتی اگه نیکی رو به موت باشه و فردا ظهر قرار باشه بریم یه مملکت دیگه و هیچ کاری هم برای این سفر نکرده باشیم، بازم این همسی شوخ و شنگ ما نه که نخواد، بلکه نمی تونه از خیر مهمونی 5شنبه شب بگذره. مخالفت های نیکادل نیمه جان کوچکترین اثری نذاشت و مهمونای مست و ملنگ دونه دونه سر و کله اشون پیدا شد. تو حالت نیمه خواب غذای مختصری تدارک دیدم و هی رو کاناپه چرت زدم. این صحنه رقت بار به قدری میهمانان نازک دل ما رو تحت تاثیر قرار داد که نزدیک یک نیمه شب در حالی بلاخره تشریفشون رو بردن که من از این همه موقعیت شناسی عزیزان مذکور در مرز جنون دست و پا میزدم. در کمال ناباوری یک فقره از مهمونا به هیچ وجه پای رفتن نداشت. پیش ما موند و ... موقع رفتن به سمت اتاق خواب به همسی و مهمان تذکر دادم صدای تلویزیون رو کم کنید. این کلام اونقدر مفهوم بود که ساعت 4 صبح دو دستی کوبیدم روی تخت و چراغ رو روشن کردم. همسی که نمی دونم کی توی اتاق خزیده بود از جا پرید که چی شده؟ غریدم مگه صدای این لعنتی رو نمی شنوی؟ سااااااااااااعت رو نگاه کن! همسی شیردل به محل اقامت مهمان مراجعه کرد و دید که ای دل غافل، عزیز در خواب نازه. بلاخره عر و عور تلویزیون خفه شد. چشام گرم نشده بود که خورشید خانوم زل زل تو صورت نیکا نیشخند میزد. باری عاقبت یکی از گندترین شبها به پایان رسیده بود. صبح جمعه با عصبی ترین حالت ممکن بیدار شدم بلکه به حول و قوه الهی آستینی برای این سفر بالا بزنم. همسی ساعت 10 بیدار شد. دقت بفرمایید تا ساعت 10 صبح هنوز هیچ خبری از بستن چمدان وتدارک سفر و ... درکارنبود. بیدار شدن همانا و آغاز مراسم منت کشی مذبوحانه همسر نادم همان. با صراحت اعلام کردم صرفاً به دلیل حضور خستگی ناپذیر میهمان همیشه درصحنه و با هدف کوفت نکردن سفر پیش رو خاطرات روز قبل رو فاکتور میگیرم اما به محض برگشت آنچنان حق مسلمش رو کف هر دو دستش می کوبم که تا سالها هی حال و روزش اتومات رفرش بشه .  نمی دونم توقع این برخورد منطقی رو داشت یا نه  اما در حالی که با دم مبارک گردو و بادوم می شکست بلاخره چمدان مربوطه رو از ارتفاعات خانه بیرون کشید و کل فرآیند لباس جمع کردن و حمام و نظافت خانه و یخچال و کوفت و زهرمار برای یه سفر 8 روزه به خارج از ایران از 2-3 ساعت تجاوز نکرد و ما ساعت یک بعد از ظهر راهی فرودگاه امام شدیم. به عمرم اینقدر خسته و فرسوده نشده بودم. به خودم دلداری میدادم که سفر نقطه ختم تمام خستگی ها خواهد بود.

در هواپیما هستیم و تعدد همسفران انقلابی و ارزشی و برادرانی با انگشترهای عقیق و فیروزه بواسحاقی انگشت حیرت رو متصلاً به دندانم نشانده. در راه درخت انجیر معابد رو می خونم. نوستالوژی کوفتی در صفحات کتاب بیداد میکنه و خاطرات فراموش شده رو مثل طوفان بر سر و صورتم می کوبه. صفحات مرگ اسفندیار خان رو می خونم و اشک امانم رو بریده. از مرز ایران عبور می کنیم و علی رغم گیرایی داستان نمیشه چشم از طبیعت زیر پا برگرفت. دریاچه های ترکیه و دریای سیاه از ارتفاع هواپیما تصویر به غایت حیرت آوری رو رقم می زنند. مهماندارهای پرواز بلغاری نه زیبا رو هستن و نه خوش تراش. یکی اصلاً زبان نمی دونه. یکی با لهجه جیغ گونه ای انگلیسی بلغور میکنه اما از جغرافیا بویی نبرده، اما مهمانداری هم هست که هم زبان میدونه، هم جغرافیا و هم خوش رو و خوش تراشه. جوانی کچل و خنده رو که تمام تلاشش رو می کنه فارسی حرف بزنه. در ترکیه دریاچه ای دیدیم که آبش به غایت قرمز بود و سواحلش خیره کننده. متاسفانه هیچ کس اسمش رونمی دونست و کچل زیبا هم در دسترس نبود.

خاک بلغارستان مثل ترکیه از بالا سبز سبزه و وسعت مزارع آفتاب گردان در بلغارستان چشم گیر. هرچه ارتفاع هواپیما کمتر میشه لبخند آفتاب گردان های سر به هوا فراختر و دیدنی تر. سواحل دریای سیاه و البته رودخانه بزرگ دانوب بسیار چشم نواز و خیره کننده است. پرواز سه ساعته تهران-وارنا به پایان میرسه و من خوشحالم. از سفرهای قبلی به اروپا خاطراتی فراموش نشدنی دارم و برام مظهر آرامش، زیبایی و تمدنه. با نزدیک شدن دقایق پایانی پرواز شوق تکرار خاطراتی دل نشین در دلم جونه میزنه. در پست بعد براتون خواهم گفت که سرزمین بلغورستان از نزدیک چه جور جایی بود.