از این زندگی
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد ، خوشی های منحصر به فرد

در خانه پدری من حرف زدن یک جورایی قدغن بود. فکر کنید اگر تمام روز راجع به هیچ آدم دیگری حرف نزنید چه حرفی برای گفتن باقی می ماند؟ اگر ما گاه ناپرهیزی می کردیم و صحبت شخص غایبی را در خانه به میان می کشیدیم، پدرم با اقتدار و جدیت گوشزد می کرد که : "حکایت شهناز مهناز رو توی این خونه نیارید". البته که ما اعتقادی به این گزاره نداشتیم اما جرات تخلف هم در ما نبود. بعدها مادرم همین سنت را ادامه داد.

یکی از آرزوهای سالهای اخیر من این بود که با خواهرانم (در خانه مادرم) از خواب بیدار شوم، مادر سرکار باشد و ما نرم نرمک صبحانه بخوریم و کنفرانس خبری مشترک داشته باشیم. واقعاً این آرزویم بود. این روزها به این آرزو رسیده ام. اما خوب، تا آنجا که من یادم می آید روح بهانه گیر من همیشه دلایلی برای بغض کردن و ناراضی بودن دارد.

اساساً این زندگی یک چیز چقر بدقلقی است که هرچقدر هم می جنگی و می کوشی که به سمت اوضاع مطلوب و شادمانه زیستن گام برداری، هی ناسازگاری می کند، هی خاک بر سر بازی در می آورد. آدم نازک نارنجی نیستم ولی نمی توانم شادی های خودجوش و خودمحور داشته باشم. باید برای کس دیگری نفس بکشم. باید احساس کنم یکی در دوقدمی من هست که می شود خودم را برایش هلاک کنم. تنهایی مرا می میراند و من نمی دانم این چه حکمتی است که آرزوهای کوچک و بزرگمان لابه لای غصه های موذی شکوفه می کنند.