فصل نو
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

سوالی می پرسد.
یک جواب الکی می دهم.
جدی می گیرد.
می گویم الکی گفتم و می پرسم چند سال دیگر باید با من زندگی کنی تا بفهمی کدام حرفم الکی است و کدام راستکی؟
می گوید فهمیدنش غیرممکن است چون هر روز یک ورژن جدیدی از دیوانه بازی هایت رو می کنی.

راست می گوید. از شما چه پنهان عاشق همین خل بازی ها هستم. به نظرم خیلی خوب است که آدم بتواند راحت دیوانه بازی در بیاورد.
پست قبل اسمش فصل عبور بود. نصف بیشترش را عملی کردم. با قدرت دیوانه وار تصمیم گیری سریع. یکسال مرخصی بدون حقوق گرفتم و آمده ام در یک شهر دوری زندگی می کنم. احتمالا خانه امان را فردا تحویل می گیریم. نشسته ام روی تخت  هتل  و تایپ می کنم.
خودم را مرور می کنم و احساس می کنم دوازده سال در قفس بودم. محل کارم را می گویم. نه در یک قفس انفرادی بلکه در قفس بزرگ یک باغ وحش که حیواناتش اصلا طبقه بندی نشده اند. یا شاید چیزی شبیه بند عمومی زندان مثلاً اوین. چقدر هر روز استرس داشتم. هر روز خسته بودم. هر روز حرص و جوش می خوردم. واقعاً راحت شدم.
همه به اتفاق می گفتند جای خوبی کارمی کنی. موقعیت شغلی و پیشرفت شغلی و کوفت شغلی خوبی هم داشتم اما حالا اینجا چشمم به سازمانهای مشابه  که می افتد تنم می لرزد. همسی می گوید رزومه خوبی داری برو در یکی از این موسسات مشابه مشغول شو. اما راستش اصلا دلم نمی خواهد. می خواهم برای همیشه با این سازمان مزخرف خداحافظی کنم.

دلم می خواهد هوای تازه استنشاق کنم و یک کسب و کار دیگری داشته باشم. یا اصلا هیچ کسب و کاری نداشته باشم.

به هرحال فکر می کنم تصمیم خوبی گرفتم که خودم را از آن جهنم متوسط (محل کارم) و آن یکی جهنم بزرگ (تهران را می گویم) خلاص کردم. این آزادی را مدیون دیوانه بازی هایم هستم. بعد از این دیوانه سازم خویش را...