در ستایش آزادی - نلسون ماندلا
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: روزنوشت ، در ستایش آزادی ، نلسون ماندلا ، خوشی های منحصر به فرد

مدت ها بود اخبار مربوط به وضع جسمی ناگوار آقای ماندلا را در رسانه ها می شنیدم. اصرار برخی افراد خانواده اش برای پایان ندادن به حیات او به رغم وضع بد جسمانی، در رسانه ها سر و صدایی به پا کرد. تا اینکه سالگرد تولد 95 سالگی را هم پشت سر نهاد و بلاخره جسم و جانش هم سو شد.
نوشتن در مورد ماندلا به اندازه ننوشتن از او در این روزها، دشوار است. نمی شود با سکوت از این حادثه ی بزرگ معاصر عبور کرد همانگونه که به سختی می شود سخن شایسته ای در موردش بیان کرد. باید به بزرگ داشت یاد و خاطره اش اکتفا کنم.
خبر درگذشتش را در هواپیما شنیدم. کانالهای خبری را بالا و پایین می کردم، رسانه ها با التهاب اخبار را منعکس می کردند. هریک در انتشار پیام رهبران بزرگ دنیا بر دیگری پیشی می گرفتند و الی آخر.
در ایران بحث بر سر حضور و عدم حضور خاتمی در مراسم یادبود و خاکسپاری بود. مثل همیشه حاشیه بر متن پیشی گرفت و دیدیم که نه خاتمی که  روحانی  هم در مراسم یادبود حضور نداشت. این یعنی بازتعریف مفهوم دپیلماسی فعال! گذشته از قصه های تمام نشدنی اصحاب سیاست در سرزمین ما و فارغ از حاشیه هایی همچون هو کردن مرد نخست دولت آفریقای جنوبی توسط مردم حاضر در استادیوم (که نشانه ی غم انگیزی از روزهای آینده است)، مترجم قلابی ناشنوایان و نگاههای میشل اوباما به زن سیاست پیشه ی دانمارکی، شنیدم که سفارت خانه های آفریقای جنوبی در اقدامی هماهنگ درهای سفارتخانه را به روی عموم مردم گشوده اند تا یادبودها و احساسات خود را نسبت به ماندلا ثبت کنند.
با سفارت تماس گرفتم. هر روز ساعت ده صبح تا دو بعد از ظهر به مدت یک هفته. پنج شنبه آخرین روز بود. تهران با باران و برف به هلهله آمده بود. ترافیک ممتد، سرما، باران و برف خیس. از آن برفهایی که فقط رانندگی را دشوار تر می کند و صرفاً بازیگوشی آسمان است. مسیری که باید حاکثر بیست دقیقه ای طی می شد را در دوساعت و بیست دقیقه پیمودم و بلاخره رسیدم به سفارت آفریقای جنوبی در تهران. درهای سفارت بازبود و مرد خوش پوشی از مراجعین استقبال می کرد. ساختمان سفارت غرق گل بود. از تک شاخه های مزین به یک روبان ساده ی مشکی تا تاج های گل اهدایی سیاسیون و شرکتهای بزرگ. گل های سفید باران خورده را به یکی از کارمندان سفارت دادم. آشنایی قدیمی را در حال نوشتن یادبود دیدم. همسن فرزندانش هستم. بازنشسته ی آموزش و پرورش است و از فعالان حقوق کودک. سلام و دیده بوسی و ... گفت که با مادر پیر و رنجورش آمده و مادر در آژانس منتظر است و سفارش کرده حتماً به جای او هم خطی بنویسید.
دفتر یادبود، دفتر سترگ و بزرگی بود که  به آخر رسیده بود، بعد از نوشتن اجازه خواستم و دفتر را ورق زدم. از خاتمی و ظریف گرفته تا خانم ابتکار و افخم و ملاوردی، علاالدین بروجردی و سایرصاحب منصبان دولتی، فعالان مدنی و اجتماعی،نمایندگان اقلیت ها، اصحاب رسانه و هنرمندان ...همه نامی را می شد دید. اما آنچه سبب غرور و مباهات بود انبوده جملات و ابراز احساساتی بود که تنها با ذکر نام کوچک افراد ثبت شده بود. انبوه اشعار کوتاه و بلندی که مردم گم نام در نکوداشت نلسون ماندلا سروده بودند. جایی از آندره ژید خوانده بودم که جاودانگی یعنی جای داشتن در دلهای بسیاری مردم گمنام . لابلای سطور اشعار و دلنوشته ها ی آن دفتر ماندلا را دیدم که در سطور تاریخ جاودانه شده و مردم کشورم که آزادی را ارج می نهند، بی هیچ چشم داشتی و ... و باید زودتر دفتر را رها می کردم، باران و برف و ترافیک تهران مانع از آمدن مردم نشده بود، نفر بعدی در انتظار بود تا روی آخرین برگهای این دفتر سطری بنگارد در نکوداشت ماندلا و در ستایش آزادی.