قصر شیشه ای
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خودشناسی

ماهی های عیدمان بلاخره دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی شتافتند. اولی یک ماه پیش و دومی دو روز قبل . لذا آخرین بازمانده های داستان عید و هفت سین بازی از خانه ما رخت بربست.
تنگ ماهی ها در واقع گلدانی است که به تشخیص بنده به ظرف ماهی تبدیل شده، حبابی بزرگ و تقریباً بیضی شکل از جنسی مرغوب که حاشیه ای از گلهای ظریف سفید رنگ روی بدنه اش نقش بسته است. از بازارچه پارک لاله یک عالمه سنگ شیشه ای رنگاوارنگ و تیله های براق خریده و کف آن ریخته بودم، یک زنگوله چینی کوچک هم کف تنگ بود. تنگ زیبایی که ماهی های قرمز زیباترش می کردند.خودپسندی نیست اگر بگویم این زیبایی به دلیل توجه خانوم خانه به جزئیات پدیدار شده بود.
من از زندگی با ماهی قرمزها چیزهای مهمی آموختم. مثلا یاد گرفتم گاهی فرق آدم ها دراین است که چقدر خیرشان به بقیه موجودات می رسد. خیر من به ماهی ها نمی رسید. آبشان را اصلاً عوض نمی کردم، یعنی ماهی ها یک ماه تمام با یک آب سر می کردند تا همسی بیاید و به دادشان برسد. تابستان بخشی از این آب تبخیر می شد و من فقط ناراحت این بودم که آب تبخیر شده روی تن تنگ خط می اندازد. همچنین ناراحت می شدم که بدنه ی تنگ و سنگ ها و تیله های شیشه ای کف آن براق نیستند.
یک ماه در میان همسی می آمد خانه و هفته ای یکبار تنگ ماهی ها را تر و تمیز و آبشان را عوض می کرد. هربار ته دلم دوست داشتم مانعش شوم چون همه اش خیال می کردم الان سینک ظرفشویی استخر انگل شده است، انگلهایی که لابد در بدن ماهی ها هستند. نمی دانم واقعاً چنین انگل هایی وجود دارند یا نه؟ اما این حدس یکی از دلایلی است که مرا از ماهی ها دور نگه می داشت.
همسی بر خلاف خانوم خانه سلیقه ی قابل عرضی ندارد. مثلا ممکن است از ماهی ها در یک تشت پلاستیکی کوچک نگهداری کند، بدون این گمان که این ظرف پلاستیکی نه زیباست و نه برازنده.
اما همیشه به فکر رفاه ماهی ها بود. این را وقتی دقیق ترفهمیدم که سر هر وعده غذا چند سرسوزن نان برای ماهی ها می ریخت.یک آن به خودم آمدم و دیدم چقدر آدم بی خیری هستم. از انگل های خیالی می ترسم قبول، اما چرا به این بدبختها غذا نمی دهم. از آن پس گاهی به کارگر نظافت خانه می سپردم آبشان را عوض کند و البته تنگ را حسابی براق کند. اما متاسفانه فرصت نشد به آنها غذا بدهم و به جرگه ی خیرین بپیوندم.

در واقع فرق من و همسی در این است که من ماهی ها را در قصری شیشه ای از کریستال چک می میرانم و او می تواند در ظرفی هرچند پلاستیکی و محقر به آنها زندگی ببخشد.
به بیانی دیگر پشت زیبایی سنگ های شیشه ای کف تنگ ماهی ها، تیله های رنگی،زنگوله ی چینی و گلهای سفید تراش دار، خودخواهی رذیلانه ای نهفته است که امیدوارم روزی بر آن غلبه کنم. این موضوع به ویژه زمانی نگران کننده می شود که خدای ناکرده به باقی زندگی و رفتار ها و روابط اجتماعی آدم قابل تعمیم باشد. آن هم خیلی موذیانه و نامحسوس. مثل همه تغییراتی که آدم بزرگ ها دچارش می شوند.