داستان «تونل» اثر ارنستو ساباتا
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

به مدد وسوسه های دل انگیز شیطان رجیم، اراده ملوکانه بر این شد که در حد وسع خویش شیطان را از رجیمی به در آورده، درجوار جلد همایونی جاداده و لاجرم جفت پا در کفش میله بدون پرچم بپریم باشد که به یمن اتصال به منبع لایزال اینترنت داتک، طلسم این تطاول که از غم فراق عالم مجازی به جان کشیدیم، بشکند و وبلاگ رنگ پریده مان جانی دوباره بگیرد :
رمان تونل به عنوان یکی از نخستین رمانهای مدرن در ادبیات داستانی آمریکای جنوبی، حکایت خوان پابلو کاستل نقاش جوان و موفق آرژانتینی است که در نمایشگاه آثار خود دلباخته زنی می شود که حین تماشای  یکی از نقاشی ها، چشم به نقطه ای دوخته که از پنهان ترین لایه های درون نقاش نشات گرفته، اما گویی این بخش از نقاشی از نگاه انبوه  تماشاگران و منتقدان چاپلوس، مغفول مانده است. بدین ترتیب ماریا ایریبارنه ، به مدد درک منحصر به فردی که از نقاشی های کاستل دارد، ردای فاخر ترکان غارتگر را برتن کرده و  دل نقاش  را به یغما می برد و این چنین است که، کاشف و فاتح روح انزوا طلب و بی قرار نقاش می شود. هرچند نقاش از هنر برقراری ارتباط بی بهره است، اما دست روزگار این دو عاشق دیریافته را کنار هم قرار می دهد تا ماریای صبور و سکوت پیشه به دست خوان پابلوی ناشکیبا و شکاک دست از زندگی فروشوید. راوی داستان خوان پابلوی قصه ماست و به شرح دقیق ماجرای این آشنایی و زمزمه ها و فریادها و واگویه های ذهنی و رفتارهای خویش می پردازد و هرآنچه را از روز اول تا لحظه قتل ماریا بر وی گذشته، روانه صفحات کاغذ می کند. یکی از مهمترین مشخصه های داستان، شروع توفنده آن است که به شکل نامتعارفی اینگونه آغاز می شود: «کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم, نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت.»

قتل ماریا به دست کاستل به طور معمول می توانست همان پایان نامعلومی باشد که خواننده باید تا آخر داستان انتظارش را بکشد. دیگر ویژگی داستان، توانایی نویسنده در معطوف کردن کنجکاوی خواننده به انگیزه های انجام قتل است. هرچند ادامه داستان شرح روابط ماریا و کاستل و دلایل وقوع جنایت است، اما داستان به هیچ وجه رنگ و بوی رمان های پلیسی یا جنایی را ندارد. بسیاری منتقدین از تونل به عنوان یک اثر روانشناختی یاد کرده اند که گه گاه به داستانهای فلسفی پهلو می زند. چراکه پرده از زوایای پنهان یک ذهن خلاق بر می دارد.  در غالب قسمت ها، راوی داستان اول شخص است، اما در جاهای مختلف چرخش مونولوگ به دیالوگ، در نهایت ظرافت  اتفاق می افتد و خدشه ای به ریتم روایی داستان وارد نمی کند. راوی هیچ گونه اطلاعی درخصوص گذشته، اطرافیان یا خانواده خود نمی دهد و هیچ یک از شخصیت های داستان جز با نام و نشانی بسیار مختصر و مبهم معرفی نمی شوند، حتی سن و شغل ماریا در ابهام کامل باقی می ماند . با این وجود خواننده در پایان دقیقاً می فهمد که این قتل چرا رخ داده است. اگر به خاطر داشته باشید در رمان جنایت و مکافات، داستایوفسکی برای بیان انگیزه های جنایت علاوه بر قاتل، به پرداخت شخصیت تک تک حاضرین پرتعداد رمان می پردازد. اما نویسنده این کتاب ارنستو ساباتو ، صرفاً با پرداخت به شخصیت قاتل پرده از راز قتل بر می دارد و در خلال داستان به طرز رندانه ای از زبان نقاش، تعدد اسامی و شخصیت های رمانهای روسی را به باد انتقاد و استهزا می گیرد. البته انگیزه حمله به رمانهای روسی تا بعد از داستان برایم نامشخص بود اما هنگام نوشتن این متن به ذهنم خطور کرد که شاید این انتقاد بی مقدمه ریشه در تقابل سبک این دو نویسنده دارد. همانگونه که اغلب دیده ایم تخصص حرفه ای انسان معاصر شائبه ای از همه چیزدانی برایش ایجاد کرده که کم کم تاب و توان شنیدن صدای هیچ کس را ندارد،خوان پابلو هم نمونه ای از انبوه انسانهای متخصص، خودمحور و موفق روزگار ماست که در تونل بی روزن فردیت خویش تنها مانده است. او خودمحور و خودشیفته است به نحوی که در ابتدای داستان با صراحت خطاب به خوانندگان می گوید:« در مورد اعترافات من هر فکری می خواهید بکنید، من محل سگ هم به آنها نمی گذارم.» او از همه انجمن ها و اجتماعات متنفر است. از انجمن روانشناسان از انجمن بازنشستگان و البته بیش از همه از انجمن های نقاشان چون به زعم او آدمی در تخصص خودش بهتر می فهمد که چه مذخرفاتی به هم بافته می شود. در این قسمت یاد وودی آلن افتادم که در یکی از فیلم هایش می گفت من هرگز عضو کلوپی نمی شوم که کسی مثل من را به عضویت بپذیرد! طی داستان متوجه می شویم که او خودشیفته است اما دروغگو نیست. او متوهم است. حکایت عجیب و پرتکرار روزگار ما که ناشی از عدم اقناع روحی، تکرار بی پایان بدبینی ها و انسان گریزی های ناشی از بی حوصلگی است. این تخصص های لعنتی آدم را سخت گیر و سخت گیرتر می کند . اصلاً آدم را الینه می کند. آدم می خواهد همه چیز را با خط کش قناس تخصص خودش بسنجد و چون اکثر اطرافیانش خط کش هایی متناسب حال و تخصص خودشان دارند، زبان مشترک آدم ها کم رنگ و کم رنگ تر و دیوار حریم های خصوصی بلند و بلند تر می شود و هرچه زبان مشترک کم رنگ تر، امکان بروز سوء تفاهم پررنگ تر و البته نتیجه گریز ناپذیر سوء تفاهم ها، شک و بدبینی است.  (لطفاَ ادامه مطلب را مطالعه فرمایید.)


در مورد کاستل بدبینی با گذشت زمان به مرز تنفر و نهایتاً بی قراری نزدیک می شود. خوان پابلو و ماریا به اقرار دوطرف، عشق دیریافته هم از آب در می آیند؛ انسانهایی شبیه هم بادرکی متقابل و روحی آشنا. اما این آشنایی و همدلی نتیجه گفتگو نیست بلکه حاصل دریچه ای است که به واسطه نقاشی های خوان پابلو به روی ماریا گشوده شده است. اما چون رشته گفتگو برای انسان خودمحور از اساس گسسته است، فرصت شناخت ماریا هرگز برای خوان پابلو فراهم نمی شود چراکه روح مهربان، صبور و اندوه ناک ماریا در تاریکی و سکوت چون شبحی لغزان از لا به لای روزهای نقاش عبور می کند. دریک نگاه منصفانه می توان گفت هر دو سوی رابطه به غایت بر فردیت خود اصرار می کنند و اثری از عطوفت ها و ازخودگذشتگی های معمول عاشقانه در این داستان نیست. اندک انعطاف ماریا با سکوت عالمانه ای همراه است که احساس حقارت و سفاهت را در خوان پابلو بیدار و او را به غایت عصبانی می کند. شوهر ماریا نابیناست. پس او هم از دنیای ماریا سر در نمی آورد. تمام شخصیت های داستان به جز راوی بی هیچ توضیح و نشانه ای از لابه لای صفحات داستان عبور می کنند. همانگونه که انسان شهرنشین امروز با انبوه کسانی در ارتباط است که اغلب بعد از مدتها از هیچ کدام، هیچ چیز نمی داند. از نظر خواننده ای که من باشم نه تنها خوان پابلو که تمامی انسانهای این قصه در تونل های تنهایی خود در حال عبورند. اما امان از عشق! این نقاش بد بین و منتقد کج خیال و نق نقو، فقط یک جا زندگی را زیبا می بیند و به زیبایی آن معترف می شود. آن هم صد البته از دولت عشق است. آنجا که در اولین دیدارهای عاشقانه با ماریا به معجزه عشق جانی دوباره در او دمیده شده،  زیبایی های ریز و درشت زندگی را تصویر می کند. از پیاده روهای خیابان تا بازی کودکان همه برایش زیبا جلوه می کنند. اصلاً در جای جای داستان، تنها چیزی که این جماعت نا آشنا و مرموز را به هم متصل نگاه میدارد، رشته عشق و الفت است. ماریا و شوهر نابینایش. نقاش و ماریا. ماریا و هانتر. هانتر و زن وراج... به هرحال از صحبت های راوی در این داستان به روشنی می توان فهمید که از دروغ بیزار است و دغدغه حقیقت دارد. حتی فکر می کند به دنبال عشق حقیقی است. (البته خودش اقرار می کند که به تدریج می فهمد که اساساً نمی داند عشق حقیقی چه جور چیزی هست) اما علیرغم میل شدید رسیدن به حقیقت، اغلب از آن دور می شود. نتیجه گیریهایش توجیه پذیرند اما برای خواننده ای که از نعمت سلامت روان بهره مند است منطقی و واقع بینانه نیستند. با دید روانشناختی می توان مدعی شد که روند نتیجه گیری های وارونه براساس داده های غلط بسیار سلیس و ساده به رشته تحریر درآمده به نحوی که از نتیجه گیری های اشتباه و غیرواقع راوی تعجب نمی کنیم. حتی گاه آنچه راوی می بیند از تخیل پراضطراب و بدبین او نشات گرفته و ما به ازای بیرونی ندارد.خوان پابلو خودشیفته و خودمحور است. اما در مقابل ماریا اعتماد به نفس ندارد. دائم می ترسد که برای ماریا کم باشد و ایمان به این کاستی، او را به این باور می رساند که ماریا به او وفادار نیست. او نقاش موفقی است و خلاقیت بارزترین توانایی یک نقاش است. اما برخلاف تصور اجتماع لزوماً در همه عرصه ها خلاق نیست. هیچ خلاقیتی در روابط انسانی ندارد و این یکی از مهمترین وجوه افتراق زندگی فردی و حرفه ای افراد موفق دوران ماست. فاتحان عرصه های هنری، سیاسی یا اجتماعی و ... که غمزدگان کنج خانه های کوچک و بزرگ خود هستند.حتی می توان مدعی شد این موضوع ریشه بسیاری از مشکلات هنرمندان بدقلق و بدعنقی است که اغلب مغرور و خودشیفته تلقی می شوند. یکی از شاه کلیدهای معمای جمع گریزی بسیاری از افرادی که اعتبار و موجودیت خود را به واسطه اجتماعات انسانی کسب می کنند. همان تونل هایی که هرکس به نوعی در آن گرفتار است. حال ممکن است مثل خیلی از تونل ها به روشنایی ختم شود یا مثل تونل کاستل و ماریا به مرگ و تیرگی و در خاتمه از نظر این خواننده غیر خودشیفته! در ورای پیام های معمول قابل استنباط از این داستان درخصوص زیان های وسواس و بدبینی و تمامیت خواهی افراطی! درعشق، این بدیع ترین تصویری است که در این داستان ترسیم شده است.