از روزهای دور
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد ، خوشی های منحصر به فرد

دختر بچه ی ترسو و پر احساسی بودم. گمانم اغلب دختربچه ها چنین خصلت هایی داشته اند. ما اجازه نداشتیم به کوچه برویم. خواهرم از من کوچک تر بود و تنها هم بازی ما،دو پسر عمه ام بودند که بعدها هر دو را در یک حادثه از دست دادیم. روزی هفتصد هزار بار با آنها قهر می کردم. چون مرا مسخره می کردند. عمق اندوهی که از این تمسخر بر من مستولی می شد یادم است. دختربچه ها و شاید اصولاً بچه ها خیلی عمیق غمگین می شوند. همانطور که به غایت شاد می شوند و خارج از تصور بزرگترها به وجد می آیند. چون قدرت تخیلشان خیلی عجیب است. یادم است چادر مادرم را روی دوشم می انداختم و تصور می کردم کلاغ هستم و پرچین های چوبی خانه ی استرلینگ را در هال خانه مان به وضوح می دیدم. شاید حتی خود رامکال را هم در خانه دیده باشم.
 پسر عمه ها به من می گفتند نارنجی. همان موشی که در مدرسه موش ها همه اش می گفت ایششش و دائم قهر می کرد. هربار هم وقتی آشتی می کردیم می گفتند هورا نارنجی آشتی کرد و من در آستانه آتش بس دوباره مورد تهاجم حرفهای تمسخر آمیز قرار می گرفتم و استیصال وجودم را تسخیر می کرد. چه دردهای عمیق التیام پذیری.
چه شد یاد آن دوران افتادم؟ متن دوستی را می خواندم درخصوص اینکه اگر فلان کار را بکنی مثل آدمکی می شوی در یک نقاشی چهار بعدی که از تابلوی نقاشی بیرون بپرد.
یادم آمد بچه که بودم همیشه و همیشه این توهم را داشتم که نمی دانم آیا این زندگی واقعی من است یا ما یک گروه بازیگریم که داریم نقش یک خانواده را بازی می کنیم. به این فکر می کردم که خانواده واقعی ام چه شکلی ممکن است باشند؟ هر روز صبح با احتیاط چشم هایم را باز می کردم چون می ترسیدم فیلم تمام شده باشد و من در محیط دیگری چشم بازکنم.
بارها به دلایل این توهم دوران کودکی فکر کرده ام. گمانم به خاطر داستانهای کارتونی آن زمان باشد. دنیا متاثر از جنگ جهانی دوم داستان کودکانی را روایت می کرد که پدر و مادر نداشتند یا پدر و مادرشان را گم کرده بودند یا بزرگ می شدند و می فهمیدند که والدین واقعی شان کسان دیگری هستند. این باور در مغزم رسوخ کرده بود بدون اینکه بدانم این کارتونها، قصه ی غصه ی دیگران است.