روشنترین تمنا
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از نهانخانه ی دل ، 1

دیشب از خواب خبری نبود. هزار فکر ناخوانده ی بی حاصل، و خیال گهگاه تو. بریده و منقطع. فکر کردم شاید روزی بخواهی دنبال من بگردی و مرا از لابه لای عکس هایی که ندارم، یا نوشته هایی که نداری، یا رد پای موهومی در شلوغی زندگی بیشتر بشناسی. شاید روزی بخواهی کمی بیشتر از من بدانی؛ البته اگر تو قدرشناس تر از من باشی.

کجا می خواهی بیابی مرا؟ من که تمام عمر گم شده بودم.
دوست دارم بعضی چیزها را بدانی. حتی اصرار دارم که بدانی. کدام ها را؟  آن چیزهایی که کمک می کند ضعف های مرا راحت تر ببخشی. آن چیزهایی که باعث می شود مرا کمی بیشتر دوست بداری، کمی عمیق تر. از اینها گذشته می دانم گوشه ای از احساس من نسبت به تو، راهی به کلمات نخواهد یافت. مخصوصاً اگر تو روبروی من نشسته باشی. حتماَ آنقدر نگاهم تو را زندگی می کند که کلمات را فراموش خواهم کرد. حرفهای نگفته ی من به تو ، نیمی از سر شوق است و نیمی قاعده ی بازی در این زندگی. وقتی خیلی به هم نزدیکیم هم را فراموش می کنیم. گردش در آن گوشه های دنج و پر رمز و راز دلمان حواله می شود به فرداهایی که هرگز از راه نمی رسد.

شاید تلاش کنم خودم را از لابه لای این میله ها بیرون بکشم و گاهی برایت قصه پردازی کنم جوری که غصه پردازی نباشد. هرچند انقدرها امید ندارم، روزی تو بدانی  اینجا بساط قلم فرسایی گسترده ام و هرچه بی نظمی ذهن و روح است روی کاغذهای سفید چوب حراج می زنم. چگونه به تو بگویم؟ کی؟  تصور می کنم اگر تو روبرویم باشی آنقدر خطوط صورتت و روشنای چشمانت را مرور می کنم که تمام حرفها نگفته می ماند تا چه رسد صحبت از این نوشته ها.
همین امروز فهمیدم، تا این نفس و این لحظه، تنها خواهشی هستی که در درخشش آفتاب مرورش می کنم. فهمیدم  تو را در نور مطلق می خواهم. تو با سایه ات بیشتر می شوی و من حتی با داشتن سایه ای از تو خیال می کنم ثروتمندترم و لبریز شوق می شوم. این بزرگترین تفاوت تو با تمام خیال ها و حقیقت های زندگی من است. تو در دنیای ابری من با نور عجینی. با یک فنجان چای در روشنا و فراخنای یک دشت سبز. با چیزی شبیه نظاره کردن یک شادی بی پایان. با چیزی شبیه تن به آب سپردن...