سفرنامه ی سریلانکا
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: روزنوشت ، سفرنامه ، سریلانکا ، خوشی های منحصر به فرد

می دانید چقدر دلم می خواهد فی=ل=تر نشوم؟ آنقدر که خیلی حرفها را برایتان نمی زنم. خیلی دریافت ها و تجربه ها را اینجا نمی نویسم.
خیلی احساس ها و ایده ها، مثلا احساس من نسبت به مذهب پس از سفر به سرزمین بوداییان ... بگذریم.
یک ماه پیش همسی پیشنهاد سفر به مالدیو را مطرح کرد. بنده هم پیشنهاد کردم حالا که تا اقیانوس هند می رویم سری هم به سریلانکا بزنیم. هیچکدام ویزا نمی خواست و پیشنهاد تصویب شد. اول به مالدیو و سپس به سریلانکا رفتیم.
باتوجه به اینکه مطالعه سفرنامه دوستان وبلاگ نویس بزرگترین راهنمای ما در این سفرها بود که واقعاً باید از وبلاگ عموافشین و یک جای دنج از این بابت تشکرکنم. لذا دانستم که باید این سفرنامه را حتما بنویسم آن هم به شکلی که به مسافران این کشورها اندک کمکی کرده باشم.
اول سفرنامه سریلانکا را می نویسم تا در فرصت مناسبی در مورد مالدیو هم چیزی بگویم.
عرضم به حضور حضرت انورتان، ما در عدم استفاده از تورهای ایرانی ید طولایی داریم. این بار هم با کمی مطالعه و جستجو و انتخاب خط هوایی عمان ایر از تهران به مسقط، از مسقط به ماله، پس از چند روز اقامت در مالدیو با یک خط هوایی سریلانکایی از ماله به کلمبو و در پایان سفر از کلمبو به مسقط و از مسقط به تهران برگشتیم.
خط هوایی عمان ایر خط نوپایی است با قیمت های بسیار مناسب و امکانات و پذیرایی عالی. البته گربه رقصانی ها و پیغام پسغام کردنهای سلطان قابوس در عالم سیاست، تاثیرمثبتی بر عزت و احترام ما در مسقط نداشته و من واقعاً نمی دانم سفارت خانه های ما در دیگر کشورها چه آبی در هاون می کوبند که ما اینقدر همه جا تحقیر می شویم. می خواهم بگویم خط هوایی عمان ایر خیلی خوب است اما این دلیل نمی شود که در عمان ما را آدم حساب کنند هرچند که پاسپورتتان از نقش و نگار ورود و خروج خالی نباشد.

به هر حال سریلانکا....

در اینجا نوشته بود "سریلانکا کشوری که روحم را در آنجا جا گذاشتم" و من هرچه می گردم عبارت بهتری نمی یابم.
سریلانکا سالها مستعمره انگلیس بوده و شاید این امر در پرستیژ پنهان در حرکات و سکنات و نوع مهمان نوازی و سرویس دهی مردمش بی تاثیر نبوده است. به محض ورود به سریلانکا هرچه از عزت و احترام و توجه که نیاز داشتیم نصیبمان شد، برخورد کارکنان فرودگاه، افسران پلیس، متصدیان تور و ... با دیدن ملیتمان عوض نمی شد و این احتمالا متاثر از رفت و آمد محدود هم وطنان به آن ولایت است.
به هرحال اطلاعات جغرافیایی، تاریخی، فنی و تفصیلی در مورد این کشور و عکس ها و مکانهای دیدنیش را می توانید در اینجا مشاهده کنید. اما سفر ما اینگونه بود که  در فرودگاه کلمبو با پرداخت نفری 35 دلار ویزای 30 روزه گرفتیم. فرودگاه پر از کانترهای تور است. یکی از این  افرد به پیشواز ما آمد و پرسید که به دنبال تور هستیم؟ گفتیم اول می خواهیم سیم کارت بخریم. بعد از خرید سیم کارت در دفتر موسسه نشسته بودیم و با گفتن مدت اقامتمان و انتخاب نوع هتل که از 5 ستاره تا گست هوس بود، علاقمندی های ما را پرسید و بعد از یک جلسه نیم ساعته ما بابت 6 شب و هفت روز اقامت در سریلانکا با هتل و صبحانه و راننده ی فول تایم با یک تویوتای مدل بالا قراردادی به قیمت نفری 350دلار نوشتیم و نصف مبلغ را به کانتر تور و مابقی مبلغ را در پایان سفر به راننده پرداختیم. به همین سادگی به همین خوشمزه گی. البته ما با مطالعه ی کامل در مورد کشورشان رفته بودیم و این مسئله، برنامه ریزی را برای کانتر تور بسیار ساده تر می کرد چون ما می دانستیم کجاها می خواهیم برویم. واحد پول سریلانکا روپیه است و هر روپیه در حدود  23تومن است فلذا قیمت ها در سریلانکا برای ما بسیار مناسب و حتی می توان گفت برای ما تهرانی ها بسیار ارزان است. چون گرانترین غذا در بهترین رستورانها به ندرت از نفری 25 هزار تومان تجاوز می کند در حالی که مدتی پیش من یک پیتزا در اداره میل کردم به قیمت 36هزارتومان که البته مثل حناق در گلویم گیر کرده بود. مثال دیگر اینکه ما 8 تکه لباس شامل بلوز و شلوار و پیراهن را در یک هتل 5 ستاره برای شستشو و اتو دادیم و هزینه کلش حدود بیست هزار تومان شد.


 
در ستایش آزادی - نلسون ماندلا
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: روزنوشت ، در ستایش آزادی ، نلسون ماندلا ، خوشی های منحصر به فرد

مدت ها بود اخبار مربوط به وضع جسمی ناگوار آقای ماندلا را در رسانه ها می شنیدم. اصرار برخی افراد خانواده اش برای پایان ندادن به حیات او به رغم وضع بد جسمانی، در رسانه ها سر و صدایی به پا کرد. تا اینکه سالگرد تولد 95 سالگی را هم پشت سر نهاد و بلاخره جسم و جانش هم سو شد.
نوشتن در مورد ماندلا به اندازه ننوشتن از او در این روزها، دشوار است. نمی شود با سکوت از این حادثه ی بزرگ معاصر عبور کرد همانگونه که به سختی می شود سخن شایسته ای در موردش بیان کرد. باید به بزرگ داشت یاد و خاطره اش اکتفا کنم.
خبر درگذشتش را در هواپیما شنیدم. کانالهای خبری را بالا و پایین می کردم، رسانه ها با التهاب اخبار را منعکس می کردند. هریک در انتشار پیام رهبران بزرگ دنیا بر دیگری پیشی می گرفتند و الی آخر.
در ایران بحث بر سر حضور و عدم حضور خاتمی در مراسم یادبود و خاکسپاری بود. مثل همیشه حاشیه بر متن پیشی گرفت و دیدیم که نه خاتمی که  روحانی  هم در مراسم یادبود حضور نداشت. این یعنی بازتعریف مفهوم دپیلماسی فعال! گذشته از قصه های تمام نشدنی اصحاب سیاست در سرزمین ما و فارغ از حاشیه هایی همچون هو کردن مرد نخست دولت آفریقای جنوبی توسط مردم حاضر در استادیوم (که نشانه ی غم انگیزی از روزهای آینده است)، مترجم قلابی ناشنوایان و نگاههای میشل اوباما به زن سیاست پیشه ی دانمارکی، شنیدم که سفارت خانه های آفریقای جنوبی در اقدامی هماهنگ درهای سفارتخانه را به روی عموم مردم گشوده اند تا یادبودها و احساسات خود را نسبت به ماندلا ثبت کنند.
با سفارت تماس گرفتم. هر روز ساعت ده صبح تا دو بعد از ظهر به مدت یک هفته. پنج شنبه آخرین روز بود. تهران با باران و برف به هلهله آمده بود. ترافیک ممتد، سرما، باران و برف خیس. از آن برفهایی که فقط رانندگی را دشوار تر می کند و صرفاً بازیگوشی آسمان است. مسیری که باید حاکثر بیست دقیقه ای طی می شد را در دوساعت و بیست دقیقه پیمودم و بلاخره رسیدم به سفارت آفریقای جنوبی در تهران. درهای سفارت بازبود و مرد خوش پوشی از مراجعین استقبال می کرد. ساختمان سفارت غرق گل بود. از تک شاخه های مزین به یک روبان ساده ی مشکی تا تاج های گل اهدایی سیاسیون و شرکتهای بزرگ. گل های سفید باران خورده را به یکی از کارمندان سفارت دادم. آشنایی قدیمی را در حال نوشتن یادبود دیدم. همسن فرزندانش هستم. بازنشسته ی آموزش و پرورش است و از فعالان حقوق کودک. سلام و دیده بوسی و ... گفت که با مادر پیر و رنجورش آمده و مادر در آژانس منتظر است و سفارش کرده حتماً به جای او هم خطی بنویسید.
دفتر یادبود، دفتر سترگ و بزرگی بود که  به آخر رسیده بود، بعد از نوشتن اجازه خواستم و دفتر را ورق زدم. از خاتمی و ظریف گرفته تا خانم ابتکار و افخم و ملاوردی، علاالدین بروجردی و سایرصاحب منصبان دولتی، فعالان مدنی و اجتماعی،نمایندگان اقلیت ها، اصحاب رسانه و هنرمندان ...همه نامی را می شد دید. اما آنچه سبب غرور و مباهات بود انبوده جملات و ابراز احساساتی بود که تنها با ذکر نام کوچک افراد ثبت شده بود. انبوه اشعار کوتاه و بلندی که مردم گم نام در نکوداشت نلسون ماندلا سروده بودند. جایی از آندره ژید خوانده بودم که جاودانگی یعنی جای داشتن در دلهای بسیاری مردم گمنام . لابلای سطور اشعار و دلنوشته ها ی آن دفتر ماندلا را دیدم که در سطور تاریخ جاودانه شده و مردم کشورم که آزادی را ارج می نهند، بی هیچ چشم داشتی و ... و باید زودتر دفتر را رها می کردم، باران و برف و ترافیک تهران مانع از آمدن مردم نشده بود، نفر بعدی در انتظار بود تا روی آخرین برگهای این دفتر سطری بنگارد در نکوداشت ماندلا و در ستایش آزادی.


 
رادیو هفت
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

صدای رادیو هفت در خانه می وزد،

شعر و موسیقی و داستان و حافظ و صدای گرم،

و من زندگی را مزه مزه می کنم،

و از ورای این همه سنگ و آجر و آهن و دود،

در وسعت این شب سرد

حضور ستاره ها را بالای سرم حس می کنم

و دلم روشن است.