فصل عبور
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شب نوشت

شاید اگر مطمئن بودم که می خوانی ام، می توانستم هر روز، هر ساعت ، هر دقیقه یک پست جدید در این وبلاگ بگذارم. یعنی اینقدر خراب خوانده شدن توسط توام. خراب دیده شدن از چشمان نافذ تو، خراب گپ زدن با تو، خراب شنیدن حرفهایت، خراب قهقهه زدن به جوک هایت، خراب رفیق تو بودن، خراب کنار تو بودن.
خررررراب....
در همین خرابی ها بی پناه شده بودم چندی پیش، کورمال کورمال و ناامید دنبال یک کنج امن و امان می گشتم که رسیدم به دوستی، به عزیزی که ... که سخت می شود توصیفش کرد.
از آن دوست هایی که معمولاً در نقطه آخر حوصله؛ پناهت می دهد. بعد هی حرف زدیم و حرف زدیم. از این حرفهای بی سر و ته اما کارساز، از مذاکراتمان این درآمد که اسم این اسفند را بگذاریم فصل عبور. بهمن ماه بود که این نامگذاری را به ثمر رساندیم.
قرار شد این اسفند بشود فصل عبور. عبور از من. چرا؟ چون در من چیزهای زیادی است که اگر جایی در مسخره بازیهای زندگی جا بماند، می توانم مثل یک گنجشک سبک بال شوم، مثل یک پر... می توانم آنقدر کوچک شوم که تو با دست هایت، با سر انگشتانت مرا بلند کنی و بگذاری روی میز صبحانه. مثل همان نمایشنامه ای که هفتصد سال پیش باهم در پارک ساعی می خواندیم و یکی از لابه لای ستاره ها پایین آمد و گفت می نوشم به سلامتی شما و ما به فال نیک گرفتیم.
آدم عبور کردنم، اما ... مثل اغلب آدم بزرگ ها خاک گرفته ام، سنگین ام، هجو و عقده ای، اغلب آدم بزرگ ها همین اند حتی اگر پشت کتابها و نوشتن ها و کافه و سیگار قایمش کنند بازهم تابلو است که چقدر چرک گرفته و ثقیل اند.
بیا و کمک کن بتوانم به خودم کمک کنم. تقاضای پیچیده ای است، می دانم.  اما تو می توانی برایم انجامش بدهی، به این دلیل ساده که من خراب توام.
به این دلیل ساده که اگر دستم را بگیری می توانم از تمام کهکشان عبور کنم، حداقل در این شب ملس، در این سبک بالی دست ساز، در این ترکیب دلچسب شب و موسیقی. حالا اگر یحتمل خواندی اینجا را، پیش خودت هم که شده از قربان و صدقه ی من رفتن دریغ مکن، فکرش هم دلچسب است.

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی.