انشاهای کودکانه
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نوشته های دیگران ، مصیبتهای منحصر به فرد

صدف تاجیک – چهارم دبستان
موضوع: خودتان را در سی سالگی توصیف کنید
روزی که من سی ساله بشم، خیلی پیر می شوم و خیلی ناامید می شوم .
اگه سی ساله شدم ۱ ، ۲ بچه بغلم هستند. من سی ساله بشم همان روز می گم امروز بمیرم تا پیش پدرم بروم. آخر پدرم در سی سالگی مرد، منم می خواهم در سی سالگی بمیرم. اگر من سی ساله بشم موهایم سفید می شود. درست راه رفتن را نمی توانم . و داد می زنم بچه سر و صدا نکن. و یک دفعه زنگ خانه زنگ بزند: خانم بچه ها را ساکت کن ما را خواب نمی برد. خداحافظ.
و من داد بزنم ساکت ساکت ساکت، پدرم را در آوردید.
یک دفعه بچه ام بگوید مامان تو ساکت باش که ما ساکت باشیم، من داد نمی زنم ، بچه ها سکوت می کنند.
-----------------------------------------------------------------
فریبا موسایی– چهارم دبستان
موضوع: اگر یک معلم بودم
اگر یک معلم بودم به بچه ها زور نمی گفتم. اگر مشق نمی نویسد نمی گفتم که مشق هایت را نمی نویسی! به او می گفتم که عزیزم چرا مشق هایت را نمی نویسی؟ اگر فهمید که اشتباه کرده است آن را می بخشم و آن را آزار نمی دادم . من دوست ندارم که بچه را اذیت کنم. مهربان با آنها صحبت می کردم و آنها را تنبیح نمی کردم.  چون آن ها را دوست داشتم. و اگر هر چه را نمی فهمید به آنها دوباره می گفتم و آن ها را اذیت نمی کردم. اگر مشکلی داشته باشد آن را حل میکنم.
اگر آن ها سر کار می روند می گفتم که سر کار نروید چون درس هایت می ماند و اگر به  حرف گوش نکرد به مادرش می گفتم تا سرکار نرود و مادرش اگر پول نداشت به آن ها کمک می کردم و آن بچه خیلی خوش حال می‌شود.آن بچه سر کار نمی رود. آن درس می خواند و امتحانش را خیلی خوب می دهد . من هم خوشحال می‌شوم و هم آن بچه خوش حال می شود.
من می گویم معلم خوب است چون بچه ها را به یک جا می رساند  وآن معلم خیلی خوب است. دوستت داریم خانم. 
-----------------------------------------------------------------
رضا – کلاس چهارم
من همیشه با خودم فکر می کردم که آیا جایی هست که من در ان جا درس بخوانم و آن جا از ۳ کلاس بیشتر نباشد و معلم کم داشته باشد و در جایی باشد که آن محله معتادین باشد و چیزهایی که داشته باشد مانند دست شویی که یک عدد باشد هم برای معلمان و هم برای شاگردان و میز برای معلمان نداشته باشد و معلمان بیایند در ان جا خیریه درس بدهند و حقوق نگیرند و برای شاگردان سبد خانوار درست کنند و در آن جا هم مهاجرین درس بخوانند بدون اینکه شناسنامه داشته باشند و هم ایرانی ها و صندلی کافی برای برگزاری جشن و مراسمی نداشته باشند و برود از جایی دیگر بگیرند و جایی برای مطالعه کتاب نداشته باشد سالن سرپوشیده برای ورزش شاگردان نداشته باشد و دختران هم در داخل مدرسه ورزش کنند و هر درس در یک هفته یک جلسه باشد و ان هم برای ۳ ساعت باشد و با نظم باشد و مثل مدرسه های دیگر بچه ها صف ببندند و من حالا در آن جا درس می خوانم که دست شویی معلم ها و شاگردها یکی است و ۳ کلاس بیشتر ندارد و در دو وقت برای شاگردان درس می دهند و هم برای دبستان و راهنمایی درس می خوانند و در محله ای واقع شده که همه فکر می کنند این محله خراب است و جای خوبی نیست ولی این طور نیست من فکر میکنم که در جایی خوبی واقع شده است.که در انجا معتاد زیاد است و شاگردان آن معتادین را می بینند که اگر در آینده کسی به آن ها گفت بیا تریاک بکشیم بگویید نه و این یک افتخار است برای کسی که از این جا تن سالم می برد و آن معتادین را که می بینند برای آنها درس عبرت می اموزند…
با تشکر زیاد از خانم بشیری و آقای بشیری و معلم های باوفا
-----------------------------------------------------------------
موسسه حمایتی خانه مهر کودکان سازمانی مستقل ، غیر دولتی ، غیر سیاسی و غیر انتفاعی است و آموزش کودکان  و نوجوانان محروم از تحصیل، آموزش کودکان کار و خیابان، حرفه آموزی به زنان سرپرست خانوار، ایجاد کارگاه های خود اشتغالی، کمک های عملی به خانواده های آسیب دیده و آسیب پذیر از جمله فعالیت های موسسه است.مدیریت آن را خانم ژیلا بشیری وآقای مهدی بشیری بر عهده دارند. ایشان سالهاست که در امور حمایت از کودکان کار فعال هستند و مدت پنج سال نیز مدیریت خانه کودک ناصر خسرو (آموزش کودکان و نوجوانان مهاجر و فاقد شناسنامه ایرانی و افغان) واقع در خیابان ناصر خسرو تهران را با موفقیت عهده دار بوده اند.
برای مشاهده سایر انشاهای زیبا و تاثیرگذار کودکان فاقدشناسنامه ایرانی و افغانی این مرز و بوم به لینک خانه مهر کودکان  مراجعه فرمایید.


 
تاخیر
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

 از سر کار به باشگاه میرم. ورزش امروز نشاطی به ارمغان نمیاره. در مسیر برگشت به گزینه هایی که می تونه حالم رو بهتر کنه فکر می کنم. بیرون رفتن با چند دوست. سینما. شام با خانواده. ساعت از 8 شب گذشته و هیچ کدوم از این گزینه ها عملی نیست. با خودم فکر می کنم می تونم یکی از این برنامه ها رو برای فردا هماهنگ کنم اما به خودم نهیب می زنم که شاید فردا حال دیگری داشته باشم و هوای برنامه دیگری. خوب در اون صورت می تونم برنامه هایی متناسب با حس و حال فردا برای پس فردا تدارک ببینم... و به یمن این تسلسل باطلی که چشم در چشم من دوخته هر روز یک روز از خودم عقب خواهم بود.


 
از نهضت حسین تا فرودگاه خمین
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد ، خوشی های منحصر به فرد

ده سال پیش وقتی از مراسم اعتکاف مسجد دانشگاه تهران بر می گشتم تصورم از ده
سال بعدی که امروز باشد این بود که در آپارتمان 35 متری که ان زمان خریده بودم با
شوهرم زندگی می کنم و دهه محرم پرچم سیاه سر در خانه مان می زنیم و خرج میدهیم و روضه خوانی خواهیم داشت. دلم روشن و امیدوار بود که یکی دو همسایه ی پایه درساختمان خواهیم داشت که مشکل کمبود فضا را به کمک هم حل کنیم و از بزرگ بودن پارکینگ ساختمان بسیار مشعوف بودم و از بن بست بودن کوچه پهنی که آپارتمان رویاهامان در آن قرار داشت خر کیف.

تصور من از ده سال بعد صد در صد اشتباه بود. در این چند روز تعطیلی یکبار رفتیم بهشت زهرا سر خاک پدر همسرم. و من اصلاً پیشنهاد رفتن سر خاک پدربزرگ و شوهر خاله و سایر بستگانم را مطرح نکردم چون حقیقتاً نمی دانم کجای زندگی ایستاده ام و سرخاک رفتن هم دردی به من می افزاید و غمی نمی کاهد. تمام چیزی که امسال از دهه محرم دیدیم در همین مسیر رفتن به بهشت زهرا حاصل شد. هیات ها و طبل زنان و زنجیرزنان. هیاتهای قدیمی درپنج میلیون جا سال تاسیس خود را ذکر کرده بودند. مثلا 1335. جوانهای خوش تیپ، اخم در ابرو و نگاه از گوشه چشم و کت مشکی فاستونی روی دوش. همه چیز مثل همیشه بود. مثل ده سال قبل با این تفاوت که مغازه های بقالی و نانوایی و لباس فروشی و حتی قنادی باز بودند. زمانی می گفتند کسب و کار در تاسوعا و عاشورا کراهت دارد اما این روزها کراهت کسب و کار در این ایام در قیاس با چهره کریه اوضاع اقتصادی مردم دیگر به چشم نمی آید.

با خودم فکر می کنم اگر اوضاع پولی ما و اوضاع ارزی مملکت کمی بهتر بود فرصت خوبی می شد برای سفری یک هفته ای از دروازه فرودگاه امام.

واحد کناری دو پرس قرمه سبزی با برنج زعفرانی می آورد برایمان. زیر غذای خودمان  را خاموش می کنم و بذل و بخشش همسایه با ترشی و بورانی اسفناج می شود ناهار روز یک شنبه. قرمه سبزی خوران به همسر می گویم حیرت آور است که ما جماعتی که مرگ همدیگر را در میدان کاج سعادت آباد به تماشا می نشینیم و دم بر نمی آوریم، غذای شیک و با کیفیت روز تعطیل همدیگر را فراهم می کنیم و بی هیچ چشمداشتی به در خانه هم می بریم. اما ما این کار را به خاطر همدیگر انجام نمی دهیم به خاطر امام حسین اینکار را می کنیم و دلیل اینکه هنوز حاضریم برای امام حسین کاری انجام دهیم این است که بساط نقد نهضت عاشورا -و مناسک و سنتهای مرتبط با آن توسط شیعیان- در جامعه اپیدمی نشده و بی شک اگر چنین روزی برسد کسی به این دلیل یک آب نبات هم به دیگری پیش کش نخواهد کرد. یعنی می خواهم بگویم ما در هر مسئله ای اغلب گند ماجرا را درمی آوریم پس همان بهتر که برخی حوزه ها را به امان روزگار رها کنیم. اینطوری لااقل در ازای اینکه 365 روز در سال زیر لب به همسایه بغلی فحش می دهم (آن هم به دلیل اینکه ماشینش را بد پارک می کند و من تنها با دو سانت فاصله از ستون چهارگوش سنگ مرمر باید پارک کنم) سالی یکبار هم از آنها تشکر می کنم.