پاییز تهران
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد ، شعر

هوای سرد، بوی نم باران های گاه و بیگاه، بازی ابر و آفتاب و سرمای ملسی که آدم رو بلاتکلیف و مردد میذاره بین پوشیدن یه تیکه لباس بیشتر یا کمتر، خنکایی که موذیانه زیر پوستت می خزه و کرختت میکنه، غوغای برگها در پیاده رو و هجوم باد های پاییزی ...این فصل زیبا و وحشی مشخصاً این قدرت رو داره که من رو از کناره ی بی خطر شوق تا مرز پر ماجرای جنون برسونه.

پاییز زیبای تهران
بی شک روزی مرا دیوانه خواهی کرد
با سِحرِ برگهای نارنجی و سرخی که پر از شهوت رقص و رهایی اند
وقتی به سان دختران کولی سرود رسوایی ساز می کنند
و از سرانگشتان کم رمق شاخه ها تا خاک تیره 
به عصمت برباد رفته درختان، مستانه می خندند...
روزی من افسون جادوی تو خواهم شد  
و تو بال پرواز من
تا مرز پر ماجرای جنون...


 
shokoo
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

از پدر و مادر دوستم لجم می گیرد. قدیمی ترین دوست زندگیم است. روزگار به طرز معجزه آسایی همیشه ما را کنار هم نگه داشته . حالا بعد از این همه سال که در یک محله زندگی می کنیم آنها می خواهند بروند یک جای دیگر. یک شهر دیگر. آخر چه طور ممکن است دوست نازنین من را ببرند به یک شهر گند و مزخرفی و توقع داشته باشند آنجا زندگی کند؟ حتماً ریشه در شرایط اقتصادی گندی دارد که دامن همه مملکت را گرفته. شک ندارم چه حال خرابی دارد و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید. از این شرایط متنفرم چون می دانم این کوچ نکبتی آنها آخرش منجر به چه می شود. دوست عزیز و نازم از یک دانشگاهی در یک گوشه دنیا پذیرش می گیرد و حداکثر طی شش هفت ماه آینده جمع می شویم خانه یکی از دو خواهر کوچکترش و یکی دیگر از این میهمانی هایی که باقی مانده بچه های دبیرستان و تتمه دوستان دانشگاه و فک و فامیل هستند ... و من هی باید بغضم را قورت بدهم و هی مامان خوشگلش مثل همیشه خوش پوش و جذاب اما اینبار با چشم هایی که هی پر از آب می شوند به آشپزخانه پناه ببرد که اشکش جلوی دیگران سرریز نشود. آخر شب هم  در حالی که  عطرهای خوب و تنهایی های بد و خنده های الکی و شوخی های ساختگی و گریه های راستکی در سرهای داغ در هم تنیده خداحافظی کنیم و برویم خانه.
دو روز بعد هم پرده آخر ماجرا در فردگاه امام به نمایش درخواهد آمد تا یک دل سیر گریه کنم و  یک هفته سردرد داشته باشم.
غصه هامان تکراری، قصه هامان تکراری، چونکه اشکی نمانده، خنده های اجباری...


 
دلار، طلا، ماکارونی، گاو
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

وااااااااااای
آقا من می ترسم. به خدا. بازم مصیبت منحصر به فرد. این چه وضعه دلار و طلا و کوفت و زهرماره؟
خیر سرمون ما تحلیل گر اقتصادی این مملکت خراب شده هستیم، به قرعان اگه بتونم تحلیلی ارائه بدم. امروز ظهر دلار تا 3500 رسید.
نمی دونم باید ماکارونی ذخیره کنیم یا قرص سرماخوردگی، حالا بماند که پولی هم در حساب ندارم. دارم فکر می کنم ماشین رو بفروشم یه گاو بخرم، به خدا!
این از اقتصادمون اونم از سیاست که یارو بعد عمری با پای خودش تشریف می بره اوین، هیچ وقت تا بدین پایه به پیچیدگی امور ایمان نداشتم.
مامی جونم میگه قبلترها می گفتن سال به سال دریغ از پارسال، حالا روز به روز دریغ از دیروز هم جواب نمیده باید گفت لحظه به لحظه دریغ از اون لحظه....
تو شهر شما چه خبره؟ تهران ما رو که امام زمان ارواحنا لتراب قدوم مبارکه فداه، اُرس و قرص نیگه داشته و اگر معجزه حضرت نباشه کی ممکنه این آرامش رو به شهر تزریق کرده باشه.
واقعاً که دهانشان مصفا که دهانمان را داغان کردند. در سی سال عمری که از خدا گرفتیم به اندازه تاریخ پانصد ساله یک کشور ماجرا داشتیم.


 
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

از کلمه تبریز خوشم می اید. از خیابان تبریزیان خیلی خوشم می اید. امیر سهیل تبریزیان. درختان تناور. فضاهای سبز کوچک و بزرگ مجاور خانه ها. خیابان شمس تبریزی هم سر سبز است. بخش جنوبی این خیابان حرف ندارد. همینجوری بر حسب اتفاق خیابانهایی که اسمشان تبریز دارد قشنگ هستند. بعد از ظهر است و در خیابان امیر سهیل تبریزیان پیاده گز می کنم. اجتماع پرتعدادی از پیرمردها تخته نرد بازی می کنند یا شطرنج. همبازی ها و تماشاچیان پیر و آراسته هستند و صمیمی به چشم می آیند. با خود فکر می کنم اگر پیر شوم کسی را در خیابان محل زندگیم می شناسم که بعدازظهر ها به هم سلام کنیم، که همدیگر را کمی بشناسیم. من هیچ کس را نمی شناسم. نه اینجا که دو سال است زندگی می کنم نه در محله مامان اینها که سالها زندگی کردم.
یک بعد از ظهر دیگر است. کارتن های اسباب و اثاثیه بسته بندی شده وسط حیاط ولو هستند. راه پارکینگ من بسته است. جای دیگری پارک می کنم. دم غرروب است و هر آن ممکن است صاحب پارکینگ به خانه برسد. یک چایی زعفرانی ملس دم می کنم و بعد از چایی برای جابه جایی ماشین به حیاط بر می گردم. خانم میان سالی می بینم که صاحب اثاثیه به نظر می رسد. سلام و علیکی می کنم و خوشامد می گویم. می پرسم چیزی لازم ندارید؟ تقاضای آب دارند.
یک پارچ آب درست می کنم و به طمع اینکه در روزهای پیری همسایه ای داشته باشیم که ما را بشناسند و با هم سلام و علیک کنیم، یک پارچ شربت شاهتوت خانگی هم کنار آب گذاشتم و چندتا لیوان یکبار مصرف.
شب بود که در خانه را زدند. از پشت در گفتم : بله ؟
پاسخ آمد : مادر جان در را باز کنید!!!!!!!!!

در را باز کردم زن و مرد جوانی به سن و سال خودم. مرد با دستپاچگی عذر خواهی کرد (بابت گفتن مادر جان) همسایه جدید اینها هستند. پارچ ها را پس آورده تشکر کرده و آرزو کردند همسایه های خوبی باشیم.

کمی از آرزویم برآورده شد. یک خانواده جوان. در ذهنم پنج شنبه هایی را تصور کردم که به خانه همدیگر می رویم، ورق بازی می کنیم یا فیلم می بینیم و خیلی خوش می گذرد. شاید دوستان خوبی شویم.