همینطوری
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

همه آدم ها اینطوری نیستند که بتوانند تکلیف مسائل را یکسره کنند. حالا هر مسئله ای می خواهد باشد؛ مسئله مالی، عاطفی، عوض کردن شغل یا خانه. قرار هم نیست همه بتوانند اینطور باشند یا معلوم نیست اگر اینطور باشند دنیا جای بهتری برای زندگی بشود یا خودشان احساس بهتری پیدا کنند. گاهی آدم ها در درون خودشان ترجیح می دهند یک غم عمیق یا یک مشکل جدی داشته باشند که لااقل اگر دیگران برایشان دلسوزی نمی کنند خودشان دلشان برای خودشان بسوزد و البته شاید هم این یک تصور احمقانه ای است که من از آدم های دور و برم دارم. به هرحال من حالم به هم می خورد از این داستانهایی که استخوان لای زخم می شوند در زندگی آدم. تا جایی که می شود یا یک قضیه ای را حل می کنم یا با لگد می زنم همه چیز را به هم می ریزم. همچین با سر می روم توی دل روابط انسانی یا مسائل کاری یا پروژه های مالی. بعد این همسی من اغلب از دست من سکته می کند مخصوصاً حین داستانهای مالی و همان موقع که داریم کاری انجام می دهیم هی به من می گوید تو واقع بین نیستی، تو ... تو... تو... در مورد روابطم با آدم ها می گوید خیلی سخت می گیری یا خوب تلاش نمی کنی . البته که درست می گوید یعنی منطقی می گوید. اما توی زندگی ماها منطق همه جوابها را در آستین مبارکش ندارد. من فکر می کنم ما که آدم های پشت و پیراهن داری نیستیم، هیچ زمانی نیست که بتوانیم بدون هول و هراس یک کار اساسی برای زندگیمان انجام بدهیم. هی باید دستمان را بگیریم روی زانوی لاجون خودمان و هی مسائل زندگی را هندل کنیم. هندل کردن مسائل زندگی گاهی خیلی هول و تکان به همراه دارد اما خوب آدم باید تکلیفش را با مشکلات یک جوری یکسره کند هرچند ریسک بالایی داشته باشد .بلاخره یک پایان وحشتناک بهتر از یک وحشت بی پایان است و من اجازه نمی دهم هیچ مسئله ای برای مدت طولانی بچسبد به یقه ی زندگی من و استخوان لای زخم بشود، مگر اینکه خودم تصمیم داشته باشم یقه زندگی را ول کنم. پس ریسک می کنم و نمی ترسم چه در مسائل مالی چه روابط انسانی و چه هر قصه ی دیگری.


 
کاتالیزور معنوی
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

یه پارک کوچولوی محلی روبروی خونه ماست. این منطقه به یه خیابون تجاری تبدیل شده بنابراین تعداد همسایه ها خیلی زیاد نیست. همه آمار همدیگه رو دارن و اینو میشه از خالی بندی های مبسوطی که تحویل هم میدن فهمید. پسر دوتا از همسایه ها، سیزده یا چهارده ساله، با خونسردی روی نیمکت پارک نشسته ان  و لوله محتوی مواد دستشونه. با همسایه بالایی که مادر سه پسر هستش در پارک قدم می زنم. هیچ کس به این دوتا پسر شک نمیکنه. انتظار دارم مادر این پسرها از کار این دوتا جونور سر در بیاره. می پرسم متوجه شدید چی دستشون بود؟ میگه نه.

توی این خیابون اول صبح که میرم سرکار، شدیداً بوی ت.ر.یا.ک میاد. پول کافی و جنس اعلا. بنابراین والدین نه چندان هموژنیزه هم تو کار مواد خز و خیل و سطح پایین نیستن که از شکل و ظاهرش باخبر باشند.

هرچه خونسردتر آسوده تر. اینجا کسی نمیدونه شیشه چیه پس روی نیمکت پارک محلی، کنار زمین بازی بچه ها خیلی راحت میشه هر غلطی کرد. البته غلط چرا؟ اینا کاتالیزور معنویه. آدم رو از صندلی حقایق روزمره شوت می کنه به عالم بالا. بدون دغدغه، بدون انتظار طولانی. بی خبری خوش خبریه و نجات دهنده در گور خفته است. چه مملکت اهورایی گل و بلبلی. نور روشنی فرداها چشم آدم رومیزنه. مرحبا بر باعث و بانی امر.


 
بر فراز کوههای آلپ
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

چند درصد احتمال داره در مملکتی بسیار پهناور، با انبوه پرتعداد استانها و شهرها و روستاها، که از قضای روزگار و همت آدمیان اغلب رو به ویرانی هستند تا زیبایی، در شهری ساکن بشی که در فراز و فرود زمان راه رو به سوی توسعه و بهبود هرچند لنگان لنگان، اما آهسته و پیوسته پیموده!
چند درصد احتمال داره در این شهر کذایی که از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، زشتی و زیبایی و آلودگی و طراوت چنان در هم تنیده که آشفتگی و بی سامانی چهره غالب این دیار شده، محل کار آدمی در نقطه ای زیبا و با طراوت و دور از آلودگی قرار بگیره؟
و حالا چند درصد احتمال داره که در دایره محدود نقاط زیبای این شهر، روی بلندترین و خوش آب و هواترین تپه در یک ساختمان پانصد ضلعی، میز کار تو در بهترین ضلع قرار بگیره و در اون بهترین ضلع ساختمان که میزهای کارکنان مارپیچی و بی قاعده توی سالن ولو شدن، میز کار تو رو به بهترین پنجره باشه و با هر نیم نگاه تصادفی حتی، در یک منظره زیباترین برج های این شهر رو در دامنه کوههای شمالی تهران تماشا کنی.
از این منظره احساس نیویورک نشینی به آدم دست میده!
در این عالم احتمالات، احساس نیویورک نشینی در ام القرای جهان اسلام چیزی فراتر از خوش شانسی محسوب میشه. خرسندیم از این خوشبختی منحصر به فرد.


 
هنر اداره کردن
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

با دوستی به نام مرز روشنی وارد یه شبهه مسابقه شدم. باید در عرض یک ماه حداقل ده تا پست بذارم. هر چقدر با خودم کلنجار می رم که چی باید بلغور کنم به نتیجه نمی رسم. یه سوژه به نظرم میرسه که کمی خصوصیه. من و همسی در طول دوران با هم بودنمان برای اولین بار به یک چالش ارتباطی جدی برخورد کردیم. قاعدتاً وقتی زن و شوهر با هم اختلاف دارند باید روابطشون دستخوش یک دست اندازهایی بشه. اما بنده عینهو گاو دارم به روال سابق زندگی می کنم. خوب، شرایط خورد و خوراک و نظافت منزل و خرید روزانه و تفریحات و ... به روال عادی برنامه ادامه داره. از جانب اون هم همینطور . همون پتروس فداکاریه که بود، امور بیرون از منزل رو هندل می کنه، بساط صبحانه رو هنرمندانه حاضر میکنه و البته در مهمانی ها و مجامع متفرقه هم به روال عادی برنامه ظاهر میشیم. فلذا تحریم هایی که در خیال بافته بودم هیچ تاثیری بر روابط ما نداشته چون هرگز فرصت بروز و ظهور پیدا نکرده. هنر منطقی قهر کردن و منطقی اعتراض کردن چیزیه که باید بلد باشیم. من این هنر رو ندارم و حافظه ام هم به اندازه جلبکه. در نتیجه هیچ جنبش پروتستانی به رهبری بنده شکل نخواهد گرفت.یه جنبه خجالت آور از بی هنری بنده اینه که توی محیط کار در نقطه مقابل زندگی خانوادگیم قرار دارم. کمتر کسی فرصت اشتباه داره و اگه مرتکب اشتباه شد به ندرت از جانب من بخشیده میشه.
باید کمی مهارت زندگی کردن یاد بگیرم. نمی دونم این مهارت اداره کردن روابط انسانی رو از کجا می شه یاد گرفت؟ امیدوارم راه حلی پیدا بشه که من از این حماقت دوسویه نجات پیدا کنم. کتاب غیر ملال آور، مقاله غیر مزخرف و ... سراغ دارید دریغ نکنید لطفاً.


 
ریچارد براتیگان
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

اگر فقط کمی شبیه ریچارد براتیگان بودم، منظورم یک شباهت خیلی خیلی ناچیزه ، اونوقت هر روز می تونستم یه پست تازه بذارم و درباره مسائل خیلی کوچیک و روزمره زندگی حرف بزنم. چون این انبوه خاکروبه که روح من رو تشکیل داده حاصل همین اتفاقات بی اهمیت و کوچیکه.
اول از همه می گفتم که حالم از صدای تلویزیون به هم می خوره اما این همسر چشم آبی ریش قرمزی تا منو به جهنم نفرسته حالیش نمی شه که صدای این جعبه نکبت رو کم کنه.
بعد راجع به مینو می نوشتم که چند هفته است متولد شده و انگار پاره ای از وجود منه و یه توهم یا تصور مبهمی به من میگه که من و این دختر در آینده با هم کار مهمی خواهیم داشت و چقدر دلم می خواد این دختر آلمانی بدونه که یه خانم ایرانی هست که دربست در خدمتشه و ...
و بعد ناله می کردم که تا چشام رو می بندم کابوس می بینم، یا امتحانی که بهش نمی رسم یا جلسه دارم و مقنعه ام رو پیدا نمی کنم یا روی پوستم دونه های چرکی زده ...
بعد یه پست می ذاشتم و یه فحش مبسوطی می دادم به صدر تا ذیل مملکت. چون دکتر میگه باید روزی بیست دقیقه در معرض نور مستقیم آفتاب باشی اما همچین جایی برای من که از صبح تا غروب حمال دولتم و حتی اگه بهم حقوقم ندن بازم مثل خر کار می کنم وجود نداره. ویتامین دی بدنم 5 هست که باید 35 باشه... و بعد براتون توضیح می دادم که چرا روزای تعطیل نمی رم استخر رو باز و به رغم اینکه دلایلم به قوت خودش باقیه ولی امروز رفتم استخر رو باز سرکوچه امون و اصلاً هم برام اهمیتی نداشت که هیکل من مثل عروسکای دور و برم بی نقص نبود، صورتم آرایش نداشت، موهام رو با یه گیره در پیت جمع کرده بودم و مایو و کلاه شنام ربطی به هم نداشتن. اما یه چیزی درونم فریاد میزد گور بابای همه وجوه فانتزی استخرهای روباز، بوی عطر زنای برنزه و سیگارهای بلند و آرایش هنرمندانه و خطوط مصنوعی لبخندهاشون،گوربابای اینکه نجات غریق ایکبیری که حتماً 6تا تاکسی سوار شده تا خودشو به استخر سرکوچه ما برسونه جوری نگام می کنه که انگار کلفت ننه اشم. کمی ویتامین دی می خواستم. همین.

چقدر نوشتن حال آدم رو بهتر می کنه...


 
کمی سوال
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

میگم اعصابت رو خرد نکن، آروم باش. اتفاقیه که افتاده.
میگه خیالت راحت با روزی 125میلی گرم آرام بخش هیچ مشکلی اونقدر بزرگ نیست که اعصاب آدم رو خرد بکنه.فقط درونم غوغاست. جنگه! توی جنگ درون کی می تونه به آدم کمک کنه؟
می گم نمی دونم، گمونم جنگ درون یعنی پیش به سوی ساختار شکنی.
می گه اگه آدم چارجوب زیر پای خودشو بشکنه چی میشه؟
می گم یحتمل اولش کمی می ترسه اما خوب آدمیزاده دیگه به خوب و بد و درست و غلط عادت می کنه . آب هم از آب تکون نخواهد خورد علی الخصوص با روزی 125میلی گرم اکسیر حیات اضافه.


 
هایپر رئالیتی
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود