از این دال تا آن دال
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

بعد از ده سال، دشمن کوچولوی من بهم اس ام اس میزنه، حالم رو می پرسه، وقتی بر حسب اتفاق می فهمه که بیمارستانم به سرعت و برای هرچه سریعتر رسیدن با موتور به بیمارستان میاد و تا لحظه ترخیص کنارم می مونه، دائم می خواد محبت خودش رو نشون بده و منو به یه خوراکی خوشمزه دعوت کنه. ماشینم رو می بره تعمیر می کنه، بر می گردونه خونه و یه قرون پول نمی گیره، نصفه شبی با یه دشمن قدیمی بزرگتر میاد در خونه امون و اصرار می کنند که شب  بیا خونه ما تا مراقب احوالاتت باشیم.
و در ضمن در یک حرکت سوپر- های -ریسک برای خوشحالی من تخلف نسبتاً بی ضرر اما پرخطری انجام میده.
واااااااای خدای من ، یعنی بعد از ده سال لجبازی دیگه از من متنفر نیستن!
بزرگترین عذاب زندگی من اینه که کسی ازم متنفر باشه چون حس می کنم یه گندی زدم که قصه به اینجا رسیده و بالطبع یکی از خرکیف کننده ترین لذت های زندگیم اینه که دوست داشته بشم.
از بالا رفتن این پرچم سفید در خاکریز دشمن و اهتزار غرورآمیزش غرق در رضایتم. دلم خنک شد. اما رسماً اعصاب و روانم سرویس شد تا این جدال نا برابر بدون سوسک کردن من به آخر رسید. ببین از د ال دشمنی تا دال دوستی چه مسیر دهان سرویس کنی کشیده اند.


 
هدیه روز مادر
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مصیبتهای منحصر به فرد ، روزنوشت

شنبه است. شروع هفته ، روز زن، روز مادر. اس ام اس ها، تماس های تلفنی، مراجعین حضوری، مدیران مافوق و سایر همکاران تبریک گویان. به خصوص به مادران. خودمانی ترها آرزو می کنند که سال آینده در این روز مادر باشم و الی آخر.
به عادت همیشگی راس ساعت هشت صبح نسخه اینترنتی روزنامه دنیای اقتصاد را مرور می کنم.
اخبار پر بیننده را سورت می کند. پر بیننده ترین خبر روز مادر: مرگ سه کودک در برنامه خاله شاهدونه در شهر خرمدره !
تصور کن که فرزندت را، جگر گوشه ات را همراه مهد کودک یا مدرسه به تماشای برنامه خاله شاهدونه بفرستی. چرا؟ چون اندک مجال شاد زیستن کودکان این خاک تیره است.
در خانه باشی. از نبود جوجه ات حسن استفاده کنی و رخت و لباس هایش را سر و سامان بدهی. برایش غذا حاضر کنی و منتظر باشی ... و البته به ذهن هیچ مادری خطور نخواهد کرد که کوره راهی از برنامه خاله شاهدونه تا خاک سرد گورستان کشیده اند. بازهم مصیبت های منحصر به فرد این سرزمین.
عجب ! امسال هدیه روز زن، روز مادر همین است. هدیه ای روشنگرانه : در این سرزمین مادر نشوید!
آه! مادران ساده ی سوگوار، روزتان مبارک و سفر پرستوهای کوچکتان به خیر...


 
ساده و خوشبخت
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

عجیبه، برام  عجیبه که به طرز شگفت آوری از انجام کارهای کوزت مآبانه لذت می برم.
از خریدن، پاک کردن و خشک کردن پونزده کیلو سبزی. از خرید 20 کیلو بادمجان و یک هفته کشتی گرفتن با سرخ کردن و کبابی کردن بادمجانهای عزیز، هرچند باعث بشه همراهی با کتابهای میله بدون پرچم رو از کف بدم و هرچند هر روز از 7صبح تا 4 بعد از ظهر سرکار باشم.
از اینکه مهرگان طفلک نهصد کیلومتر راه بیاد تا تهران، بعد بشینیم با هم پیاز پاک کنیم و هویج و کرفس خرد کنیم که شور بندازیم. از اینکه شیشه های کوچیک مربای خونگی توی یخچال خونه ردیف کنم. از تی کشیدن سنگ هایی که هیچ وقت برق نمیفته و از شسته و تمیز بودن حوله های رنگاوارنگ توی سرویس بهداشتی. این کارها گاهی از شب شعرهای خونگی هم بیشتر مشعوفم می کنه. حس می کنم زنده ام. حس می کنم ساده ام و این سادگی به من احساس آرامش میده.
از اینکه زن فلانی بگه خونه شما همیشه برق میزنه همونقدر خوشحال میشم که از تعریف شوهر عمه پیر شوهرم وقتی میگه مرحبا که فلان شعر رو حفظی.
البته این لذت ها از یک جنس نیستن اما لذت هایی که منشاشون از تلاش های کوزت وار ناشی میشه حس زن خانه دار پنجه طلایی رو بهم میده. با خودم فکر می کنم شاید فقط یه زن بتونه از این بهانه های ساده شاد زیستن لبریز احساس زندگی بشه و البته تجربه خوشبختی به نرخ قیمت سبزی و بادمجان واقعاً از منظر اقتصادی به صرفه است.
فضای جدی بازار کسب و کار و به قولی دنیای منسوب به مردها رو سالهای ساله که دارم تجربه می کنم، نقش های جدی زیادی داشتم و شکست و توفیق و تحقیر و غرور رو توی این دنیا تجربه کردم، اما در نهایت عاشق زن بودنم به خاطر تمام احساسات بی پیرایه ی زنانه و دلایل ساده و پرزحمتی که گفتم.


 
تعطیلات
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

گاهی بهترین راه حل

دنبال راه حل نبودنه.

در ازدحام روزگار،  گهگاه لازمه
روی یه کاغذ بنویسی :

"
کافه تـعطیــل است" و بچسبونی پشت شیشه ی زندگی.

و به یاد بیاری قطعاً نقطه ثقل عالم نیستی

هیچ کاری مهمترین کار جهان نیست

و هیچ اندوهی عمیق ترین غم عالم نیست.

بعد پنجره رو باز کنی

روی مبل ولو شی

پاهات رو دراز کنی روی میز 

دست هات رو بذاری زیر سرت و به آسمان خیره شی

و تنها به قیمت یک لیوان چای

یا یک نخ سیگار

زحمت حرکت به خودت بدی

و البته اگه موفق شدی 

به افکار معطل پشت در کافه

یه لبخند فاتحانه بزنی


 
جرعه نوشی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر

مرا کیفیت چشم تو کافیست ...


 
دیالوگ شبانه
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

توی تاریکی نگاهش می کنم. موهای کوتاه و کم پشتش رو نوازش می کنم. خطوط صورتش رو با سرانگشتام لمس می کنم و انگار به شریف ترین و پاکترین عبادتگاه جهان دست می کشم.
می گم : چرا نمی خوابی؟
میگه : دارم فکر می کنم. 
نفس هام رو عمیق می کشم که بتونم عطر تنش رو استشمام کنم.(به تمام کلماتش توجه کنید لطفاً)
میگه : همیشه توی ذهنم بوده که یه حرفی رو به شما بزنم!
میگم : جونم، هر حرفی داری می تونی به من بگی، می خندم و می پرسم : رازه؟
انگشتام رو از روی صورتش بر میداره و می بوسه. میگه : راز که نه ، اما خیلی مهمه، همیشه توی ذهنم بوده که یه روز به شما بگم بیاین بهترین دوست زندگی هم باشیم.
با حیرت نگاهش می کنم، میگم : قبوله، از این به بعد من و تو با هم دوستیم.
میگه: ما که الانشم دوست هستیم، منظورم بهترین دوست زندگی آدمه! راجع بهش فکر کنین. مجبور نیستین قبول کنین.
از جواب بدون فکرم شرمنده میشم، میگم: من همیشه آرزو داشتم یه بچه مث تو داشته باشم، تو هم خوشگلی هم با ادب. حالا چه بهتر که بهترین دوست هم باشیم. هر وقت چیزی بود که فکر کردی دلت نمی خواد یا نمیشه به هیچ کس بگی می تونی رو من حساب کنی.
میگه : ممنونم. شما هم خیلی زیبا هستید. حالا فکر نکنید چون شما به من گفتین خوشگل این حرف رو می زنم. من همیشه وقتی به صورت شما نگاه می کنم حس می کنم شما خیلی زیبا هستین. در ضمن من خیلی هم خوب نیستم. مثلا هنوز گاهی توی لباسم جیش می کنم. اما مطمئنم بزرگتر بشم درست میشه. من جمعه ها می تونم بهتون تلفن کنم. منتظرم باشین.
میگم: حالا دیگه چشماتو ببند. نصفه شب شده.
میگه: قبول دارین نصفه شبا حرف زدن خیلی لذت داره...
.
.
.
و من نمی دونم صحبتای یه دختر بچه چهارسال و نیمه رو چقدر باید جدی گرفت و نمی دونم عمق اندوه این بچه از جدایی پدر و مادرش چقدر می تونه باشه.