لبخندهای بی رمق
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

موهای سپید ما را کسی نمی تواند بشمارد. ما جنس لطیفیم و اهل رنگ پردازی. اما پسرها شقیقه هاشان سپید شده و خطوطی روی چهره دارند که آشنا نیست. دخترها هم عروسک های ده سال پیش نیستند. بی شر و شورتر و ساده تر.
همه تنها آمده اند و  برخلاف ده سال پیش اغلب با پاکتی سیگار. از این 15نفر فقط سه نفر متاهل هستند. من و فهیمه در معیت شووران خوش تیپمان. پریسا هم متاهل است اما گمانم دارد جدا می شود. خودش سوئد است و همسرش امریکا و ظاهراً راهی پیدا نمی شود که یکجا باشند. آقایان هم که از دم عذب اوغلی تشریف دارند.
این سوال را نمی شود از همه پرسید. از مهدی می پرسم: توچرا تنهایی آخه؟ می گوید: تنها نیستم جان تو. امشب جایی دعوت داشت. من هم که می خواستم با بچه ها باشم دیگه هرکدوم رفتیم پی برنامه خودمون.
چقدر پست مدرن شده ایم.
میهمانی حول میز شام جریان دارد. کمی صحبت از روزگار. چندتا عکس دسته جمعی. شوخی های کلیشه ای. کمی بعد هم برخی با گوشی هاشان مشغولند. یک بابایی هست که خیلی کاسب مسلک است و از بچه های دانشگاه نیست. هرچند خیلی تلاش می کند اما هیچ رقمه با جمع بُر نمی خورد. کمی پشت سرش حرف می زنیم.
اینجا سعادت آباد است. ما بچه های دانشگاه تهرانیم. این جمع روزگاری شاید دماغ بالاترین جمع دانشکده بوده. گیریم که حالا مرز سی سال را رد کرده اند و بعضی ها هم تا چهل سالگی چند قدم راه دارند. اما خوب دلیل نمی شود که با یک کاسب چاق خالی بند الکی خوش عیاق شوند و در ضمن دلیل نمی شود که شاد نباشند؛ اما نیستند. لبخندها بی رمق است و  قسم می خورم که حالِ این جمع  هرچه باشد شادی نیست و کور شوم اگر دروغ بگویم.
به مهدی می گویم : به زور شده ایم پانزده نفر؛ با آهنگ هایده هم می رقصیم؛ پیر شده ایم رفیق، پیر.


 
باجت گمشده
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

گمشده است. کیف پولم را می گویم. کجا؟ نمی دانم. این «کجا؟» سوال احمقانه ای است که اغلب از آدم می پرسند. اگر می دانستم کجا گمشده که دیگر گم نشده بود. قابل شما را ندارد،یک کیف چرم قهوه ای بود که سه چهار سال پیش در حراج  چرم مشهد بابت خریدش چهل یا پنجاه تومان پیاده شده بودم.
محتویات کیف:

  1. دو عدد کارت عابر بانک خودم که در یکیشان پشیزی پول نیست.
  2. دو عدد کارت بانکی همسرم. بله! چی فکر کردید؟ می دانم، این از مصادیق خشونت علیه مردان است. هر چند من فمنیست نیستم اما توانسته ام دستاوردهای ارزشمندی برای جماعت نسوان به ارمغان بیاورم. هر دو کارت بانکی همسرم را به یغما برده ام و البته این حقیقت که همسرم پنج ماه است حقوق نگرفته چیزی از ارزش کار من کم نمی کند. بابت کارتها جای نگرانی نیست. بانکداری اینترنتی سرعت شما را از سارقین احتمالی بیشتر می کند. بلافاصله موجودی کارتها را خالی کردم.
  3. یک کارت اعتباری که یار غمخوار من بود و بار بی پولیهای من را مشفقانه به دوش می کشید.
  4. 40 یا 90 هزارتومان پول نقد. دقت را حال می کنید؟ می دانم دوبار از عابربانک پول گرفتم اما اصلا نمیدانم چقدر خرج شد چقدر ماند و یا چقدر از قبل پول در کیفم بود.
  5. دو عدد کارت عضویت باشگاه ورزشی. بهتر که گم شدند. عکس روی این کارتها خیلی زشت بود یعنی خداوکیلی از صاحب عکس بدتر بودند. فردا که می روم باشگاه این ننگ تاریخی پاک می شود.
  6. تلخ ترین جای ماجرا! کارت عضویت آرایشگاهم. به مدد این کارت ویژه، هر ماه با مبلغ ده هزار تومان (به جای سی و پنج هزار تومان) ناخن های دست و پایم را صفا می دادم. با توجه به نرخ حقیقی این خدمات یعنی حداقل سی و پنج هزارتومان متاسفانه منبعد ناخن دست و پای من و گربه سانان فرق چندانی باهم نخواهد داشت.
  7. کارت ملی! به فال نیک می گیرم و گم شدن ملیت اولمان را نویدبخش ردیف شدن ملیت جدید تعبیر می کنم. یعنی می شود ما عطای این مرز پرگهر را به صاحبان ملوسش ببخشیم.
  8. یک شعر تایپ شده. دومین مطلب از اولین وبلاگم. شعری از یک دوست قدیمی که این روزها پاک از هم بی خبریم ولی شعرش را بافونت 5تایپ کرده بودم و زیر تلق شیشه ای کیفم بود.
  9. عکس همسر نازنینم با موهای فرفری و ریش قرمز و نیش باز. نمی دانم چرا در تمام عکس های پرسنلی به پهنای صورت خندیده است. آخر عکس پرسنلی جای خنده است؟ نیشت را ببند مرد حسابی. عکس را اما همپای اصل دوست داشتم.
  10. دو نامه ی عاشقانه. یک نامه از همسرم که الان حسرت می خورم چرا بیشتر نخواندمش و دیگری نامه ای از یک غریبه. یکبار در یک کافه روبرویم نشسته بود. از ظهر تا عصر. تمام مدتی که ناهار می خوردم به این فکر میکردم که کاش با هم ناهار می خوردیم و راجع به موضوعی هرچند مهمل و مزخرف حرف میزدیم و من رنج در سکوت غذا خوردن را با یک مکالمه هرچند چرند تاق می زدم. تمام این مدت داشت چیزی می نوشت. بعد یک دختری آمد و روبرویش نشست و من دیگر تصویرش را نداشتم. وقتی داشتم می رفتم بلند شد و نامه را به من داد. نامه ی جالبی بود. مرا و کارهایم را توصیف کرده بود. یک جای نامه نوشته بود: زیبا نیستی اما به چشم من زیبایی. برای یک زن جمله ی ویران کننده ای است (مگر اینکه به اندازه ی من بیخیال باشد). ممکن بود بنویسد: زشتی اما تودل برو هستی یا مثلاً عجب بدقیافه ی با نمکی هستی... بعد هی نوشته بود برای همین لحظه و در همینجا دوستت دارم و تکه ای از مرا با خود می بری و ...! جل الخالق! چه جسارتا! به هرحال آن نامه را هم دوست داشتم.شرط می بندم طرف وبلاگ نویس بود.
  11. کارت مترو، کارت تلفن، کارت بیمه SOS و کارت پرسنلی. کارت عضویت کتابخانه
    هم بود که حیف شد.
    یادم نمی آید چه چیز دیگری در کیف بود. به هرحال محتویات را که مرور می کنم می بینم بار عشقی ادبی کیف از بار مالی آن بیشتر بود. باخود تصور می کنم یابنده راجع به صاحب کیف چه فکری می کند؟
    کاش پیدا شود به خاطر نامه ها و البته کارت آرایشگاه.

 
آخرای خستگی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت

آنقدر خسته ام که دیگر طاقتم تمام شده. وقتی طاقت آدم تمام بشود احتمال کارهای غیر منطقی زیاد است.
دلم مسافرت می خواهد. بی اندازه خسته ام. می گویم این هفته بروم عراق. می گوید بیا. بعد فکر می کنم جهنم دره ای بیش نیست و حیف از پول بلیط.
پیشنهاد می کنم برنامه ای یک هفته ای برای کیش ردیف کنم. می گوید خودم که آمدم هرکار خواستیم می کنیم.
قبل تر گفته بودم می خواهم همراه دوستم بروم استانبول. گفته بود خوب یاد گرفتی هی تنهایی می روی ترکیه. قبل از آن هم  گفته بودم با یک تور لعنتی دو روزه بروم کویر.  گفته بود فصل خوبی نیست. اصرار کردم گفت می آیم با هم می رویم. می گویم خیلی خیلی خسته ام. می گوید باشه برای خرداد ماه یک سفری ردیف می کنم. امیدوارم تا خرداد مرده باشم. اگر بیاید و هیچ مسافرتی نرویم بی شک قبل از عید یک هفته ای می روم به هر جای دنیا که خواستم چه ایران و چه بیرون ایران. مطمئنم با این کار من از نگرانی تب می کند اما ظاهراً نیاز به تب کردن دارد. یعنی تا این حد بریده ام. 


 
کار فقط گوشه ای از زندگیست
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

دوست دارم بنویسم فقط به این دلیل که از نوشتن لذت می برم. باید تمام داستانهای با اهمیت و بی اهمیت هر روز را بنویسم.
امروز رئیسم بعد از یک سلسله فضولی و تفتیش عقاید در مورد اینکه  من از صدقه سر این ده دوازده سال کار به لحاظ مادی و مالی چه چیزهایی دارم ، اعلام نظر فرمودند: شما چون از لحاظ مالی مدیریت خوبی داری و علاقمند به کارهای اقتصادی هستی، اصلاً توی محیط کار جاه طلب نیستی. بعد آقای دکتری که دو متر آنورتر می نشیند را به من نشان داد و گفت : اینو ببین، فقط چندین میلیارد ملک داره  ولی تمام مدتی که پشت این میز نشسته خیالش پیش یه میز دیگه است.
خواستم بگویم : خفه شو اینها که پرسیدی ابداَ به جنابعالی و خرانی مشابه شما ربطی نداشت، در عوض گفتم: شما محبت دارید بنده شانس داشتن اساتید خوبی چون شما رو داشتم. (فکر کنید حقیقت ما چقدر رقت آور است) 
حتم دارم پیش خودش  راجع به من فکر می کرد این کارمند لاغر حتماً فقیر هم هست و بعد از این سوال و جوابها می تواند با پاره ای توصیه های هوشمندانه اقتصادی و مالی مرا به فیض برساند. تازه خودمانیم من همه چیز را لو ندادم.  در جو همین تعجب و کف کردگی بود که یکی از نبوغ های مالیش را با حالت پچ پچ برایم فاش کرد و من یقین حاصل کردم که در کله او و گریپ فروت به یک اندازه شانس یافتن مغز اقتصادی وجود دارد.
حالا اما فکر می کنم این جاه طلب نبودن بنده به لحاظ شغلی، در یک گفتمان خودمانی معنی اسکل بودن می دهد. حقیقتاً هم نوکر بی جیره و مواجب و سر به راهی هستم. البته با شخصیت هم هستم. یعنی شاید چیز اضافه ای نخواهم اما حفظ شان و شخصیتم در محل کار خیلی برایم مهم است. این وظیفه شناسی های تمام نشدنیم هیچ نفع مادی برایم نداشته اما برایم اعتبار و احترام به ارمغان آورده. حقیقت این است که پستها و رده های بالاتر سازمانی برایم پشیزی نمی ارزند. وقتی از محل کارم بیرون می آیم هیچ چیز آنجا برایم مهم نیست. با یک فیلم یا کتاب خوب تازه ی تازه می شوم و با یک سفر دلچسب دوباره متولد می شوم. آشپزی و خانه داری و سبزی خشک کردن و مربا پختن و آرایشگاه رفتن در مقیاس وزنی به اندازه انجام یی نقص یک مسئولیت حرفه ای  (شغلی) برایم رضایت خاطر ایجاد می کند و من از این بابت خیلی خوشحالم حتی اگر این نوعی اسکلیت*  باشد.  
-----------------------------------------------------------------------------------------
اسکلیت : اسکل بودن بر وزن عاشقیت


 
باورهای من
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، روزنوشت

تو تسکین تمام دردهامی

به جز تو با کسی کاری ندارم


 
در نیم متری شومینه روشن سردم است
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، مهدی اخوان ثالث (م امید) ، زمستان

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده ی  رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بی گه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......                                       مهدی اخوان ثالث (م. امید)


 
یکی شبیه دیگران
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد ، خوشی های منحصر به فرد

روبی خواهرم از بچگی به شدت خون دماغ می شد به قسمی که دائم راهی بیمارستان بود. هر چند ماه آزمایش های انعقاد خون می داد اما نتیجه ای حاصل نمی شد. خون ریزی  های شدید و دائمی بینی روبی ادامه داشت. چند وقت پیش توی یک مهمونی کاری دچار خونریزی بینی می شه و بلافاصله یکی از دوستانش تشخیص میده که این شکل خونریزی ناشی از شکستی بینی هستش. عکس ها و آزمایش ها ی بعدی تشخیص این پزشک جوان رو تایید می کنه. به خاطر اوردیم که روبی در سن سه سالگی دچار حادثه ای منجر به شکستگی سر و کله شده بود. حالا اتفاق نظر داشتیم که شکستگی دماغ همون موقع حادث شده اما اینکه چرا این همه وسواس مادر در مراجعه به پزشکان درجه اول و متخصص ها سبب تشخیص شکستگی بینی نشده، سوال آزار دهنده ای ست.
همه اش فکر می کنم بچه سه ساله چه طور درد شکستگی بینی رو تحمل کرده! حالا دیگه روبی دماغش رو عمل کرده و من تجربه کردم که چقدر سخته پاره دل آدم  عمل جراحی داشته باشه. پزشک جراح از دوستانش بود و گفت این عمل رو به عنوان فیلم آموزشی ضبط کردن چون بینی از سه ناحیه شکستگی داشته. روبی با 165 قد همه اش 50 یا 49 کیلو وزن داشت و این عمل لاغرترش کرد. دخترک معصوم 2ساعت و نیم در ریکاوری بود و به هوش نیامدنش داشت به یک مصیبت تبدیل می شد.
طفلی روبی نازنین من. نمی تونم از کثرت این همه پزشک نادان عصبانی نباشم. اگر این احمق ها به موقع تشخیص داده بودند این موضوع مدت ها پیش حل شده بود. این ماجرا یکی از آن مصیبت های منحصر به فرد مملکت ماست. از طرفی قیافه روبی خیلی سینمایی شد، سینمایی که چه عرض کنم در واقع شبیه بقیه دوستانش شد. دقت کردین این دخترای زیر 25سال همه شبیه همدیگه ان! دماغ عروسکی، پوست برنزه، هیکل لاغر، ابروهای روشن... آدم این جماعت را که کنار هم می بینه  وحشت می کنه گاهی هم یاد فیلم ماتریکس میفته. به هر حال وجه خوش بینانه قضیه اینه که به مدد وفور پزشکهای بیسواد روبی ما هم از قافله شتابان مد عقب نماند و این از آن خوشی های منحصر به فرد این مملکت است.