بیرون ایران
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

خیلی جاهای دنیا شبیه همدیگرند. یعنی با این پولی که ما داریم اغلب نقاط کره زمین برای ما حال مشابهی دارد. یکی از این حالها حال صف صرافی است . وقتی بیرون ایران توی صف صرافی می ایستی بعد می بینی یک صد یورویی به یک عالمه اسکناس محلی تبدیل می شود، یک پنجاه پوندی به یک کیسه اسکناس تبدیل می شود و الی آخر، آنوقت تو با یک کیسه ریال رفته ای صرافی یا بانک یا هر کوفت دیگری و 20تا اسکناس سبز صد دلاری تحویل گرفته ای و تازه یک مهر جانانه هم در پاسپورتت زده اند که یعنی بزمجه دفعه بعد دلار آزاد بخر تا جانت بالا بیاید، انوقت در صرافی های بیرون ایران دلت یک جوری می شود وقتی می خواهی دلارها را به پول محلی تبدیل کنی. یک قیاس ابلهانه ای هم به ذهن آدم می رسد. من و آن آقای بور و آن خانوم سیاه پوست و آن هندیه و آن عربه و ... که توی صف اکسچنج وایساده ایم روزی 12ساعت کار کرده ایم ولی آخرماه به آنها یک کیسه پول داده اند به من چندتا دونه ... کدام خری گفته دوران برده داری تمام شده؟
همه جای دنیا برای ما خیلی گران است خیلی. یک تفریح خوب برای ماها این است که توی لابی هتل ها یا مراکز خرید بنشینیم و در اینترنت ول بچرخیم. اصلاً مهمترین جاذبه توریستی همه نقاط دنیا برای من این است که می توانم وبلاگ در قند قزل آلا را بدون خون جگر بخوانم و بعدش هم نظر بگذارم و مث همه مواقعی که در ایرانم مثل سایه از وبلاگش عبور نکنم. جاذبه توریستی دیگر هم امکان چک کردن فیس بوک است.
به بیانی بیرون ایران از طره رقصان فیل ها رها می شوی (فیل+تر=طر : طره فیل) مثل گربه ای که از انباری کوچکی بیرون جسته یک هو در دنیا به رویت باز می شود حتی اگر پول چندانی در جیب نداشته باشی. این از آن حوشبختی های منحصر به فرد ما ایرانی هاست.


 
اندر کمالات نظام آموزشی
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مصیبتهای منحصر به فرد ، روزنوشت

اول صبح خواب و خراب رسیدم اداره. توی آسانسور یکی پرسید: خانوم قیافه شما برای من آشناست. قیافه من چه طور؟ نه آشنا نبود. به رسم ادب محل کارم و خودم رو معرفی کردم. سوال کننده لحنش رو تغییر داد و گفت تو دبستان ... و راهنمایی ... و دبیرستان ... می رفتی و منم سارا... هستم. باورم نمیشد. روز خوبی بود. اون روز کلی یاد ایام قدیم کردیم و  شماره ها رد و بدل شد. حالا سه تا همکلاسی هستیم که یک جا کارمی کنیم. یکی بهار که به اتفاق دختر عموش شاگرد اول تمام امتحانها و المپیادها و کوفت و زهرمارها بود. یکی من که نمونه کامل یه دختربچه بسیار بزدل و حساس و استریل و بسیار وظیفه شناس بودم. تمام تکالیف به موقع و نمره ها عالی. اما هیچ وقت مثل بهار نبودم. بهار فاتح بلامنازع تمام سکوهای اول بود.بهار یک سال از من و این سارای نویافته بزرگتربود. و اما سارا یه صفربیار شر و بازیگوش تمام عیار. به اتفاق سارا سراغ بهار رفتیم. حالا ببینید بعد از حدود 16 سال جایگاه ما توی محل کار مشترکمون چه طوریه.
من اول فیزیک کاربردی قبول شدم با یه رتبه خیلی خیلی عالی. رویاهایی داشتم واسه این رشته اما از برکت  دانشگاه خیلی زود حوصله ام سر رفت . حالم داشت به هم می خورد.دلایلش مفصله، خلاصه اینکه انصراف دادم که معتقدم یکی از درست ترین تصمیمات زندگیم  شد. سال بعد دقیقاً 40 روز مونده به کنکور پدر فوت شد. جمعه کنکور داشتم و روز قبلش مراسم چهلم پدر بود و با گند زده شدن به کنکور مسیر زندگی  چرخش که چه عرض کنم یه رمیدن 180درجه پیدا کرد. موقع تعیین رشته هم اونقدر الاغ تشریف داشتم که دربونی دانشگاه تهران رو به بهترین رشته های شهرستان ترجیح می دادم. اما بهار. دخترعموی بهار معماری دانشگاه تهران و خود بهار مدیریت قبول میشه! حین تحصیل برای استخدام رسمی درآزمون سازمان ما شرکت میکنه اما ظاهراً قوانین تغییراتی میکنه و به عنوان پرسنل قراردادی استخدام میشه ! سارا فوق دیپلم معماری دزفول! قبول میشه ، بافوق دیپلم به عنوان نقشه کش استخدام میشه و البته بعد کارشناسی می خونه. بهار ماشین نویش قراردادی مجموعه ماست. من کارشناس شترگاو پلنگ هستم و سارا مهندس معمار. سارا از دیدن شرایط بهار شوک شده بود. سارا می گفت به خاطر خدا در تمام دوران تحصیل حتی نقاشی و انضباط هم بیست نشده. حتی یه دفعه!
بهار اصلاً از شرایط خودش راضی نیست. اما زندگی همیشه به تو فرصت تغییر مسیر نمیده.
سارا شش ساله استخدام شده ، بهار هشت سال و من دیوانه هم که ده ساله اینجا پلاسم.
در واقع از بین ما سه نفر هرکی بیشتر درس خوند کمتر عاقبت به خیر شد.
مطمئنم خودتون نهصدتا از این نمونه ها سراغ دارید. اما یه نمونه دیگه. دوست من پارسال داشت از دانشگاه اخراج می شد چون توی دوره فوق لیسانس فیزیک یه درس رو سه دفعه افتاد. الان پایان نامه اش رو دفاع کرده، مقاله پایان نامه اش توی سه تا از معتبرترین کنفرانس های فیزیک جهان پذیرفته شده و از شونصدتا دانشگاه براش پیشنهاد بورس کامل و مخلفات در دوره دکتری اومده. یعنی این دختر دوتا مقاله در زمینه فیزیک داده که هر روز ده تا ایمیل از معتبرترین دانشگاه های دنیا دریافت می کنه .اونوقت این الاغا پارسال داشتن اخراجش می کردن.
این بود نمونه ای از تاثیرات شگرف نظام آموزشی در سرنوشت مشتی خس و خاشاک.
اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران. شبکه جوان.


 
وقتی ما غر می زنیم دیگران چه می کنند؟
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

همونطور که مستحضرید بیست و اند روزی در ماموریت بودم. توی این ماموریت از واحدهای تولیدی مختلفی بازدید می کردیم و مسائل مختلف این کارخانجات رو به بحث و بررسی می ذاشتیم. یه موضوعی هست که نمی دونم چقدر موفق بشم درست بیانش کنم .دیدن مدیرعاملهای این کارخانجات و دغدغه هاشون یه سوالی رو توی ذهن من ایجاد می کرد. با خودم فکر می کردم این آدم می تونه با کار بازرگانی شونصد برابر بیشتر منتفع بشه یا اصلاً با یک دهم  این سرمایه می تونه بره هر گوشه دنیا که دلش می خواد خودش و پنج نسل بعد از خودش راحت و آسوده باعزت و احترام زندگی کنند. اما میاد توی این مملکتی که همگی وصف حال و اوضاعش رو خوب می دونیم خون جگر می خوره واقعاً، از سرمایه اش، از روحش از روانش هزینه می کنه تا بتونه یه چیزی توی این مملکت تولید کنه تا تخصصش رو عملیاتی کنه. شاید خیلی از شماها بدونید شاید بعضی ها بی خبر باشند، واقعاً کار تولیدی توی این مملکت یعنی خون جگر. یعنی با زجر و در منتهی الیه شرایط عدم اطمینان کار کردن. این چه انگیزه ایه که هیچ کدوم از این ناملایمات سیاسی و اجتماعی نمی تونه متوقفش کنه؟ بعد توی همون زمان من نوعی طبق معمول از انواع و اقسام شرایط اجتماعی سیاسی فرهنگی و ... این مملکت ناراضی هستم و با چای سیگار روشنفکری و ادبیات سلیس انتقادی حس می کنم دارم تمام دینم رو  به توسعه جامعه مدنی در ایران ادا می کنم و تازه صددرصد طلب کار هم هستم، اما اونور قصه یکی دیگه با اون شرایطی که گفتم دل مشغول توسعه تولید و در حرکت نگه داشتن چرخ صنعته. بابا اینا خیلی دمشون گرمه به جان خودم. من تو این مدت از احساس بی خاصیتی دلم می خواست آب بشم برم توی زمین. همون شرایط کوفتی که برای من هست واسه اونا هم هست دیگه. اما من کجا و اونا کجا؟ اگه خدانکرده تولید کنندگان بخش خصوصی در صنایع غذایی، صنایع دارویی، محصولات صنعتی و ... می خواستن خودشون رو سرگرم بحث های نظری بکنند یا تا زمان پذیرش دیدگاه ایدئولوژیکشون توسط قاطبه جامعه یا حاکمیت  حاضر دست رو دست بذارن الان وضع ما از کشورای فقیر آفریقایی هم وخیم تر بود، بلاخره یه کشور سیاست زده و دین زده و ... که می تونه آب میوه تولید کنه، یا محصولات لبنی متنوع داشته باشه یا به چهارتا کشور دنیا سیمان صادر کنه یا سهمی از بازارفولاد جهان داشته باشه به مراتب بهتر از مملکتیه که بک گراندش همونایی باشه که گفتیم اما این توان تولیدی رو هم نداشته باشه.
حالا نمی خوام بگم غر نزنیم چون خودم خداوندگار غرزدن و نالیدنم اما نباید فراموش کنیم در دوران معاصر مدیون چه کسانی هستیم و  لااقل حواسمون جمع باشه در دام معناگرایی افراطی و انفعال نیفتیم و این معناگرایی تام ما رو از انجام وظایفمون غافل نکنه. به همین دلیل امیدوارم هر کدوم از ما توی هرکاری که هستیم به انجام وظیفه در کیفی ترین حد ممکن پایبند باشیم. مباحثات فکری و فرهنگی خیلی مهمه اما نمیشه انکار کرد که مسیر توسعه از روی پلکان حقیقی تولید و صنعت و دانش محوری سریعتر طی میشه و این سرعت  روی بسترهای نظری  به شدت مستعد درجا زدنه. اگر هم درجا نزنه حقیقتاً سرعت پیشرفتش بیشتر از یک حلزون  چلاق نخواهد بود.


 
چرا عاشق تهرانم؟
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، سفرنامه

مدتی بود به جد روی پروژه زندگی خارج از تهران فکر می کردم. مقصد انتخابی استان گلستان بود. حالا به چه دلیل بماند. با خودم گفتم ساعات کارم کوتاه میشه، زمان آزادم بیشتر و به سرگرمی هام می پردازم . تا اینکه یه ماموریت اجباری پیش اومد و بیست روز از تهران دور شدم. هرچند توی استان تهران بودم ، تازه کمی قدر عافیت رو دانستم. نه داروخانه، نه درمونگاه حسابی، نه کافی نت، نه فروشگاه به درد بخور نه حتی یه قنادی درست و درمون و نه حتی تاکسی! یه اوضاع و احوالی بود. هرچند محل کارم از لحاظ امکانات پذیرایی تکمیل بود اما پا که توی خیابون میذاشتم از سادگی بعضی مردم گریه ام می گرفت. آخه چقدر حداقلی زندگی می کنند مردم این مملکت! از غروب به بعد گرد مرگ توی کوچه و خیابون می پاشیدن و همین بیکاری عمومی باعث میشد که بعد از 5 روز اقامت، از شقرب تا مغرب اون شهر، همه شهروندان آمارت رو داشته باشن. تحرکات فضولانه و مداخله جویانه به وضوح قابل مشاهده بود. پیاده روی شبانه در خیابون معنای غریبی بود و برای خنده یک کتابفروشی هم وجود نداشت. واسه یه خرید کوچولو یا پیاده روی مسخره رفته بودم بیرون که دیدم توی سرمای غروب پاییز که انگشتای آدم یخ میزنه پسر بچه های طفل معصوم با دمپایی فوتبال بازی می کنند اونم روی یه آسفالت درب و داغون. به خاطر همین چیزاست که اصلاً دلم ایرانگردی نمی خواد. همه اش غصه دل آدم رو بیشتر میکنه. شبی که به تهران برگشتم دلم می خواست تمام پیاده روها و خیابونا و مغازه های این شهر رو ببوسم. همون خیابونای دور و بر محله مامان اینا که سالیان سال درش زندگی کردم. سالها هر صبح و شب ازش رد شدم اما برام هیچ اهمیتی نداشتن. بغل پارک نیاورون چندتا رستوران هست و یه قنادی به اسم قنادی صاحبقرانیه. به تهرانیای عزیز قویاً توصیه میکنم این قنادی رو از دست ندن. از دیدن مراسم تولد یه بچه توی یکی از این رستورانا داشتم بال در می اوردم . در و دیوار رستوران آذین بندی شده بود و پر از بچه هایی بود که با انواع وسائل بازی سرگرم بودن. نمی تونم بگم چه حس شعفی داشتم از دیدن مادری که می تونه توی یه رستوران درجه یک برای بچه اش تولد بگیره. حالا گیریم که مادران بچه ها باربی های منقش و سبک مغزی به نظر میرسیدند. بهتر از این بود که ببینی بچه های مملکتت رنگ پریده و رنجورن و مادرانی دارند که قامتشون زیر بار زندگی خم شده. سرتون رو درد نیارم فکر می کنم به یه سطحی از خودشناسی رسیدم. اونم اینکه ادعای علاقه به ساده زیستی و روشنفکری بدور از بورژوازی و ... از طرف بنده مزخرف محضه. آقا من عاشق زندگی با تمام امکانات، وفور کافه ها و رستورانها، همسایگان خوش لباس و خیابان های تمیز و فروشگاههای براقم. مهم نیست که خودم  بهترین ماشین رو سوار نشم اما زندگی توی شهری که ماشینای خیلی خوبی توی خیابوناش هست به من آرامش میده چون لااقل دغدغه گرسنگی و بدبختی همسایه رو ندارم.به نظر جز مراکز استانها باقی شهرها ول معطلند پس خدا رو شکر می کنم که در این عالم احتمالات ساکن تهران شدم .حتی اگه صبح 8دقیقه ای برم سر کار و غروب همون مسیر رو یک ساعت و بیست دقیقه توی راه باشم. حتی با ترافیک و هوای مزخرفش. با گشت ارشاد مزاحمش. با وفور حقه بازیها و انواع بی سامانیهاش. همینقدر که در این شهر مناسب حال هر تیپ آدمی یه کافه هست که بشه بی دغدغه توش یه نخ سیگار دود کرد غنیمته. همینقدر که میشه بی دغدغه تر از جاهای دیگه لباس پوشید، میشه شب توی پارک قدم زد؛ دوید و اصلاً تنها بود و حق انتخاب داشت برای رفتن به پارک قیطریه یا بام تهران یا هر جای دیگه. اینکه این شهر پر از قنادی های درجه یکه. از قنادی مسیحیا و  ارامنه که نزدیک عید پاک و شکرگزاری و ... پر از شیرینی های عجیب و غریب میشه تا قنادی های درجه یک یزدی و کرمانی و شعبه های نان و شیرینی تهران که محصولات مدرنش به بعضی استانداردهای جهانی تنه می زنه.از این همه رستوران عجیب و غریب، این همه مرکز خرید هرچند پر از محصولات چینی مزخرف و هفتاد برابر قیمت ... راضیم. اینکه غروبای بلا تکلیف رو میشه توی نشر چشمه گذروند یا یکی از چندین شعبه سرگرم کننده شهر کتاب، جای امیدواریه و نقطه قوت تهران نسبت به سایر شهرها محسوب میشه. اینکه میشه یه زن جوان تنها باشی که همسایه ها توی کارت سرک نمی کشند دلچسبه. اساساً از زنده بودن این شهر لذت می برم هرچند نایت لایف در تهران هم معنای غریبیه. اما روز که زندگی در جریانه. حالا گیریم این جریان مشوش و بی سر و سامانه. بلاخره به قول شاعر کوشش بیهوده به از خفته گی. اینه که من عاشق تهرانم . البته ناگفته نماند اگه در نقاط دیگه دنیا راهمون بدن این عشقو پیشکش می کنم به آب روان و نسیم خاطره. چرا که بر هیچ کس پوشیده نیست که با همه این احوال هنوز هم از شاهراهها تا کوچه پس کوچه این شهر، قد یک فریاد یا آواز هم جا نیست.


 
رفت و برگشت
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

کجا بودم؟
به سفرهای درازی رفتم .
کی؟
یکی از همین روزایی که مث هزارون روز معمولی دیگه به خردو زدن های معمول محل کارم مشغول بودم مدیرمون گفت : تو دوست عزیز، از فردا میری اونجا که عرب نی انداخت . بعدشم تاکید کرد: بله با خود خودتم . چرا به بغل دستیت نیگاه میکنی؟ منظورم با خود شماست دوست عزیز. برو جل و پلاست رو جمع کن از فردا تا 21 روز دیگه این دور و بر پیدات نشه .
هرچی ما گفتیم رئیس جان، قربان کله غیر کچلت، مرا شوهری است بس شیفته احوال و واله کردار. روزهای متمادی از آشیانه دور است و چند روزی که هست تاب دوری من در وجود نازنینش نیست. والا به قرعان ... وانگهی ، غبار موذی اندوه بر سر و روی خوش رنگ و لعابش می نشیند و من هم که حساس! طاقت غم این عاشق دلباخته را نداااااااااااارم ...
رئیسمان گفت: کامان، بی خیال شو نیکی، بیست و یک روز دیگه می بینمت، بابای.

و اما من،... با بچه ننه ترین حالات ممکن بند و بساط را جمع کرده و دماغ بالاکشان و اشک ریزان رفتم آنجا که عرب نی انداخته بود، نه تلفن ، نه اینترنت، نه کافی نت . از صبح علی الطلوع تا دو ساعت پس از غروب به صورت سوپر فشرده در انواع و اقساط علوم طبیعی و غیر طبیعی غوطه ور بودم که مپرس. فنداسیون ، شناژ، آرماتور بندی ...خط تولید سیمان ، کلینکر، آسیای مواد... لی اوت ماشین آلات فرق سیمان خاش و سیمان فیروزکوه ... ماشین های ورک شاپ، آنالیز ترکیب محصول ... آنالیز مالی... پیش بینی صورتهای مالی طرح های تولیدی برای ده سال و.... گاوداری و پرورش میگو و نژاد لاین و مرغ مادر و نئوپان و ... اوووووووف هر آسمان و ریسمانی که فکرش را بکنید. القصه در همین اثنا مرد عاشق پیشه قصه ما با هواپیمای سفید بالدار ایران ایر بعد از 30روز به تهران برگشت و من نیز از آنجایی که عرب مذکور نی کذایی خود را پرتاب کرده بود تا آشیانه کوچکمان نیمی به پای رفتم و نیمی به سر شدم و البته فردا صبحش باید دوباره برمی گشتم. سرتان را درد نیاورم روزها پی در پی میگذشت و مرد عاشق پیشه مذکور نه تنها از غم هجران حتی نیم درجه تب نکرد بلکه نیم تعارفی هم خرج ما نکرد که لامصب جایت در این خانه خالیست و یا امثال این جملات یا کنایات نسبتاً عشقولانه . لذا در اولین فرصت مقتضی یقه مان را صاف کرده زلف های برباد رفته امان را پشت گوش سراندیم و با نگاهی که خیال می کردیم بس عاشق کش است اما دریغ که حتی عمله خفه کن هم نبود از در دیالکتیک وارد شده معضل را با همسی مطرح کردیم که ای همسی جان، شما چرا هیچ تعارف نمی زنی که ما به این لانه بی سامانمان برگردیم و مر تو را دلی نبود بس مالامال اندوه فراغ و این صحبتها؟ همسی بدون هیچ مقاومت و یا کوچکترین اثر ندامت در صدا و کلام گفت :ها ها ها نیکی خوب می دونی، من خیلی زود اداپته میشم!
التفات بفرمایید ما ابعاد اداپتیشن را در خواب تب آلودمان هم تصور نکرده بودیم فلذا آن روی سگمان قلیان کرده و رفتیم و پشت سرمان را نگاه نفرمودیم تا آخرین روز. البته نه اینکه خیلی عشوه و اداهای دلگیرانه از خودمان عرضه کنیم که خطر نبود تقاضا به شدت نمایان بود و کابوس اضافه عرضه و باد کردن عشوه ها و روی زمین ماندنشان غوغا می کرد بنابراین خیلی رام و آرام لشمان را حول و حوش مامویت کاریمان متمرکز کردیم و یک باری هم سری به سرای مادر زدیم و بعد هم در نقش کوزت سری زدیم به لانه ای که به مدد همسی و بر و بچز هرگوشه اش قابل بررسی و سرگرم کننده بود و آنقدر در عوالم واقعی غرق بودیم که فرصتی برای مجازستان نماند. همین.به همین سادگی به همین بی مزگی.
---------------------------------------------------------------------------
پست بعدی: چرا عاشق تهرانم
پست بعد تر: وقتی ما غر می زنیم بقیه چه کارهایی می کنند؟
---------------------------------------------------------------------------
بی خیال بابا! چقدر شما با مرامین به قرآن. اما به خدا اگه توی ژستای ابلهانه یا بی تفاوتانه بوده باشم. این تن بمیره نه زمان داشتم و نه اینترنت. زمانهای اینترنتی خیلی کوتاهی فراهم بود که به ایمیلم محدود شد. من خیلی خراب این مرام و معرفت دوستانم(آیکون خدا منو قربونت کنه ، ایشالا)