آتش بس
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

نباید بهانه گیر بود. نباید به گلایه ها فرصت داد به مانعی بین ما و خودمون تبدیل بشن. این حالتی بود که بهش دچار شده بودم. از قضاوتی که از روی نوشته هام راجع به من شده بود ناراحت بودم. چون فکر می کردم این قضاوت اشتباهه. داستان از این قرار بود که دوستی از حال و روز حقیقی و درد دلهای مجازیم به این نتیجه رسیده بود که بی برو برگرد باید به مشاور مراجعه کنم. بنابراین زحمت وقت گرفتن و سایر قضایا رو کشید. از روی کنجکاوی و بیشتر با هدف دست رد نزدن به محبت یک دوست رفتم پیش مشاور. اما قضیه به همینجا ختم نشد. طی یک مکالمه 30 دقیقه ای که به زعم خودم  غرغرانه نبود مشاور محترم تشخیص داد در آستانه یه مشکل جدی قرار دارم و باید مستقیم تشریف ببرم نزد روانپزشک تا یه دارو درمانی خفیف! انجام بشه. از مشاور پرسیدم چه طوری به همچین تشخیصی رسیده؟ تاکید کردم از نظر خودم مشکلی ندارم و احساس افسردگی یا حالات مشابه در خودم نمی بینم. جواب داد مهمترین خصیصه آدمهایی از جنس تو اینه که یه نقاب گنده روی صورتشونه و کر کننده ترین شعارشون اینه که حال من خیلی خوبه!
جل الخالق! سر شما رو درد نیارم . نزد روانپزشک رفتم و دکتر مربوطه با سرسری ترین ویزیت ممکن  به طول 4 دقیقه داروی گرانقیمتی تجویز کرد. داروی کذایی رو بررسی کردم. حوصله ندارم کل ماجرا رو تعریف کنم همینقدر بگم دفعه دومی که پیش روانپزشک رفتم یه مچ گیری جانانه از این دکتر کردم.آنچنان حقش رو کف دستش گذاشتم که گمونم چند وقتی توی ذهنش بمونه تجویزهای احمقانه و سرسری برای مردم نکنه و کمی بیشتر به مراجعینش دقت داشته باشه. پزشک به اصطلاح متخصص ابله! با یه حالت هیستیریک و البته کمی خجالت زده قهقهه می زد. چند بار هم تکرار کرد دقت شما مثال زدنیه. دلم می خواست بهش بگم حماقت شما هم همینطور. به جاش گفتم بی دقتی شما هم همینطور. فکر نکنید از رو رفت، خوشا سنگ پای قزوین، کارتش رو به من داد و گفت : اینجا کلینیک شلوغیه و باعث میشه ما کمی بی دقت باشیم، ترجیح میدم توی مطب خودم در خدمتتون باشم تا بتونم با دقت بیشتری مسائل شما رو پیگیری کنم!
گفتم دوزار بده آش، به همین خیال باش. واقعاً راه حل های اعجاز آمیزی به ذهنشون خطور میکنه. به جای اینکه با پیشنهادهای ابلهانه پول یه قهوه بیفته گردن شکسته اشون، به مطب دعوت می شی و پول 4تا قهوه رو هم تقدیم میکنی. گمونم وجود همچین نوابغی در جامعه پزشکی از اون مصیبتهای منحصر به فرد مملکت ماست. الغرض اینکه من ریشه همه این ماجراها رو برداشت نا صحیح یک دوست از نوشته هام می دونستم . اما الان فکر می کنم خیلی هم ربطی نداره و اگر هم ربط داشته باشه ننوشتن راه حل جالبی نیست.من نوشتن رو دوست دارم، حتی اگه نوشته های صدتا یه غاز در مورد روزمره گیهای بی مزه زندگی باشه. اساساً گیریم که از اینجا برم و ننویسم، کجا برم بهتر از اینجا؟ چیکار کنم بهتر از نوشتن؟


 
نوشته ی یک دوست
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، نوشته های دیگران

دوستی دارم که قلم بسیار خوبی دارد و ذهنی هوشمند و چشمی نازک بین. عالمی دارد این دوست معناگرا و خوش قریحه. ایمیلی برایم فرستاده بود که عین متنش را در اینجا قرار می دهم :
«امروز بعد از مدتها که لذت نوشتن را شاید فقط به خاطر کم همتی، از خود دریغ می کردم، قصد کردم چیزی بنویسم! اما مگر کار به همین سادگی بود! اولین سوالی که به ذهنم خطور کرد این بود که چه بنویسم؟ در واقع، حقیقتش را بخواهید شاید این دومین سوال بود! سوال اول این بود که چرا باید بنویسم؟ اصلاً چرا ما اغلب فکر می کنیم که باید چیزی بنویسیم؟ چه حرفهای ناگفته ای داریم که ما را به سمت نوشتن سوق می دهد؟ آیا اهمیت حرفهایی که برای گفتن داریم، ما را به نوشتن وا می دارد یا نفس نوشتن (فارغ از آنچه می نویسیم) برای ما جالب است و احساس خوبی به ما می دهد؟
آیا نوشتن ابزاری است برای بیان حرفهای مهم و ضروری، یا روشی است برای پر کردن اوقات فراغت، تخلیه هیجانات درون و تولید احساسی خوشایند در خویش؟ اصلاً مگر دومی با اولی تناقض دارد؟ مگر می شود بدون گفتن حرفی مفید یا اشاره به نکته ای جالب، احساس خوشایندی را ایجاد کرد؟
تردیدی نیست که لذت حاصل از نوشتن، با انگیزه نویسنده و کیفیت نوشته، نسبت دارد. اما معیار سنجش کیفیت نوشته چیست؟ چه حرفهایی ارزش نوشتن دارند؟ دقیق تر بگویم، کدام حرفها هستند که نویسنده را دچار آنچنان وسوسه ای می کنند که تا حرفهایش را بر سینه سپید کاغذ ننشاند، آرام نگیرد!
بنا به تعبیر نظامی: سخن کو از سر اندیشه ناید، نوشتن را و گفتن را نشاید. بر این اساس، کلامی شایسته نوشتن است که خاستگاهش اندیشه باشد. اندیشه ، بستری برای جاری شدن می خواهد، شاید منشأ آن نا آرامی که گهگاه آدمی را دچار وسوسه قلم می کند، همین است؛ توسل به دنیای کلمات برای تجسم بخشیدن به بارقه های اندیشه. شاید از همین روست که نویسنده در انتهای هر نوشته، گویی بار دیگر پا به عرصه حیات می نهد و تولدی دیگر را تجربه می کند. آنگاه که روحی، اندیشه ای را بارور است، نا آرام و بیقرار، مترصد فرصتی برای زایش است. در این هنگامه، وسوسه انگیزتر از قلم و سینه سپید کاغذ چیست؟ نوشتن را شاید بتوان تقلای انسان متفکر برای متولد شدن دانست!
من هم امروز بیقرار بودم و وسوسه ای داشتم! در ابتدای این نوشتار، تصویر شفافی از آنچه در ذهنم بود، نداشتم. مسیر جملات، نشانم داد چیزی که می خواستم بنویسم، این بود که "چرا می خواهم بنویسم"! شاید حرف ناگفته امروز من، پرداختن به همین نکته بود که چرا گاهی می خواهیم بنویسیم؟ در خلال این گفتگوی کوتاه و زنده (!) میان اندیشه و احساسم، جمله ای در ذهنم شکل گرفت که شاید بتوان آن را ماحصل این گفتگو پنداشت:
"نیاز به نوشتن، زمانی به اوج می رسد که در وجود ما، اندیشه ای در انتظار تولد، بیقراری می کند".»