شرح نامشروح
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد

خوب خوبم. بهتر از 80درصد تمام روزهای گذشته. فقط حوصله نوشتن ندارم و حوصله خواندن. البته کتاب می خوانم . وبلاگ دوستان را سعی می کنم بخوانم اما بیشتر نگاه می کنم. اما سرجمع همه چی آرومه... 

از پیام ها ممنونم، خصوصی ها، عمومی ها، تلفن ها و ...

فقط ممنونم. دیر یا زود نطقم باز می شود و بساط روده درازانه همیشگی ام به راه می شود. شاید فردا شاید هم کمی دیرتر.

فقط ممنونم.


 
وصیت نامه وحشی بافقی
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر
روز مرگم وســـط سـینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید

هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوختهء خسته از این دار برفت

 
کی بود کی بود من نبودم
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

همسی بعضی وقتا میگه: تو گاهی اونقدر باهوشی که بهت حسادت می کنم و گاهی اونقدر خنگی که تعجب می کنم چه طور مدرسه و دانشگاه رو پشت سر گذاشتی و هر روزم صحیح و سالم میرسی خونه! البته من مطلقا این صحبتاش رو جدی نمی گیرم و با همون بخش اول حرفش خوش می گذرونم. خواهرم تعبیر دیگه ای رو استفاده می کنه. وقتی من اظهار نظر یا کار احمقانه ای می کنم خواهرم میگه بازم میمون درونت به عقلت غلبه کرد؟ اینا رو داشته باشین، حالا تصور کنید یک عالمه کاغذ اضافه دارید. کاغذ اضافه یعنی کاغذهایی که هیچ ورشون سفید نیست و نمی شه هیچ استفاده ای ازشون کرد. این فرضم به مسئله اضافه کنید که خزعبلات دو روی این کاغذها مسئله داره. مسئله دار یعنی چی؟ یعنی هیچ کسی نباید این خزعبلات رو ببینه. وقتی مدتهای مدیدی مثلاً سه سال باشه که کم و بیش به تولید کاغذهایی با این ویژگی مشغول باشید، طبیعی ترین اتفاقی که رخ میده حجیم شدن این مجموعه و اشغال جای وسائل ضروری تر توسط کاغذهای مزاحمه. شما برای انهدام این کاغذها چه روشی رو پیشنهاد می کنید؟ این نکته رو جدی بگیرید که این کاغذها رو نمی شه توی سطل آشغال ریخت، به خدا راست می گم اصلاً هم شوخی ندارم.

چهار جمعه قبل، از صبح علی الطلوع به متدهای مختلف انهدام این مجموعه فکر کردم. یه منقل تا شو داریم و روبروی خونه امون به فاصله سه متر از درب منزل یه پارکه. می شد ترتیب پروژه رو توی پارک داد. اما با همسایه های کنجکاو نمی شد کنار اومد. اولین سوال و اولین کنجکاوی احتمالی می تونست کاغذها رو مقابل چشم غریبه ها قرار بده. متاسفانه در کثری از ثانیه بهترین راه حل احتراق کاغذها در حمام آپارتمان تشخیص داده شد! شدت عملگرایی باعث شد تا به خودم بیام، دیدم فندک صورتی خوشگلی در دست دارم و چهازانو  روی زمین حمام نشستم. حمامی که هر چند فاقد پنجره است اما هیچ چیز قابل اشتعالی درش وجود نداره و آب فراوان هم برای مقابله با خطر احتمالی در دسترسه! در یک حرکت فیلسوفانه تهویه حمام رو روشن کردم تا احتمال بروز هر گونه مشکلی رو به صفر برسونم. در 20 دقیقه آغازینٍ فرآیندٍ معدوم کردن اضافات تحریری، کاغذها رو دونه به دونه و با دقت به آتیش می کشیدم . هر کاغذ جدید رو با تتمه شعله کاغذ قبل روشن می کردم و ماجرا ادامه داشت اما ادامه این روند کسالت بار بود و به تدریج کاغذها رو چندتا چندتا و بعضاً دسته دسته به مجموعه شعله ور وسط حمام اضافه کردم. گمونم یک ساعتی سپری شد. بعضی کاغذها نیم سوز می شد و دود می کرد. کم کم صداهای عجیبی به گوشم رسید، چیزی شبیه داد یا همهمه. در همون حالت چهارزانو سرم رو چرخوندم تا رد صدا رو دنبال کنم. به راهرو که نگاه کردم دیدم دود سفید رنگ و غلیظی تمام راهرو، هال و کلاً فضای بیرون حمام رو در بر گرفته. ظاهراً در اثر  ناقص سوختن کاغذ گازی تولید میشه که از هوا سبک تره و لذا در موقیعت اجلال جلوس چهارزانوی بنده انتشار این گاز قابل درک نبوده. به سرعت از جا پریدم تا در و پنجره ها رو باز کنم اما غلظت دود در حالت ایستاده، به حدی زیاد بود که  سرفه های جانانه و اشک چشم امان آدم رو می برید. حالا بماند که قبلاً پنجره ها رو با چسب پهن درز گیری کرده بودم و باز کردن پنجره ها بدون کمک حضرت جرجیس ناممکن بود. اما بشنوید از لحظه ای که در آپارتمان  گشوده شد. در باز نشده همسایه روبرویی که پیرمرد هفتاد ساله و به غایت خوش پوشیه با سرعت در چارچوب در ظاهر شد اما با یک شلوار سفید کشباف و یه پولیور سفید خانگی، با هیجان پرسید :خانووووووم افلاطونی خوبین؟ لحظه پاسخ مقارن با  کله معلق شدن من بود. خودم رو جمع و جور کردم و جواب دادم بله سپاسگزارم. پیرمرد گفت ظاهراً واحد بالایی شما دچار آتش سوزی شده و صاحب خونه هم مسافرته...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که تقریباً حدس زدم چه فاجعه ای خلق کردم .
پیرمرد ادامه داد آتش نشانی داره میاد در واحد بالایی رو باز کنه! بعد به پشت سر من نگاهی انداخت و با تردید گفت: توی خونه شما چیزی سوخته یا دود از واحد بالایی اومده؟ آب دهانم رو قورت دادم و بریده بریده گفتم: یه سوختگی بی اهمیت بود فکر نکنم مشکل از طبقه بالا باشه! در همین فاصله همهمه همسایگان و رفت و آمدها توی طبقات بیداد می کرد. پسر پیرمرد که ساکن طبقه پایینه با هول و هراس و جعبه ابزار به دست پله ها رو دوتا یکی میرفت بالا  و همسایه دیگری با کپسول آتش نشانی ماشینش از کنار پسر رد شد. فریادهای مختلفی از طبقات شنیده میشد. سریعاً در خونه رو بستم. چند ثانیه بعد صدای فریاد پیرمرد رو شنیدم که خطاب به اجتماعی که توی طبقه بالایی تشکیل شده بود داد می زد: سوختگی مربوط به واحد خانوم افلاطونیه! مشکلی نیست نگران نباشید!
مطمئن بودم که جماعت کنجکاو به زودی به خونه ما هجوم میارن . علاوه بر اینکه تمام پنجره ها باز بود کولر رو هم روشن کرده بودم که هوا زودتر تهویه بشه. بیرون پنجره همه جا برف نشسته بود و واقعاً داشتم منجمد می شدم. اولین کسی که زنگ خونه رو زد مدیر ساختمون بود. نفس زنان و با هیجان زایدالوصفی پرسید: خانوووووووووووم افلاطونی! خوب هستین؟ با خونسردی تفرعن آمیزی گفتم: بله سپاسگزارم. مرد بیچاره گفت: مهندس تشریف دارن؟ گفتم خیر. پرسید چی شده بود؟ گفتم یه سوختگی جزئی. بی تفاوتی من باعث شد درحالی که مدام گردنش رو مثل غاز از در خونه ما تو می کشید در مورد مسئولیت های مدیر ساختمان در قبال آتش سوزی خطابه ی مفصلی ایراد کنه. اما من دم به تله ندادم و راز وقوع آتش سوزی رو فاش نکردم.  دست از پا درازتر مجبور شد بره. هنوز ده دقیقه نگذشته بود، زن مدیر ساختمون دم در آپارتمان ما ظاهر شد. واقعاً زن فضول و غیرقابل کنترلیه. اول علت آتش سوزی و ماهیت شیئ سوخته رو جویا شد، وقتی جوابی دریافت نکرد گفت بذار بیام ببینم، گفتم ضرورتی نداره. مثل بچه های سه ساله اصرار کرد. مقاومت کردم. با کمال وقاحت وارد خونه شد. تقریباَ منو هل داد، منم درب آپارتمان رو چهارتاق باز کردم و با اشاره به بیرون گفتم : خواهش می کنم، از شما بعید بود و زن فضول به زور گورش رو گم کرد، البته موقع رفتن نیش خودش رو زد و گفت: حتماً عمداً چیزی رو سوزوندی! منم جوابشو ندادم.
ته دلم احساس شرمندگی می کردم. حادثه ی احمقانه ای خلق شده بود. اگه می خواین عمق فاجعه رو درک کنید باید به عرضتون برسونم عصرش که خواهرم اومد گفت : «تمام راهروها، پارکینگ و آسانسور ساختمونتون به شدت بوی کاغذ سوخته میده. اتفاقی افتاده؟» گفتم: خونه ما چه طور؟ گفت:«خیلی کم. بیرون شدت بو وحشتناکه!» البته طبیعی بود چون هوا سرد بود پنجره های راهرو ها رو باز نکرده بودن. خواهرم کمی خیره خیره نگاهم کرد و گفت: «نکنه بازم افسارت رو دادی دست میمون درونت! چه دسته گلی به آب داده؟» به حموم اشاره کردم، رفت و لکه های زرد آتیش رو روی سرامیک های سفید دید، میمون درونم تبرئه شد، چون ظاهراً موجودات ابله و خطرناک تری در جوار جناب میمون سکنی دارن.


 
نو پرابلم
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزنوشت

از پست گذاشتن راجع به روز تولد بدم میاد. برام بی معنیه. اما به این معنی نیست که از کسانی که این کار رو می کنند بدم بیاد. به نظرم روز تولد هیچ فرقی با باقی روزای زندگی نداره تازه گاهی بدتر هم هست. من مرده به دنیا اومدم. خفه شده. چون زمان تولدم سال شصت و شب یه عملیات خفن جنگی بوده که از قضا رزمندگان اسلام اصلاً هم در جبهه نبرد حق علیه باطل پیروز نبودن و متاسفانه حتی راهروها و باغچه های بیمارستان مملو از مجروحین و تلفات حمله  رژیم بعث صد دام بوده.خیابونا منع عبور و مرور داشته و مادر خیلی دیر به بیمارستان میرسه. دکترا مامان رو معاینه میکنن و میگن بچه علائم حیاتی نداره و بیمارستان خیلی شلوغه و وعده میدن که فردا عملش کنند. القصه مامان به گریه زاری میفته و یه دکتری پیدا میشه که نیمه شب یه گوشه اتاق عمل بچه عتیقه رو دنیا میاره. بچه خفه شده بوده و گریه نمی کرده. بعد بچه رو حسابی کتک می زنند اما بچه واکنشی نشون نمیده. جماعت داشتن اتاق رو ترک می کردن که پزشکی خلاق پیشنهاد میده یه سطل یخ بیارن. سطل رو آب می کنند و شب چله زمستون پنجره رو باز می کنند و بچه رو از پا آویزون می گیرن بیرون پنجره و آب یخ رو خالی می کنند رو بچه. شوک آب سرد بچه کتک خورده رو احیا میکنه و نفسش جا میاد و عر و عور گریه اش بلند میشه. ظاهراً این ابتکار در زمان خودش دهان به دهان نقل میشده. این حکایتیه که من راجع به تولدم از مامان شنیدم و به نظر میرسه روز تولدم بدترین روز زندگیمه چون پر از کتک و شکنجه و خفگی و جدال مرگ و زندگی بوده. گویا از اولش هم می دونستم که اینجا همچینم خبری نیست. اما تولد امسال با ده سال گذشته یه فرقی داشت اونم اینکه همسی تولد منو فراموش کرد. اصلاً روز تولدم زنگ نزد. فردا شبش با نیش باز زنگ زد که یلدا مبارک! همسی به هیچ روزی اعتقاد نداره، نمی دونم چرا یلدای امسال استثنا شده. منم با تمسخر و گنده دماغی گفتم چه آشی؟ چه کشکی؟ یلدا تو سرم بخوره . تا دوزاریش بیفته که دیروز تولد من بوده و چه خبطی کرده ده دقیقه طول کشید بعدشم قاه قاه خندید. همسی واسه هر روزی که فراموش میکنه یه بهانه ای داره. سالگرد ازدواج رو یادش میره میگه ما هرروزمون تازه است و سالگرد ازدواجه، عقد که دیگه جای بحث نداره، روز زن اساساً یه خریت دسته جمعیه که نباید بهش توجه کرد، ولنتاین و باقی قضایا که کاملاً معلوم الحالن. سوغاتی نمی خره میگه تو هرچی بخوای خودت می خری. مطمئنم میاد این پست رو می خونه،خوب بخونه. نباید از چیزی که هست ناراحت بشه. مگه من از چیزی که هست ناراحت میشم؟ نه، من میگم نو پرابلم، این عبارت شیک واسه همین وقتاست دیگه. حالا مگه روز تولد ما چی بود که فراموش کردنش چی باشه. ما وارد دهه دوم رابطه امون شدیم و شاید فرمول دهه دوم با فرمول دهه اول فرق داره . به هرحال در سالهای نه چندان دور که دوست بودیم و اعصاب و روان خانواده هامون رو سرویس کرده بودیم چندین تولدهیجان انگیز و عاشقانه داشتیم. بعد همه رفتن رو مخمون که این  غائله رو ختمش کنید و عقدی کوفتی چیزی... ما هم عقد کردیم. بعد مدتی دوباره داد همه در اومد که آخه عقد یه سال دوسال سه سال این غائله رو ختمش کنید. ما هم غائله رو ختم کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون و تقریباً از روزی که ازدواج کردیم دیگه همو ندیدیم. چون برپایی و ادامه این غائله به شدت هزینه داره. حالا شاید 30درصد از زمان رو با هم سپری می کنیم اما در عوض خیال همه راحت شده. می خوام بگم وقتی شرایط عوض میشه حتی اگه آدما عوض نشن که حتماً میشن، یه چیزایی توی زندگی کم و زیاد میشه و این گریز ناپذیره و جای دلگیر شدن نداره. شاید این فراموشیا به خاطر فاصله هاست، نمی دونم به هر حال همونطور که عرض کردم نو پرابلم. دقیقاً نوپرابلم اما تو باور مکن. نهایتاً میشه امیدوار بود : چون که طی شدت دولت شبهای وصل، بگذرد ایام هجران نیز هم.