از این زندگی
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، مصیبتهای منحصر به فرد ، خوشی های منحصر به فرد

در خانه پدری من حرف زدن یک جورایی قدغن بود. فکر کنید اگر تمام روز راجع به هیچ آدم دیگری حرف نزنید چه حرفی برای گفتن باقی می ماند؟ اگر ما گاه ناپرهیزی می کردیم و صحبت شخص غایبی را در خانه به میان می کشیدیم، پدرم با اقتدار و جدیت گوشزد می کرد که : "حکایت شهناز مهناز رو توی این خونه نیارید". البته که ما اعتقادی به این گزاره نداشتیم اما جرات تخلف هم در ما نبود. بعدها مادرم همین سنت را ادامه داد.

یکی از آرزوهای سالهای اخیر من این بود که با خواهرانم (در خانه مادرم) از خواب بیدار شوم، مادر سرکار باشد و ما نرم نرمک صبحانه بخوریم و کنفرانس خبری مشترک داشته باشیم. واقعاً این آرزویم بود. این روزها به این آرزو رسیده ام. اما خوب، تا آنجا که من یادم می آید روح بهانه گیر من همیشه دلایلی برای بغض کردن و ناراضی بودن دارد.

اساساً این زندگی یک چیز چقر بدقلقی است که هرچقدر هم می جنگی و می کوشی که به سمت اوضاع مطلوب و شادمانه زیستن گام برداری، هی ناسازگاری می کند، هی خاک بر سر بازی در می آورد. آدم نازک نارنجی نیستم ولی نمی توانم شادی های خودجوش و خودمحور داشته باشم. باید برای کس دیگری نفس بکشم. باید احساس کنم یکی در دوقدمی من هست که می شود خودم را برایش هلاک کنم. تنهایی مرا می میراند و من نمی دانم این چه حکمتی است که آرزوهای کوچک و بزرگمان لابه لای غصه های موذی شکوفه می کنند.


 
روشنترین تمنا
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از نهانخانه ی دل ، 1

دیشب از خواب خبری نبود. هزار فکر ناخوانده ی بی حاصل، و خیال گهگاه تو. بریده و منقطع. فکر کردم شاید روزی بخواهی دنبال من بگردی و مرا از لابه لای عکس هایی که ندارم، یا نوشته هایی که نداری، یا رد پای موهومی در شلوغی زندگی بیشتر بشناسی. شاید روزی بخواهی کمی بیشتر از من بدانی؛ البته اگر تو قدرشناس تر از من باشی.

کجا می خواهی بیابی مرا؟ من که تمام عمر گم شده بودم.
دوست دارم بعضی چیزها را بدانی. حتی اصرار دارم که بدانی. کدام ها را؟  آن چیزهایی که کمک می کند ضعف های مرا راحت تر ببخشی. آن چیزهایی که باعث می شود مرا کمی بیشتر دوست بداری، کمی عمیق تر. از اینها گذشته می دانم گوشه ای از احساس من نسبت به تو، راهی به کلمات نخواهد یافت. مخصوصاً اگر تو روبروی من نشسته باشی. حتماَ آنقدر نگاهم تو را زندگی می کند که کلمات را فراموش خواهم کرد. حرفهای نگفته ی من به تو ، نیمی از سر شوق است و نیمی قاعده ی بازی در این زندگی. وقتی خیلی به هم نزدیکیم هم را فراموش می کنیم. گردش در آن گوشه های دنج و پر رمز و راز دلمان حواله می شود به فرداهایی که هرگز از راه نمی رسد.

شاید تلاش کنم خودم را از لابه لای این میله ها بیرون بکشم و گاهی برایت قصه پردازی کنم جوری که غصه پردازی نباشد. هرچند انقدرها امید ندارم، روزی تو بدانی  اینجا بساط قلم فرسایی گسترده ام و هرچه بی نظمی ذهن و روح است روی کاغذهای سفید چوب حراج می زنم. چگونه به تو بگویم؟ کی؟  تصور می کنم اگر تو روبرویم باشی آنقدر خطوط صورتت و روشنای چشمانت را مرور می کنم که تمام حرفها نگفته می ماند تا چه رسد صحبت از این نوشته ها.
همین امروز فهمیدم، تا این نفس و این لحظه، تنها خواهشی هستی که در درخشش آفتاب مرورش می کنم. فهمیدم  تو را در نور مطلق می خواهم. تو با سایه ات بیشتر می شوی و من حتی با داشتن سایه ای از تو خیال می کنم ثروتمندترم و لبریز شوق می شوم. این بزرگترین تفاوت تو با تمام خیال ها و حقیقت های زندگی من است. تو در دنیای ابری من با نور عجینی. با یک فنجان چای در روشنا و فراخنای یک دشت سبز. با چیزی شبیه نظاره کردن یک شادی بی پایان. با چیزی شبیه تن به آب سپردن...


 
فتح باغ (1)
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

چگونه از تو سخن نگویم

حالا که فاتح شدم

حالا که تو را از لابه لای غبار و توهم رویا

از پیچ و خم صدها حصار واقعی بیرون کشیدم 

و در گیر و دار این زندگی پرمنطق و پر صندلی،      

درست روبروی خودم نشاندم

حالا که خوابهایِ ملتهبِ مرموز

به واقعیت های سکر آورِ دلچسب تبدیل شدند

چگونه از تو سخن نگویم...

.

هرچند سوال های سخت را صدا کنی

از جبر و اختیار بپرسی

و از افق های ناپیدای فردا ...

من فاتح شدم.                                          دوشنبه - 22 اردی بعشق*93

---------------------------------------------------------------------------------------

(1) عنوان شعری از فروغ.

(2) اردی بعشق را از ماهی شنیدم، اسم خوشایندی است برای اردی بهشت.


 
سالها دل طلب جام جم ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، نارسیسیسم ، خود تبلیغی ، در ستایش آزادی

یک) به محض اینکه وارد فرودگاه شدم... چه کردم؟ چه کردم؟ همان کاری که از نان شب واجب تر است؟  رفتم یک سیم کارت خریدم و 4 برابر بیشتر پول دادم که اینترنت هم داشته باشم روی خطم. اینترنت گوشی موبایل، آدم را از چاه تاریکی و بی خبری بیرون می آورد، اما نمی شود با آن پست آپ کرد،  کامنت گذاشت و هزار کار حیاتی دیگر. پس یک روز در میان می رفتم شرکت همسی و با کامپیوتر کوچکم یک گوشه ای می خزیدم. این وسط همکاران رنگاوارنگش را می دیدم. هندی ها، رومانیایی ها، سودانی ها، مصری ها و ... انواع آدم های دیگر. بعد هر روز ظهر با نسب و همسی می رفتیم و ناهار آشپز مصری شرکت را می خوردیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید.  نسب دوست قدیمی همسی است  و رییس درجه دوی شرکت.

دو)شرکت همچین محیط جالبی ندارد و همسی خیلی خوشایندش نبود که من هی در شرکتشان پرسه بزنم. یک روز می گفت چرا کم حرف میزنی، برو با بقیه صحبت کن، یک روز می گفت نیا بالا، یک روز دیگر می گفت بیا بالا، هی وز وز می کرد در مغز من. همین موضوع منشا جر و بحث و دلخوری می شد. نسب می گفت هفتصد سال بدون هم زندگی کردید، ببینم می توانید یک سال با هم زندگی کنید. راست می گفت، با این عقل نخودیش سوال فلسفی به جایی مطرح کرد.

غذای گند مصری، انبوه آدم های غریبه و غرو لندهای همسی را فقط به عشق اینترنت لپ تاپ تحمل می کردم.

سه)اینجا جمعه و شنبه تعطیل است؛  اما اینها از فرط بی کس و کاری در این ولایت و البته به دستور نسب، شنبه ها سرکار می روند. دیروز تصمیم داشتم امروز که شنبه باشد بروم شرکت بلکه گشتی در اینترنت بزنم و کامنت بازی کنم. تصمیمم را به همسی اعلام کردم. یک هو شکفته شد و گفت بیا ببینم می شود از اینترنت موبایلت روی لپ تاپ استفاده کنی. امتحان کرد و شد!!! و این یکی از بهترین کارهایی بود که تا حالا برایم انجام داده. نمی دانم چرا در این چند هفته به عقلمان نرسیده بود. آنقدر از خوشحالی بالا و پایین پریدم که نگو. همسی از شر من خلاص شد من هم از شر شرکت. حالا از دیروز ماسیده ام روبروی لپ تاپم.

چهار)امروز صبح همینجور زده بودم زیر آواز "در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...". یادم آمد چند سال پیش با دوتا از همکاران اهل دلم می رفتیم کلاس آواز. بعد باید در خانه مرتب تمرین می کردیم. تمرین های من در خانه، خواهرم را به مرز جنون مماس کرده بود. اعلان جنگ کرد؛ من هم بی خیال کلاس آواز شدم. حالا در این خانه حیاط دار که صدا خوب اکو می شود؛ می توانم تمریناتم را شروع کنم. شاید به امید خدا به دلیل ایجاد آلودگی صوتی از اینجا بیرونمان کردند. می آیم تهران برایتان کنسرت می گذارم از حالا هم بلیط ها را پیش فروش می کنیمJ. مدیر برنامه هام را خانم رویای تفاوت اعلام می کنم، آخر بین ما قشر کارگر همین یکی مدیر از آب درآمده. ضمنا به واکنش خواهرم توجه داشته باشید، کیفیت صدا و کنسرت بر شما هویدا خواهد شد. بلیط ها را تاراج خواهید کرد.


 
خنکای صبح
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت

چه اشکالی دارد آدم هر روز یک پست جدید آپ کند؟

صبح ها نم نم بیدار می شوم. غلت های اضافی می زنم، به جاهای خنک پتو چنگ می اندازم و چشمانم را از نور صبحگاهی می دزدم. بعد از یکی دو ساعت آهسته از رختخواب بیرون می خزم. صورتم را می شویم، دنبال موبایلم می گردم و کیفورم که نه با موبایل مرا کاری هست نه با ساعت کوک کردن نه صبح با عجله از خانه به در شدن.

بعد یکی دو حلقه آناناس می خورم با پنیر. این صبحانه مرض جدید است.ساعت یازده هم یک کاپوچینوی غلیظ. کتاب و زبان و ماهواره. لک و لک کردن پای امور یومیه ی منزل تا غروب که همسی برسد خانه.خوش و خرمم. انگار چند ماه است که تهران نیستم. اما فقط سه هفته گذشته است. همسر اما اصرار دارد مرا خوشبخت کند، مرا سر کاری بنشاند. مگر چه اشکالی دارد که من کمی در زندگی کار نکنم؟ احساس می کنم سالهای خیلی سختی را پشت سر گذاشته ام و خنکی و آزادی این روزها را دوست دارم.

بلاخره با تلاش های او امروز رفتم مصاحبه کاری. خانم دکتری با صدای خش دار، با ابروهای هاشوری . دکتر چه بود؟ نمی دانم. یک خانوم دکتر پنجاه ساله ی مومشکی. تاریخچه ی شرکت را گفت و کار من را توضیح داد. رزومه ام را دید  و گفت که برای این شغل اور کوالیفاید هستم. خوب است آدم از دیگران بشنود که برای یک چیزی در دنیا اورکوالیفاید است.

باید سه زبان به غیر از فارسی بدانم که دوتاش را می دانم. برای تایید یکی از این دو زبان باید یک مصاحبه ی دیگر هم بدهم تا مطمئن شود می توانم خوب فک بزنم.

خدا کند این کار را دوست بدارم. کسی چه می داند شاید از صدقه سر این کار، فرداها رنگ بهتری باشد.


 
من از کجا ... عشق از کجا
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: مصیبتهای منحصر به فرد ، روزنوشت ، گابریل گارسیا مارکز ، بهمن فرزانه

می بینید، نمی گذارند آدم دهنش را ببندد و غرغر نکند. مثلاً می خواستم این پست سفرنامه مالدیو باشد. اما خوب، آقای گابریل گارسیا مارکز عمرش را داد به شما.
هر چه خاک ایشان است بقای عمر شما و ادب دوستان سینه چاک این دیار باشد ان شالله. دیده اید این داغ الیم چه خروش و ولوله ای در جان شیخ و شاب انداخته؟ فیس بوک؛ وایبر، روزنامه ها .... هم همه ی وامارکزا دنیا را برداشت، حتی اس ام اس ها هم مارکزی شده.
خوب چرا که نه؟ همه "صد سال تنهایی" دوست دارند، "پاییز پدرسالار"، "عشق در سال وبا"، "گزارش یک آدم ربایی" (با تب سبز) و .... "خاطره دلبرکان غمگین من" را هم همه خوانده ایم. سپاس مرخدای را عز و جل که صحنه های اروتیک رمانها در نسخه فارسی حذف شد که به زور هم شده ما به بهشت آن دنیا چپانده شویم. به هرحال هیچ کس بهتر از وزارت ارشاد صلاح من و شما را نمی داند.
شهرت مارکز به خاطر رمان صد سال تنهایی است؟ جایزه نوبل را برای همین کتاب گرفت. با همین کتاب در ایران و جهان محبوب شد. شهره شد، پر آوازه شذ، اما ....

من و شما را چه به مارکز اگر "بهمن فرزانه" ی عزیز صد سال تنهایی را ترجمه نکرده بود؟

بهمن فرزانه  سال پیش بعد از سالها جلای وطن، به ایران برگشت و در سوز و سرمای 17بهمن ماه، باد او را برای همیشه با خود برد. 
یکی از دوستان اس ام اس داد مراسم ختم در مسجد پیامبر اعظم است. خیابان شریعتی نرسیده به پالیزی. به محل کارم نزدیک بود. با همان دوست دو نفری رفتیم. فکر می کنید چه خبر بود؟

هیچ خبر. هیچ خبر. هیچ خبر.

با اعضای خانواده مرحوم و یکی دو انتشاراتی و چند نفر ادبیات چی جمعاً  چهل نفر در آن مسجد نبود، اصلا چرا چهل نفر؟ سی نفر هم نبودیم.
رسانه ها هم خفه خون گرفته بودند. تنها ختمی بود که دیدم در مسجد زنانه و مردانه جدا نبود چون به زور دو ردیف صندلی پر شده بود.
یکی نی می زد و یکی شعر می خواند و من هم فقط محو خلوتی مجلس بودم. شاید هم مجلس خلوتیان که می گویند همین بود.

برای همین وقتی هیاهوی به راه افتاده برای مارکز در ایران را می بینم نمی توانم اسمی جز ابتذال برای آن بگذارم. این رفتارها مبتذل است. واقعاً مبتذل است. ما کجا و مارکز کجا؟ ما کجا و  بهمن فرزانه کجا؟ ما کجا و عشق به آدم ها کجا؟ ما کجا و قدر شناسی کجا؟

این مصیبت منحصر به فردی است. ابتذال فرهنگی خاص خودمان که نام دیگری برایش پیدا نمی کنم.


 
فصل نو
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: روزنوشت ، خوشی های منحصر به فرد

سوالی می پرسد.
یک جواب الکی می دهم.
جدی می گیرد.
می گویم الکی گفتم و می پرسم چند سال دیگر باید با من زندگی کنی تا بفهمی کدام حرفم الکی است و کدام راستکی؟
می گوید فهمیدنش غیرممکن است چون هر روز یک ورژن جدیدی از دیوانه بازی هایت رو می کنی.

راست می گوید. از شما چه پنهان عاشق همین خل بازی ها هستم. به نظرم خیلی خوب است که آدم بتواند راحت دیوانه بازی در بیاورد.
پست قبل اسمش فصل عبور بود. نصف بیشترش را عملی کردم. با قدرت دیوانه وار تصمیم گیری سریع. یکسال مرخصی بدون حقوق گرفتم و آمده ام در یک شهر دوری زندگی می کنم. احتمالا خانه امان را فردا تحویل می گیریم. نشسته ام روی تخت  هتل  و تایپ می کنم.
خودم را مرور می کنم و احساس می کنم دوازده سال در قفس بودم. محل کارم را می گویم. نه در یک قفس انفرادی بلکه در قفس بزرگ یک باغ وحش که حیواناتش اصلا طبقه بندی نشده اند. یا شاید چیزی شبیه بند عمومی زندان مثلاً اوین. چقدر هر روز استرس داشتم. هر روز خسته بودم. هر روز حرص و جوش می خوردم. واقعاً راحت شدم.
همه به اتفاق می گفتند جای خوبی کارمی کنی. موقعیت شغلی و پیشرفت شغلی و کوفت شغلی خوبی هم داشتم اما حالا اینجا چشمم به سازمانهای مشابه  که می افتد تنم می لرزد. همسی می گوید رزومه خوبی داری برو در یکی از این موسسات مشابه مشغول شو. اما راستش اصلا دلم نمی خواهد. می خواهم برای همیشه با این سازمان مزخرف خداحافظی کنم.

دلم می خواهد هوای تازه استنشاق کنم و یک کسب و کار دیگری داشته باشم. یا اصلا هیچ کسب و کاری نداشته باشم.

به هرحال فکر می کنم تصمیم خوبی گرفتم که خودم را از آن جهنم متوسط (محل کارم) و آن یکی جهنم بزرگ (تهران را می گویم) خلاص کردم. این آزادی را مدیون دیوانه بازی هایم هستم. بعد از این دیوانه سازم خویش را...


 
فصل عبور
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شب نوشت

شاید اگر مطمئن بودم که می خوانی ام، می توانستم هر روز، هر ساعت ، هر دقیقه یک پست جدید در این وبلاگ بگذارم. یعنی اینقدر خراب خوانده شدن توسط توام. خراب دیده شدن از چشمان نافذ تو، خراب گپ زدن با تو، خراب شنیدن حرفهایت، خراب قهقهه زدن به جوک هایت، خراب رفیق تو بودن، خراب کنار تو بودن.
خررررراب....
در همین خرابی ها بی پناه شده بودم چندی پیش، کورمال کورمال و ناامید دنبال یک کنج امن و امان می گشتم که رسیدم به دوستی، به عزیزی که ... که سخت می شود توصیفش کرد.
از آن دوست هایی که معمولاً در نقطه آخر حوصله؛ پناهت می دهد. بعد هی حرف زدیم و حرف زدیم. از این حرفهای بی سر و ته اما کارساز، از مذاکراتمان این درآمد که اسم این اسفند را بگذاریم فصل عبور. بهمن ماه بود که این نامگذاری را به ثمر رساندیم.
قرار شد این اسفند بشود فصل عبور. عبور از من. چرا؟ چون در من چیزهای زیادی است که اگر جایی در مسخره بازیهای زندگی جا بماند، می توانم مثل یک گنجشک سبک بال شوم، مثل یک پر... می توانم آنقدر کوچک شوم که تو با دست هایت، با سر انگشتانت مرا بلند کنی و بگذاری روی میز صبحانه. مثل همان نمایشنامه ای که هفتصد سال پیش باهم در پارک ساعی می خواندیم و یکی از لابه لای ستاره ها پایین آمد و گفت می نوشم به سلامتی شما و ما به فال نیک گرفتیم.
آدم عبور کردنم، اما ... مثل اغلب آدم بزرگ ها خاک گرفته ام، سنگین ام، هجو و عقده ای، اغلب آدم بزرگ ها همین اند حتی اگر پشت کتابها و نوشتن ها و کافه و سیگار قایمش کنند بازهم تابلو است که چقدر چرک گرفته و ثقیل اند.
بیا و کمک کن بتوانم به خودم کمک کنم. تقاضای پیچیده ای است، می دانم.  اما تو می توانی برایم انجامش بدهی، به این دلیل ساده که من خراب توام.
به این دلیل ساده که اگر دستم را بگیری می توانم از تمام کهکشان عبور کنم، حداقل در این شب ملس، در این سبک بالی دست ساز، در این ترکیب دلچسب شب و موسیقی. حالا اگر یحتمل خواندی اینجا را، پیش خودت هم که شده از قربان و صدقه ی من رفتن دریغ مکن، فکرش هم دلچسب است.

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی.


 
← صفحه بعد