رها از چارچوب ها
 
قالب وبلاگ

نباید بهانه گیر بود. نباید به گلایه ها فرصت داد به مانعی بین ما و خودمون تبدیل بشن. این حالتی بود که بهش دچار شده بودم. از قضاوتی که از روی نوشته هام راجع به من شده بود ناراحت بودم. چون فکر می کردم این قضاوت اشتباهه. داستان از این قرار بود که دوستی از حال و روز حقیقی و درد دلهای مجازیم به این نتیجه رسیده بود که بی برو برگرد باید به مشاور مراجعه کنم. بنابراین زحمت وقت گرفتن و سایر قضایا رو کشید. از روی کنجکاوی و بیشتر با هدف دست رد نزدن به محبت یک دوست رفتم پیش مشاور. اما قضیه به همینجا ختم نشد. طی یک مکالمه 30 دقیقه ای که به زعم خودم  غرغرانه نبود مشاور محترم تشخیص داد در آستانه یه مشکل جدی قرار دارم و باید مستقیم تشریف ببرم نزد روانپزشک تا یه دارو درمانی خفیف! انجام بشه. از مشاور پرسیدم چه طوری به همچین تشخیصی رسیده؟ تاکید کردم از نظر خودم مشکلی ندارم و احساس افسردگی یا حالات مشابه در خودم نمی بینم. جواب داد مهمترین خصیصه آدمهایی از جنس تو اینه که یه نقاب گنده روی صورتشونه و کر کننده ترین شعارشون اینه که حال من خیلی خوبه!
جل الخالق! سر شما رو درد نیارم . نزد روانپزشک رفتم و دکتر مربوطه با سرسری ترین ویزیت ممکن  به طول 4 دقیقه داروی گرانقیمتی تجویز کرد. داروی کذایی رو بررسی کردم. حوصله ندارم کل ماجرا رو تعریف کنم همینقدر بگم دفعه دومی که پیش روانپزشک رفتم یه مچ گیری جانانه از این دکتر کردم.آنچنان حقش رو کف دستش گذاشتم که گمونم چند وقتی توی ذهنش بمونه تجویزهای احمقانه و سرسری برای مردم نکنه و کمی بیشتر به مراجعینش دقت داشته باشه. پزشک به اصطلاح متخصص ابله! با یه حالت هیستیریک و البته کمی خجالت زده قهقهه می زد. چند بار هم تکرار کرد دقت شما مثال زدنیه. دلم می خواست بهش بگم حماقت شما هم همینطور. به جاش گفتم بی دقتی شما هم همینطور. فکر نکنید از رو رفت، خوشا سنگ پای قزوین، کارتش رو به من داد و گفت : اینجا کلینیک شلوغیه و باعث میشه ما کمی بی دقت باشیم، ترجیح میدم توی مطب خودم در خدمتتون باشم تا بتونم با دقت بیشتری مسائل شما رو پیگیری کنم!
گفتم دوزار بده آش، به همین خیال باش. واقعاً راه حل های اعجاز آمیزی به ذهنشون خطور میکنه. به جای اینکه با پیشنهادهای ابلهانه پول یه قهوه بیفته گردن شکسته اشون، به مطب دعوت می شی و پول 4تا قهوه رو هم تقدیم میکنی. گمونم وجود همچین نوابغی در جامعه پزشکی از اون مصیبتهای منحصر به فرد مملکت ماست. الغرض اینکه من ریشه همه این ماجراها رو برداشت نا صحیح یک دوست از نوشته هام می دونستم . اما الان فکر می کنم خیلی هم ربطی نداره و اگر هم ربط داشته باشه ننوشتن راه حل جالبی نیست.من نوشتن رو دوست دارم، حتی اگه نوشته های صدتا یه غاز در مورد روزمره گیهای بی مزه زندگی باشه. اساساً گیریم که از اینجا برم و ننویسم، کجا برم بهتر از اینجا؟ چیکار کنم بهتر از نوشتن؟

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

دوستی دارم که قلم بسیار خوبی دارد و ذهنی هوشمند و چشمی نازک بین. عالمی دارد این دوست معناگرا و خوش قریحه. ایمیلی برایم فرستاده بود که عین متنش را در اینجا قرار می دهم :
«امروز بعد از مدتها که لذت نوشتن را شاید فقط به خاطر کم همتی، از خود دریغ می کردم، قصد کردم چیزی بنویسم! اما مگر کار به همین سادگی بود! اولین سوالی که به ذهنم خطور کرد این بود که چه بنویسم؟ در واقع، حقیقتش را بخواهید شاید این دومین سوال بود! سوال اول این بود که چرا باید بنویسم؟ اصلاً چرا ما اغلب فکر می کنیم که باید چیزی بنویسیم؟ چه حرفهای ناگفته ای داریم که ما را به سمت نوشتن سوق می دهد؟ آیا اهمیت حرفهایی که برای گفتن داریم، ما را به نوشتن وا می دارد یا نفس نوشتن (فارغ از آنچه می نویسیم) برای ما جالب است و احساس خوبی به ما می دهد؟
آیا نوشتن ابزاری است برای بیان حرفهای مهم و ضروری، یا روشی است برای پر کردن اوقات فراغت، تخلیه هیجانات درون و تولید احساسی خوشایند در خویش؟ اصلاً مگر دومی با اولی تناقض دارد؟ مگر می شود بدون گفتن حرفی مفید یا اشاره به نکته ای جالب، احساس خوشایندی را ایجاد کرد؟
تردیدی نیست که لذت حاصل از نوشتن، با انگیزه نویسنده و کیفیت نوشته، نسبت دارد. اما معیار سنجش کیفیت نوشته چیست؟ چه حرفهایی ارزش نوشتن دارند؟ دقیق تر بگویم، کدام حرفها هستند که نویسنده را دچار آنچنان وسوسه ای می کنند که تا حرفهایش را بر سینه سپید کاغذ ننشاند، آرام نگیرد!
بنا به تعبیر نظامی: سخن کو از سر اندیشه ناید، نوشتن را و گفتن را نشاید. بر این اساس، کلامی شایسته نوشتن است که خاستگاهش اندیشه باشد. اندیشه ، بستری برای جاری شدن می خواهد، شاید منشأ آن نا آرامی که گهگاه آدمی را دچار وسوسه قلم می کند، همین است؛ توسل به دنیای کلمات برای تجسم بخشیدن به بارقه های اندیشه. شاید از همین روست که نویسنده در انتهای هر نوشته، گویی بار دیگر پا به عرصه حیات می نهد و تولدی دیگر را تجربه می کند. آنگاه که روحی، اندیشه ای را بارور است، نا آرام و بیقرار، مترصد فرصتی برای زایش است. در این هنگامه، وسوسه انگیزتر از قلم و سینه سپید کاغذ چیست؟ نوشتن را شاید بتوان تقلای انسان متفکر برای متولد شدن دانست!
من هم امروز بیقرار بودم و وسوسه ای داشتم! در ابتدای این نوشتار، تصویر شفافی از آنچه در ذهنم بود، نداشتم. مسیر جملات، نشانم داد چیزی که می خواستم بنویسم، این بود که "چرا می خواهم بنویسم"! شاید حرف ناگفته امروز من، پرداختن به همین نکته بود که چرا گاهی می خواهیم بنویسیم؟ در خلال این گفتگوی کوتاه و زنده (!) میان اندیشه و احساسم، جمله ای در ذهنم شکل گرفت که شاید بتوان آن را ماحصل این گفتگو پنداشت:
"نیاز به نوشتن، زمانی به اوج می رسد که در وجود ما، اندیشه ای در انتظار تولد، بیقراری می کند".»

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

خوب خوبم. بهتر از 80درصد تمام روزهای گذشته. فقط حوصله نوشتن ندارم و حوصله خواندن. البته کتاب می خوانم . وبلاگ دوستان را سعی می کنم بخوانم اما بیشتر نگاه می کنم. اما سرجمع همه چی آرومه... 

از پیام ها ممنونم، خصوصی ها، عمومی ها، تلفن ها و ...

فقط ممنونم. دیر یا زود نطقم باز می شود و بساط روده درازانه همیشگی ام به راه می شود. شاید فردا شاید هم کمی دیرتر.

فقط ممنونم.

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]
روز مرگم وســـط سـینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید

هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوختهء خسته از این دار برفت
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

همسی بعضی وقتا میگه: تو گاهی اونقدر باهوشی که بهت حسادت می کنم و گاهی اونقدر خنگی که تعجب می کنم چه طور مدرسه و دانشگاه رو پشت سر گذاشتی و هر روزم صحیح و سالم میرسی خونه! البته من مطلقا این صحبتاش رو جدی نمی گیرم و با همون بخش اول حرفش خوش می گذرونم. خواهرم تعبیر دیگه ای رو استفاده می کنه. وقتی من اظهار نظر یا کار احمقانه ای می کنم خواهرم میگه بازم میمون درونت به عقلت غلبه کرد؟ اینا رو داشته باشین، حالا تصور کنید یک عالمه کاغذ اضافه دارید. کاغذ اضافه یعنی کاغذهایی که هیچ ورشون سفید نیست و نمی شه هیچ استفاده ای ازشون کرد. این فرضم به مسئله اضافه کنید که خزعبلات دو روی این کاغذها مسئله داره. مسئله دار یعنی چی؟ یعنی هیچ کسی نباید این خزعبلات رو ببینه. وقتی مدتهای مدیدی مثلاً سه سال باشه که کم و بیش به تولید کاغذهایی با این ویژگی مشغول باشید، طبیعی ترین اتفاقی که رخ میده حجیم شدن این مجموعه و اشغال جای وسائل ضروری تر توسط کاغذهای مزاحمه. شما برای انهدام این کاغذها چه روشی رو پیشنهاد می کنید؟ این نکته رو جدی بگیرید که این کاغذها رو نمی شه توی سطل آشغال ریخت، به خدا راست می گم اصلاً هم شوخی ندارم.

چهار جمعه قبل، از صبح علی الطلوع به متدهای مختلف انهدام این مجموعه فکر کردم. یه منقل تا شو داریم و روبروی خونه امون به فاصله سه متر از درب منزل یه پارکه. می شد ترتیب پروژه رو توی پارک داد. اما با همسایه های کنجکاو نمی شد کنار اومد. اولین سوال و اولین کنجکاوی احتمالی می تونست کاغذها رو مقابل چشم غریبه ها قرار بده. متاسفانه در کثری از ثانیه بهترین راه حل احتراق کاغذها در حمام آپارتمان تشخیص داده شد! شدت عملگرایی باعث شد تا به خودم بیام، دیدم فندک صورتی خوشگلی در دست دارم و چهازانو  روی زمین حمام نشستم. حمامی که هر چند فاقد پنجره است اما هیچ چیز قابل اشتعالی درش وجود نداره و آب فراوان هم برای مقابله با خطر احتمالی در دسترسه! در یک حرکت فیلسوفانه تهویه حمام رو روشن کردم تا احتمال بروز هر گونه مشکلی رو به صفر برسونم. در 20 دقیقه آغازینٍ فرآیندٍ معدوم کردن اضافات تحریری، کاغذها رو دونه به دونه و با دقت به آتیش می کشیدم . هر کاغذ جدید رو با تتمه شعله کاغذ قبل روشن می کردم و ماجرا ادامه داشت اما ادامه این روند کسالت بار بود و به تدریج کاغذها رو چندتا چندتا و بعضاً دسته دسته به مجموعه شعله ور وسط حمام اضافه کردم. گمونم یک ساعتی سپری شد. بعضی کاغذها نیم سوز می شد و دود می کرد. کم کم صداهای عجیبی به گوشم رسید، چیزی شبیه داد یا همهمه. در همون حالت چهارزانو سرم رو چرخوندم تا رد صدا رو دنبال کنم. به راهرو که نگاه کردم دیدم دود سفید رنگ و غلیظی تمام راهرو، هال و کلاً فضای بیرون حمام رو در بر گرفته. ظاهراً در اثر  ناقص سوختن کاغذ گازی تولید میشه که از هوا سبک تره و لذا در موقیعت اجلال جلوس چهارزانوی بنده انتشار این گاز قابل درک نبوده. به سرعت از جا پریدم تا در و پنجره ها رو باز کنم اما غلظت دود در حالت ایستاده، به حدی زیاد بود که  سرفه های جانانه و اشک چشم امان آدم رو می برید. حالا بماند که قبلاً پنجره ها رو با چسب پهن درز گیری کرده بودم و باز کردن پنجره ها بدون کمک حضرت جرجیس ناممکن بود. اما بشنوید از لحظه ای که در آپارتمان  گشوده شد. در باز نشده همسایه روبرویی که پیرمرد هفتاد ساله و به غایت خوش پوشیه با سرعت در چارچوب در ظاهر شد اما با یک شلوار سفید کشباف و یه پولیور سفید خانگی، با هیجان پرسید :خانووووووم افلاطونی خوبین؟ لحظه پاسخ مقارن با  کله معلق شدن من بود. خودم رو جمع و جور کردم و جواب دادم بله سپاسگزارم. پیرمرد گفت ظاهراً واحد بالایی شما دچار آتش سوزی شده و صاحب خونه هم مسافرته...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که تقریباً حدس زدم چه فاجعه ای خلق کردم .
پیرمرد ادامه داد آتش نشانی داره میاد در واحد بالایی رو باز کنه! بعد به پشت سر من نگاهی انداخت و با تردید گفت: توی خونه شما چیزی سوخته یا دود از واحد بالایی اومده؟ آب دهانم رو قورت دادم و بریده بریده گفتم: یه سوختگی بی اهمیت بود فکر نکنم مشکل از طبقه بالا باشه! در همین فاصله همهمه همسایگان و رفت و آمدها توی طبقات بیداد می کرد. پسر پیرمرد که ساکن طبقه پایینه با هول و هراس و جعبه ابزار به دست پله ها رو دوتا یکی میرفت بالا  و همسایه دیگری با کپسول آتش نشانی ماشینش از کنار پسر رد شد. فریادهای مختلفی از طبقات شنیده میشد. سریعاً در خونه رو بستم. چند ثانیه بعد صدای فریاد پیرمرد رو شنیدم که خطاب به اجتماعی که توی طبقه بالایی تشکیل شده بود داد می زد: سوختگی مربوط به واحد خانوم افلاطونیه! مشکلی نیست نگران نباشید!
مطمئن بودم که جماعت کنجکاو به زودی به خونه ما هجوم میارن . علاوه بر اینکه تمام پنجره ها باز بود کولر رو هم روشن کرده بودم که هوا زودتر تهویه بشه. بیرون پنجره همه جا برف نشسته بود و واقعاً داشتم منجمد می شدم. اولین کسی که زنگ خونه رو زد مدیر ساختمون بود. نفس زنان و با هیجان زایدالوصفی پرسید: خانوووووووووووم افلاطونی! خوب هستین؟ با خونسردی تفرعن آمیزی گفتم: بله سپاسگزارم. مرد بیچاره گفت: مهندس تشریف دارن؟ گفتم خیر. پرسید چی شده بود؟ گفتم یه سوختگی جزئی. بی تفاوتی من باعث شد درحالی که مدام گردنش رو مثل غاز از در خونه ما تو می کشید در مورد مسئولیت های مدیر ساختمان در قبال آتش سوزی خطابه ی مفصلی ایراد کنه. اما من دم به تله ندادم و راز وقوع آتش سوزی رو فاش نکردم.  دست از پا درازتر مجبور شد بره. هنوز ده دقیقه نگذشته بود، زن مدیر ساختمون دم در آپارتمان ما ظاهر شد. واقعاً زن فضول و غیرقابل کنترلیه. اول علت آتش سوزی و ماهیت شیئ سوخته رو جویا شد، وقتی جوابی دریافت نکرد گفت بذار بیام ببینم، گفتم ضرورتی نداره. مثل بچه های سه ساله اصرار کرد. مقاومت کردم. با کمال وقاحت وارد خونه شد. تقریباَ منو هل داد، منم درب آپارتمان رو چهارتاق باز کردم و با اشاره به بیرون گفتم : خواهش می کنم، از شما بعید بود و زن فضول به زور گورش رو گم کرد، البته موقع رفتن نیش خودش رو زد و گفت: حتماً عمداً چیزی رو سوزوندی! منم جوابشو ندادم.
ته دلم احساس شرمندگی می کردم. حادثه ی احمقانه ای خلق شده بود. اگه می خواین عمق فاجعه رو درک کنید باید به عرضتون برسونم عصرش که خواهرم اومد گفت : «تمام راهروها، پارکینگ و آسانسور ساختمونتون به شدت بوی کاغذ سوخته میده. اتفاقی افتاده؟» گفتم: خونه ما چه طور؟ گفت:«خیلی کم. بیرون شدت بو وحشتناکه!» البته طبیعی بود چون هوا سرد بود پنجره های راهرو ها رو باز نکرده بودن. خواهرم کمی خیره خیره نگاهم کرد و گفت: «نکنه بازم افسارت رو دادی دست میمون درونت! چه دسته گلی به آب داده؟» به حموم اشاره کردم، رفت و لکه های زرد آتیش رو روی سرامیک های سفید دید، میمون درونم تبرئه شد، چون ظاهراً موجودات ابله و خطرناک تری در جوار جناب میمون سکنی دارن.

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

از پست گذاشتن راجع به روز تولد بدم میاد. برام بی معنیه. اما به این معنی نیست که از کسانی که این کار رو می کنند بدم بیاد. به نظرم روز تولد هیچ فرقی با باقی روزای زندگی نداره تازه گاهی بدتر هم هست. من مرده به دنیا اومدم. خفه شده. چون زمان تولدم سال شصت و شب یه عملیات خفن جنگی بوده که از قضا رزمندگان اسلام اصلاً هم در جبهه نبرد حق علیه باطل پیروز نبودن و متاسفانه حتی راهروها و باغچه های بیمارستان مملو از مجروحین و تلفات حمله  رژیم بعث صد دام بوده.خیابونا منع عبور و مرور داشته و مادر خیلی دیر به بیمارستان میرسه. دکترا مامان رو معاینه میکنن و میگن بچه علائم حیاتی نداره و بیمارستان خیلی شلوغه و وعده میدن که فردا عملش کنند. القصه مامان به گریه زاری میفته و یه دکتری پیدا میشه که نیمه شب یه گوشه اتاق عمل بچه عتیقه رو دنیا میاره. بچه خفه شده بوده و گریه نمی کرده. بعد بچه رو حسابی کتک می زنند اما بچه واکنشی نشون نمیده. جماعت داشتن اتاق رو ترک می کردن که پزشکی خلاق پیشنهاد میده یه سطل یخ بیارن. سطل رو آب می کنند و شب چله زمستون پنجره رو باز می کنند و بچه رو از پا آویزون می گیرن بیرون پنجره و آب یخ رو خالی می کنند رو بچه. شوک آب سرد بچه کتک خورده رو احیا میکنه و نفسش جا میاد و عر و عور گریه اش بلند میشه. ظاهراً این ابتکار در زمان خودش دهان به دهان نقل میشده. این حکایتیه که من راجع به تولدم از مامان شنیدم و به نظر میرسه روز تولدم بدترین روز زندگیمه چون پر از کتک و شکنجه و خفگی و جدال مرگ و زندگی بوده. گویا از اولش هم می دونستم که اینجا همچینم خبری نیست. اما تولد امسال با ده سال گذشته یه فرقی داشت اونم اینکه همسی تولد منو فراموش کرد. اصلاً روز تولدم زنگ نزد. فردا شبش با نیش باز زنگ زد که یلدا مبارک! همسی به هیچ روزی اعتقاد نداره، نمی دونم چرا یلدای امسال استثنا شده. منم با تمسخر و گنده دماغی گفتم چه آشی؟ چه کشکی؟ یلدا تو سرم بخوره . تا دوزاریش بیفته که دیروز تولد من بوده و چه خبطی کرده ده دقیقه طول کشید بعدشم قاه قاه خندید. همسی واسه هر روزی که فراموش میکنه یه بهانه ای داره. سالگرد ازدواج رو یادش میره میگه ما هرروزمون تازه است و سالگرد ازدواجه، عقد که دیگه جای بحث نداره، روز زن اساساً یه خریت دسته جمعیه که نباید بهش توجه کرد، ولنتاین و باقی قضایا که کاملاً معلوم الحالن. سوغاتی نمی خره میگه تو هرچی بخوای خودت می خری. مطمئنم میاد این پست رو می خونه،خوب بخونه. نباید از چیزی که هست ناراحت بشه. مگه من از چیزی که هست ناراحت میشم؟ نه، من میگم نو پرابلم، این عبارت شیک واسه همین وقتاست دیگه. حالا مگه روز تولد ما چی بود که فراموش کردنش چی باشه. ما وارد دهه دوم رابطه امون شدیم و شاید فرمول دهه دوم با فرمول دهه اول فرق داره . به هرحال در سالهای نه چندان دور که دوست بودیم و اعصاب و روان خانواده هامون رو سرویس کرده بودیم چندین تولدهیجان انگیز و عاشقانه داشتیم. بعد همه رفتن رو مخمون که این  غائله رو ختمش کنید و عقدی کوفتی چیزی... ما هم عقد کردیم. بعد مدتی دوباره داد همه در اومد که آخه عقد یه سال دوسال سه سال این غائله رو ختمش کنید. ما هم غائله رو ختم کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون و تقریباً از روزی که ازدواج کردیم دیگه همو ندیدیم. چون برپایی و ادامه این غائله به شدت هزینه داره. حالا شاید 30درصد از زمان رو با هم سپری می کنیم اما در عوض خیال همه راحت شده. می خوام بگم وقتی شرایط عوض میشه حتی اگه آدما عوض نشن که حتماً میشن، یه چیزایی توی زندگی کم و زیاد میشه و این گریز ناپذیره و جای دلگیر شدن نداره. شاید این فراموشیا به خاطر فاصله هاست، نمی دونم به هر حال همونطور که عرض کردم نو پرابلم. دقیقاً نوپرابلم اما تو باور مکن. نهایتاً میشه امیدوار بود : چون که طی شدت دولت شبهای وصل، بگذرد ایام هجران نیز هم.

[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

خوبه. بیشتر از خوب، التیام بخشه که این ظهر سرد پاییزی توی یه کافه نیمه تاریک نشستم. سرمای ملس، نور آفتاب تنبل نیمروز سرد پاییز، دود سیگار و موسیقیٍِ خوب آدمو از بیشتر چیزای بد دنیا جدا میکنه. شاید مسخره باشه اما مطلوب من همینه که بتونم بعضی روزا پاشم بیام همچین کافه ای بشینم، کتابی که دوست دارم بخونم، یه چیزی بنویسم، کسی هم مزاحمم نشه، مثلاً رئیسم. یه چیزایی سفارش دادم اما اشتها یاری نمی کنه. خوب بود اگه ناهار با یه دوست می خوردم یا با یه غریبه. همینجوری راجع به چیزای بی ربط حرف می زدیم و لوبیا و نون و لیمو می خوردیم. شایدم خوب نبود.
من بازم سفر بودم. جنوب بودم . خونه ی مادر بزرگ. مادربزرگ تمام شد و من به مراسم مازوخیستی ختم مادربزرگ رفته بودم. نمی تونستم برم. واقعاً نمی تونستم. چون اساساً آدم حل مسئله نیستم. در روابط انسانی هرجا کم میارم فرار می کنم. اگه دست خودم بود به این مراسم نمی رفتم و تا آخر عمر فکر می کردم مادربزرگ سرجاشه اما من نمی بینمش. اما رفتم . انگار روی دلم یه خط زخم افتاده باشه که وقتی گریه ام می گیره اشکام  روی اون زخم می غلتن و شوری اشکا اون زخم رو بیشتر می سوزونه. یه همچین حسی داره تموم شدن مادربزرگ.این جور حادثه ها دلگیره. مزه اش تلخه . اما خوب، جریان طبیعیه حیاته.  دلم واسه مامانم می سوزه. خدائیش سخته که نه پدر داره، نه مادر، نه شوهر، نه پسر و رود خروشان حیات هم در جریانه و به هیچ جاشم برنمی خوره که بعضی جاهای قصه زندگی واسه شونه های یه زن زیادی سنگینه. جریان طبیعیه حیاته دیگه، یکی میاد یکی می ره، هیچ کس هم نقطه ثقل عالم نیست.
حالا همه وابستگی ها و دلبستگیا یه طرف این مغز لعنتی من عین ساعت کار میکنه. تمام مسیر از خونه تا فرودگاه، توی هواپیما و از فرودگاه مقصد تا خونه مادربزرگ انگار درحال نوشتن باشم، جمله ها و خاطره ها از مغزم عبور می کردن، البته وقتای دیگه هم همینطور هستم. اما وقتی فکرای بد میان من با صدای بلند بهشون میگم برو گم  شو ولی توی این چند روز نمی شد بگم برو گم شو چون حریم شخصی آدم حتی پونزده سانت هم نبود. اینکه اون زخم توی این چهار پنج روز یه سره می سوخت جای خود، غم اینکه بلانسبت شما، ما چه جماعت اسکلی هستیم واویلایی در وجودم به پا کرده بود . ما یعنی خانواده فخیمه مادری. مراسم ختم که چه عرض کنم، کارناوال خودآزاری دسته جمعی بود و بدتر از اون فوران بی پایان خرافه ها. تازه فکر نکنید خانواده مادری من، چه زن و چه مرد آدمای کنج پستو نشینی هستن. مثلاً دایی بزرگه پزشکه و توی دانشگاه علوم پزشکی سمت داره بعد میگه شمع روشن نکنید، شمع مال آدم اجاق کوره، اون یکی مدیره آموزش و پرورشه میگه جارو نزنید هااااان! تا چهلم ممنوعه، بعد قیافه متفکری به خودش می گیره و میگه البته جارو برقی ایرادی نداره. این یعنی خرافات تبصره دار، یا اینکه تو خونه صاحب عزا نباید موی سر رو گیس باف کرد اما دم اسبی مشکلی نداره، مرد نباید از میان دو زن نشسته عبور کنه، بستگان  درجه یک متوفی تا چهل روز نباید خانه کس دیگری بخوابند، حتی خواب بعد از ظهر، هر عجوزه ای که برای مجلس گرم کنی و نوحه خوانی میاد موقع رفتن باید یک کله قند و یک بشکه گلاب به غنیمت ببره ،تا قبل از چهلم مرحوم صرف میوه توی خونه میت ممنوعه،توزیع هر گونه مایعات شیرین در مراسم خاکسپاری ممنوع و موکول به مراسم چهلمه!....وااااااااااااای، من نمی دونم چرا نمی تونم مثل آدمیزاد بشنیم ضجه موره امو بکنم، اینقدر هم فکر و خیال برم نداره ، اما دودی که خرافه پرستی جماعت تحصیل کرده از سر آدم بلند میکنه از سوز دل خیلی زجر آورتره. واقعاً کی باورش میشه یه زنیکه لچک به سر بی سواد ساعتی خدادتومن می گیره که مزخرف ترین توصیه ها رو برای جماعت دکتر، مهندس و استاد دانشگاه و فرهنگی ما داشته باشه. هر دم و دقیقه یه عجوز قورباغه مانند می اوردن برای جماعت نسوان سخنرانی کنه، بابا وضع ما خیلی خرابه به قرعان. البته توی همین کارای عجیب غریبشون یه سادگی هست که دل آدمو می سوزونه و با همین سادگی گند زده میشه به صدر تا ذیل این مملکت. گاهی طنزهای عجیبی رخ میده. مثلاًخاله بزرگه می گفت مادربزرگ بعد از فوت ننه که مادر مادربزرگ باشه پشتش شکسته و خوف مرگ توی دلش نشسته و دیگه کمرش راست نشده. بقیه هم تصدیق می کردن. ولی من هرچی فکر کردم دیدم مادر مادربزرگ سال 1374فوت شده و توی این 17 سال مادربزرگ سه تا پسر داماد کرد، یه دختر عروس کرد، دوتا داماداش فوت شدن، سالی سه دفعه تهران اومد، حداقل ده دفعه مشهد رفت، مکه رفت، کربلا رفت ... خلاصه تا آخرین روز هم رو پای خودش وایساده بود ولی اینا میگفتن نه مادر از سال 74 دیگه زمین گیر شده . راستی تا همین پنج سال پیش مادربزرگ زمستون و تابستون با ما کوه میومد. اینه که شایدم من نمی فهمم. اینا که ابراز احساساته و یه کم طنز بی ضرر داره . اما اون خرافه ها پدر در میاره. بدبختی اینه که فقط تو ولایت مادری ما این خرافه ها در جریان نیست. همین یه ماه پیش دوست خودم، خانوم مهندس، همسرش آقای مهندس، هر دو خوشگیل و موشگیل و امروزی، سفره حضرت ابلفضل! انداختن، ما هم گردنمون از مو باریک تر، با دامن کوتاه و کفش پاشنه دار رفتیم خونه اش که کادوی عقد و عروسی و خونه اش رو بدیم و قال داستان رو بکنیم، اونجا همه از ما خوش تیپ تر بودن، یه جورایی مذهب پارتیه این مراسما، یه خانوم جلسه ای اورده بودن، همه مزخرفاتش یه طرف، ته داستان اعلام کرد: «خانوما، یه کارت می دم خدمتتون یه کسی هست که نماز و  روزه درگذشتگان رو ادا میکنه، یکسال نماز 850هزار تومن. در ضمن خوبیش اینه که این نمازها در یک روز ادا میشه، البته من میتونم براتون تخفیف بگیرم و تا هفتصد تومن قیمت رو پایین بیارم .... » و کور شوم اگر دروغ بگویم، می خوام بالا بیارم... می خوام برای این همه بدبختی بالا بیارم. می دونم حساسیت بی ثمرو بی خودیه . اما حتی از نوشتن این داستانها معده درد می گیرم. امروز جزء مرخصیم بود و بلیط برگشتم از جنوب برای امشب، اما دو روز گذشته از مرز دیوانگی عبور کرده بودم، تحمل اون محیط رو نداشتم. حاضر بودم یه میلیون بدم زودتر از اونجا دور بشم و خدا رو شکر که دیشب یه بلیط هواپیما گیرم اومد. مطمئنم وضع شما هم بهتر از ما نیست و بلاخره ظلم علی السویه عدله، پس نه خجالت داره نه غصه.
راستی من از خونه مادربزرگ یه قندون دزدیدم برای یادگاری. برای خودآزاری. نمی دونید وقتی نیگاش می کنم دلم چه جوری ریش می شه و نمی دونید  چه حال پلیسی داره وقتی یه قندون چینی گل قرمز رو از زیر چشمان تیز بین 127 نفر ورثه حواس جمع به سرقت می بری. قبلش روی دوتا نعلبکی زوم کرده بودم و یه روابط نوستالوژیکی با دوتا نعلبکی به هم زده بودم. گفتم میارم تهران میدم شهرکتاب قابشون کنه. چون مقر اصلی من در این مراسم، مطبخ بود روزی دسته کم ده بار این نعلبکی ها رو می شستم، هربار باهاشون تجدید میثاق می کردم و قربون دستای مادربزرگ می رفتم که چنین نعلبکی های نوستالوژیکی خریداری کرده. بعد از سه روز، یکی از خاله ها گفت قربون دستت اون نعلبکی سبزا رو بذار تو سبد مال مراسم روضه خاله نسرینه و اینجا امانتند! فهمیدم اون راز و نیازها با دستان پرچین و چروک مادربزرگه اسکل بازیی بیش نبوده و خدا رو شکر که خاله نسرینم نعلبکی های مفقودی رو روی دیوار خونه ما ندید. بنابراین پروژه سرقت قندون چینی گل قرمز جایگزین کش رفتن نعلبکی های مذکور شد. بلاخره یه بخشی از اُسکُلیت می تونه ژنتیکی باشه. من که از بقیه فامیل تافته جدابافته نیستم.

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]

سفر کردن از جنبه های مختلفی مهمه. یکیش آشنا شدن با یه دنیای جدید، آدمهای جدید، روش زندگی کردن دیگران و نهایتاً بلوغ اندیشه ها و جهان بینی آدمی از رهگذر این یافته های جدیده.
اتفاق عجیبی که توی تمام مسافرتهای ما رخ میده اینه که همیشه بیرون ایران یه لشکر از دوست و آشناها دور و برمون هستند و تا حد زیادی فرصت یک شناخت مستقل رو از آدم می گیرند و مهمتر از اون فرصت آشنا شدن با آدمهای جدید رو ازما سلب می کنند.
سفر اخیر من به دبی دسته کمی از سفر نوروزی من به خونه مادربزرگ نداشت. یه گروه یازده نفره دکور ثابت این سفر بودن. علاوه بر اینها چند دوستی که بیش از ده ساله ساکن دوبی هستن رو به این جمع اضافه کنید و تصور کنید چه مسافرت شلوغ و به دور از سکوت و سکونی داشتم. بدترین قسمت این سفر یک خانم به غایت غیر منطقی و آراسته به انواع خصلت های قابل انتقاد زنانه بود که متاسفانه هر روز صبح تا ساعت پنج بعد از ظهر باید تحملش می کردم. جنبه مثبت این سفر کنار همسی بودن و سرکار نرفتن و آشنا شدن با تعدادی از همکاران همسی بود که یکیشون خانوم بسیار دوست داشتنی بود. علاوه بر این با یکی دو خانوم ایرانی  آشنا شدم که می شه به عنوان الگوی قابل افتخار از زن ایرانی از اونها یاد کرد. زنانی مسئولیت پذیر و تحصیل کرده دانشگاههای ایران که به جایگاه های شغلی حیرت آوری در شرکت های نامدار جهان دست پیدا کردن. یه اتفاق جالب دیگه هم شروع یه دوستی با یک خانم فرانسوی بود. این خانوم فرانسوی رو در ایران و توی یه کافه ملاقات کرده بودم. صاحب کافه از من و دوستم خواهش کرد که دوتا توریست تازه وارد با ما روی یه میز بشینند. شب جالبی بود. این خانم فرانسوی در دبی کار می کنه وقتی فهمید دارم به دبی سفر می کنم  شماره تلفن رد و بدل کردیم و بلاخره با اولین تماس تلفنی با اشتیاقی که خارج از تصور من بود به هتل ما اومد. ساعت دوازده ظهر تشریف فرما شد و اونقدر خوش صحبت بود که ساعت پنج بعداز ظهر به زور از هتل ما رفت. برام عجیب بود که چقدر حرف مشترک برای زدن داشتیم. کتاب سه گانه نیویورک رو می خوندم و روی میز بود . استر رو شناخت و صحبت ما در مورد ادبیات داستانی از همونجا شروع شد. خلاصه اینکه واقعاً برام عجیب بود که یک عالمه سوژه صحبت داشتیم. انگار نه انگار که کشورها و فرهنگ ما اینقدر از هم فاصله دارند.به هر حال دو سال قبل که امارات بودم فکر کردم دیگه هرگز به اونجا نخواهم رفت. اما اصرار دوستان و همسر و سایر قضایا باعث شد که دو هفته ای رو در طبقه بیست و هشتم هتل گلوریای دبی بگذرونم. همون هتلی که دو روز قبل از رسیدن من پسر آقای رضایی توش به قتل رسید و این اصلاً حس خوبی به آدم نمی داد. به هرحال علیرغم اینکه دو سال گذشته جز بدترین سالهای اقتصادی جهان بود اما امارات به مراتب زیباتر از قبل شده بود و تل های خاک و خل و جرثقیل های تمام نشدنی جای خودشون رو به برج های رنگا وارنگ و زیبای پرتعداد داده بود. به علاوه تعداد توریست های اروپایی و آمریکایی واقعاً بیشتر از قبل بود. این یه پست روده درازانه است اگر حوصله دارین ادامه مطلب رو مطالعه بفرمایید.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ رها از چارچوب ها ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حرفهای غیر غرغرانه، در عالم واقع گوش شنوا زیاد دارند و البته بیش از تعداد گوش ها، قاعده و چارچوب دارند برای گفته شدن، قاعده های به درد بخور، قاعده های به درد نخور. دنیای مجازی مال حرفهایی است که جز به گوش جان نمی توان سپرد یا حرف وقتهایی که دل شیدایی می شده به بستانها و بی خویشتنش کرده بوی گل و ریحانها. یا حرفهایی که وقت و بی وقت بر زبان ذهنت جاری می شود و شکار مناسبی برای نیوشیدنش یافت می نشود. اصلاً قاعده سخن چرا؟ اینجا تنها ملک نیمه خصوصی ماست. بگذار به هر قاعده بی قاعده ای که دلمان می خواهد بیاراییمش. بگذار رها شویم، رها از چارچوب ها.
امکانات وب