|
رها از چارچوب ها
|
نباید بهانه گیر بود. نباید به گلایه ها فرصت داد به مانعی بین ما و خودمون تبدیل بشن. این حالتی بود که بهش دچار شده بودم. از قضاوتی که از روی نوشته هام راجع به من شده بود ناراحت بودم. چون فکر می کردم این قضاوت اشتباهه. داستان از این قرار بود که دوستی از حال و روز حقیقی و درد دلهای مجازیم به این نتیجه رسیده بود که بی برو برگرد باید به مشاور مراجعه کنم. بنابراین زحمت وقت گرفتن و سایر قضایا رو کشید. از روی کنجکاوی و بیشتر با هدف دست رد نزدن به محبت یک دوست رفتم پیش مشاور. اما قضیه به همینجا ختم نشد. طی یک مکالمه 30 دقیقه ای که به زعم خودم غرغرانه نبود مشاور محترم تشخیص داد در آستانه یه مشکل جدی قرار دارم و باید مستقیم تشریف ببرم نزد روانپزشک تا یه دارو درمانی خفیف! انجام بشه. از مشاور پرسیدم چه طوری به همچین تشخیصی رسیده؟ تاکید کردم از نظر خودم مشکلی ندارم و احساس افسردگی یا حالات مشابه در خودم نمی بینم. جواب داد مهمترین خصیصه آدمهایی از جنس تو اینه که یه نقاب گنده روی صورتشونه و کر کننده ترین شعارشون اینه که حال من خیلی خوبه! [ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
دوستی دارم که قلم بسیار خوبی دارد و ذهنی هوشمند و چشمی نازک بین. عالمی دارد این دوست معناگرا و خوش قریحه. ایمیلی برایم فرستاده بود که عین متنش را در اینجا قرار می دهم : [ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
خوب خوبم. بهتر از 80درصد تمام روزهای گذشته. فقط حوصله نوشتن ندارم و حوصله خواندن. البته کتاب می خوانم . وبلاگ دوستان را سعی می کنم بخوانم اما بیشتر نگاه می کنم. اما سرجمع همه چی آرومه... از پیام ها ممنونم، خصوصی ها، عمومی ها، تلفن ها و ... فقط ممنونم. دیر یا زود نطقم باز می شود و بساط روده درازانه همیشگی ام به راه می شود. شاید فردا شاید هم کمی دیرتر. فقط ممنونم. [ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
روز مرگم وســـط سـینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوختهء خسته از این دار برفت
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٦ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
همسی بعضی وقتا میگه: تو گاهی اونقدر باهوشی که بهت حسادت می کنم و گاهی اونقدر خنگی که تعجب می کنم چه طور مدرسه و دانشگاه رو پشت سر گذاشتی و هر روزم صحیح و سالم میرسی خونه! البته من مطلقا این صحبتاش رو جدی نمی گیرم و با همون بخش اول حرفش خوش می گذرونم. خواهرم تعبیر دیگه ای رو استفاده می کنه. وقتی من اظهار نظر یا کار احمقانه ای می کنم خواهرم میگه بازم میمون درونت به عقلت غلبه کرد؟ اینا رو داشته باشین، حالا تصور کنید یک عالمه کاغذ اضافه دارید. کاغذ اضافه یعنی کاغذهایی که هیچ ورشون سفید نیست و نمی شه هیچ استفاده ای ازشون کرد. این فرضم به مسئله اضافه کنید که خزعبلات دو روی این کاغذها مسئله داره. مسئله دار یعنی چی؟ یعنی هیچ کسی نباید این خزعبلات رو ببینه. وقتی مدتهای مدیدی مثلاً سه سال باشه که کم و بیش به تولید کاغذهایی با این ویژگی مشغول باشید، طبیعی ترین اتفاقی که رخ میده حجیم شدن این مجموعه و اشغال جای وسائل ضروری تر توسط کاغذهای مزاحمه. شما برای انهدام این کاغذها چه روشی رو پیشنهاد می کنید؟ این نکته رو جدی بگیرید که این کاغذها رو نمی شه توی سطل آشغال ریخت، به خدا راست می گم اصلاً هم شوخی ندارم. چهار جمعه قبل، از صبح علی الطلوع به متدهای مختلف انهدام این مجموعه فکر کردم. یه منقل تا شو داریم و روبروی خونه امون به فاصله سه متر از درب منزل یه پارکه. می شد ترتیب پروژه رو توی پارک داد. اما با همسایه های کنجکاو نمی شد کنار اومد. اولین سوال و اولین کنجکاوی احتمالی می تونست کاغذها رو مقابل چشم غریبه ها قرار بده. متاسفانه در کثری از ثانیه بهترین راه حل احتراق کاغذها در حمام آپارتمان تشخیص داده شد! شدت عملگرایی باعث شد تا به خودم بیام، دیدم فندک صورتی خوشگلی در دست دارم و چهازانو روی زمین حمام نشستم. حمامی که هر چند فاقد پنجره است اما هیچ چیز قابل اشتعالی درش وجود نداره و آب فراوان هم برای مقابله با خطر احتمالی در دسترسه! در یک حرکت فیلسوفانه تهویه حمام رو روشن کردم تا احتمال بروز هر گونه مشکلی رو به صفر برسونم. در 20 دقیقه آغازینٍ فرآیندٍ معدوم کردن اضافات تحریری، کاغذها رو دونه به دونه و با دقت به آتیش می کشیدم . هر کاغذ جدید رو با تتمه شعله کاغذ قبل روشن می کردم و ماجرا ادامه داشت اما ادامه این روند کسالت بار بود و به تدریج کاغذها رو چندتا چندتا و بعضاً دسته دسته به مجموعه شعله ور وسط حمام اضافه کردم. گمونم یک ساعتی سپری شد. بعضی کاغذها نیم سوز می شد و دود می کرد. کم کم صداهای عجیبی به گوشم رسید، چیزی شبیه داد یا همهمه. در همون حالت چهارزانو سرم رو چرخوندم تا رد صدا رو دنبال کنم. به راهرو که نگاه کردم دیدم دود سفید رنگ و غلیظی تمام راهرو، هال و کلاً فضای بیرون حمام رو در بر گرفته. ظاهراً در اثر ناقص سوختن کاغذ گازی تولید میشه که از هوا سبک تره و لذا در موقیعت اجلال جلوس چهارزانوی بنده انتشار این گاز قابل درک نبوده. به سرعت از جا پریدم تا در و پنجره ها رو باز کنم اما غلظت دود در حالت ایستاده، به حدی زیاد بود که سرفه های جانانه و اشک چشم امان آدم رو می برید. حالا بماند که قبلاً پنجره ها رو با چسب پهن درز گیری کرده بودم و باز کردن پنجره ها بدون کمک حضرت جرجیس ناممکن بود. اما بشنوید از لحظه ای که در آپارتمان گشوده شد. در باز نشده همسایه روبرویی که پیرمرد هفتاد ساله و به غایت خوش پوشیه با سرعت در چارچوب در ظاهر شد اما با یک شلوار سفید کشباف و یه پولیور سفید خانگی، با هیجان پرسید :خانووووووم افلاطونی خوبین؟ لحظه پاسخ مقارن با کله معلق شدن من بود. خودم رو جمع و جور کردم و جواب دادم بله سپاسگزارم. پیرمرد گفت ظاهراً واحد بالایی شما دچار آتش سوزی شده و صاحب خونه هم مسافرته... [ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
از پست گذاشتن راجع به روز تولد بدم میاد. برام بی معنیه. اما به این معنی نیست که از کسانی که این کار رو می کنند بدم بیاد. به نظرم روز تولد هیچ فرقی با باقی روزای زندگی نداره تازه گاهی بدتر هم هست. من مرده به دنیا اومدم. خفه شده. چون زمان تولدم سال شصت و شب یه عملیات خفن جنگی بوده که از قضا رزمندگان اسلام اصلاً هم در جبهه نبرد حق علیه باطل پیروز نبودن و متاسفانه حتی راهروها و باغچه های بیمارستان مملو از مجروحین و تلفات حمله رژیم بعث صد دام بوده.خیابونا منع عبور و مرور داشته و مادر خیلی دیر به بیمارستان میرسه. دکترا مامان رو معاینه میکنن و میگن بچه علائم حیاتی نداره و بیمارستان خیلی شلوغه و وعده میدن که فردا عملش کنند. القصه مامان به گریه زاری میفته و یه دکتری پیدا میشه که نیمه شب یه گوشه اتاق عمل بچه عتیقه رو دنیا میاره. بچه خفه شده بوده و گریه نمی کرده. بعد بچه رو حسابی کتک می زنند اما بچه واکنشی نشون نمیده. جماعت داشتن اتاق رو ترک می کردن که پزشکی خلاق پیشنهاد میده یه سطل یخ بیارن. سطل رو آب می کنند و شب چله زمستون پنجره رو باز می کنند و بچه رو از پا آویزون می گیرن بیرون پنجره و آب یخ رو خالی می کنند رو بچه. شوک آب سرد بچه کتک خورده رو احیا میکنه و نفسش جا میاد و عر و عور گریه اش بلند میشه. ظاهراً این ابتکار در زمان خودش دهان به دهان نقل میشده. این حکایتیه که من راجع به تولدم از مامان شنیدم و به نظر میرسه روز تولدم بدترین روز زندگیمه چون پر از کتک و شکنجه و خفگی و جدال مرگ و زندگی بوده. گویا از اولش هم می دونستم که اینجا همچینم خبری نیست. اما تولد امسال با ده سال گذشته یه فرقی داشت اونم اینکه همسی تولد منو فراموش کرد. اصلاً روز تولدم زنگ نزد. فردا شبش با نیش باز زنگ زد که یلدا مبارک! همسی به هیچ روزی اعتقاد نداره، نمی دونم چرا یلدای امسال استثنا شده. منم با تمسخر و گنده دماغی گفتم چه آشی؟ چه کشکی؟ یلدا تو سرم بخوره . تا دوزاریش بیفته که دیروز تولد من بوده و چه خبطی کرده ده دقیقه طول کشید بعدشم قاه قاه خندید. همسی واسه هر روزی که فراموش میکنه یه بهانه ای داره. سالگرد ازدواج رو یادش میره میگه ما هرروزمون تازه است و سالگرد ازدواجه، عقد که دیگه جای بحث نداره، روز زن اساساً یه خریت دسته جمعیه که نباید بهش توجه کرد، ولنتاین و باقی قضایا که کاملاً معلوم الحالن. سوغاتی نمی خره میگه تو هرچی بخوای خودت می خری. مطمئنم میاد این پست رو می خونه،خوب بخونه. نباید از چیزی که هست ناراحت بشه. مگه من از چیزی که هست ناراحت میشم؟ نه، من میگم نو پرابلم، این عبارت شیک واسه همین وقتاست دیگه. حالا مگه روز تولد ما چی بود که فراموش کردنش چی باشه. ما وارد دهه دوم رابطه امون شدیم و شاید فرمول دهه دوم با فرمول دهه اول فرق داره . به هرحال در سالهای نه چندان دور که دوست بودیم و اعصاب و روان خانواده هامون رو سرویس کرده بودیم چندین تولدهیجان انگیز و عاشقانه داشتیم. بعد همه رفتن رو مخمون که این غائله رو ختمش کنید و عقدی کوفتی چیزی... ما هم عقد کردیم. بعد مدتی دوباره داد همه در اومد که آخه عقد یه سال دوسال سه سال این غائله رو ختمش کنید. ما هم غائله رو ختم کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون و تقریباً از روزی که ازدواج کردیم دیگه همو ندیدیم. چون برپایی و ادامه این غائله به شدت هزینه داره. حالا شاید 30درصد از زمان رو با هم سپری می کنیم اما در عوض خیال همه راحت شده. می خوام بگم وقتی شرایط عوض میشه حتی اگه آدما عوض نشن که حتماً میشن، یه چیزایی توی زندگی کم و زیاد میشه و این گریز ناپذیره و جای دلگیر شدن نداره. شاید این فراموشیا به خاطر فاصله هاست، نمی دونم به هر حال همونطور که عرض کردم نو پرابلم. دقیقاً نوپرابلم اما تو باور مکن. نهایتاً میشه امیدوار بود : چون که طی شدت دولت شبهای وصل، بگذرد ایام هجران نیز هم. [ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ق.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
خوبه. بیشتر از خوب، التیام بخشه که این ظهر سرد پاییزی توی یه کافه نیمه تاریک نشستم. سرمای ملس، نور آفتاب تنبل نیمروز سرد پاییز، دود سیگار و موسیقیٍِ خوب آدمو از بیشتر چیزای بد دنیا جدا میکنه. شاید مسخره باشه اما مطلوب من همینه که بتونم بعضی روزا پاشم بیام همچین کافه ای بشینم، کتابی که دوست دارم بخونم، یه چیزی بنویسم، کسی هم مزاحمم نشه، مثلاً رئیسم. یه چیزایی سفارش دادم اما اشتها یاری نمی کنه. خوب بود اگه ناهار با یه دوست می خوردم یا با یه غریبه. همینجوری راجع به چیزای بی ربط حرف می زدیم و لوبیا و نون و لیمو می خوردیم. شایدم خوب نبود. [ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٠ ب.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
سفر کردن از جنبه های مختلفی مهمه. یکیش آشنا شدن با یه دنیای جدید، آدمهای جدید، روش زندگی کردن دیگران و نهایتاً بلوغ اندیشه ها و جهان بینی آدمی از رهگذر این یافته های جدیده. ادامه مطلب [ سهشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ق.ظ ] [ رها از چارچوب ها ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |